در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شادمان بود .
پرسید : چطور در چنین وضعیتی شادمانی می کنی ؟!
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد
و تا وقتی که برای او کار میکنم روزی مرا می دهد .
صاحبدل به خود گفت :
شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده
و غم به دل راه نمی دهد ؛
و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزگارم هستم ...!
تاريخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 3:30 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0