من ماندم و خدا و کتابی که بسته بود
یک تیرعاشقانه به قلبش نشسته بود
من ماندم و دلی که درین قحط عافیت
مثل تمام قلب نما ها شکسته بود
من ماندم و خدا و کسی که نفس نداشت
آن شب پرنده دل من هم قفس نداشت
هی بال و پر زد از قفسش دور... دور شد
پرواز این پرنده بیچاره بس نداشت!
من ماندم و خدا! کسی از ما خبر نداشت
با یک اتاق تنگ که دیوار و در نداشت
دیوانه وار خنده زدم تا که بشنوی
اما غمت از این دل من دست برنداشت!
من ماندم و خدا و دلی که شکسته بود
آن لحظه غریب که خورشید خسته بود
من ماندم و خدا... ولی آخر... خدا ...خدا
نه! نه! خدا هم از دل من رخت بسته بود!
من ماندم و خودم! وَ خدا هم خبر نداشت
دیگر پرنده دل من بال و پر نداشت
بارید ابر چشمم و افسوس... ای دریغ
باران در این کویر خدایان اثر نداشت!