من ماندم و خدا و کتابی که بسته بود

یک تیرعاشقانه به قلبش نشسته بود

من ماندم و دلی که درین قحط عافیت

مثل تمام قلب نما ها شکسته بود

 

من ماندم و خدا و کسی که نفس نداشت

آن شب پرنده دل من هم قفس نداشت

هی بال و پر زد از قفسش دور... دور شد

پرواز این پرنده بیچاره بس نداشت!

 

من ماندم و خدا! کسی از ما خبر نداشت

با یک اتاق تنگ که دیوار و در نداشت

دیوانه وار خنده زدم تا که بشنوی

اما غمت از این دل من دست برنداشت!

 

من ماندم و خدا و دلی که شکسته بود

آن لحظه غریب که خورشید خسته بود

من ماندم و خدا... ولی آخر... خدا ...خدا

نه! نه! خدا هم از دل من رخت بسته بود!

 

من ماندم و خودم! وَ خدا هم خبر نداشت

دیگر پرنده دل من بال و پر نداشت

بارید ابر چشمم و افسوس... ای دریغ

باران در این کویر خدایان اثر نداشت!



تاريخ : پنج شنبه 9 بهمن 1393  | 7:48 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.