خسته ام اي خدا خسته ام ...عشق !!!از كدام حكايت بي نشان حرف ميزني...عشق مرد وقتي كه خدا دستهاي من را ميان گناه وارامش رهاكرد ورفت....وقتي نگاهي براي دلم نبود...وقتي فداكاري من براي عشق وزندگي افسانه شد....ارزوهاي پاك من رنگ باخت...قلب من باغرورم شكست ومن دراوج جواني ناتوان شدم! هيچكس مرا براي خودم نخواست .... تومرانااميد كرده اي .....از خودم ....بودنم....زندگي..... چيزي براي باختن نمانده است من قماركرده ام برخلاف قانون خدا وحتي در اوج پيروزيم باختم! يك سوال....عشق را ميشود خريد؟ چه طور ميشود پاك كرد ان چه در دل است خوب وبد....پاكي و گناه..... ذهن من مثل ريشه گياه كنار مرداب پوسيده است عشق!!از كدام حكايت بي نشان حرف ميزني!!!!!!



تاريخ : سه شنبه 14 بهمن 1393  | 5:01 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.