یک شب مردی در خواب با خدا روی شن ها قدم میزد و از آنجا تمامی مراحل زندگیش را میدید. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادی و خوشحالیش همواره دو رد پا روی ساحل است. جای پای خودش و جای پای خدا.اما در مواقع سختی و ناامیدی فقط یک رد پا روی شن ها وجود دارد. آن مرد با گلایه از خدا پرسید: چرا در مواقع شادمانیِ من با من بودی اما در مواقع نا امیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد : من هیچگاه تو را تنها نگذاشتم. در موقع رنج و ناامیدیِ تو من تو را به دوش گرفته بودم و با خود میبردم .این، جای پای من است .
هر گاه خداوند تورا به لبه ی پرتگاه هدایت کردبه خدا اطمینان کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت ویا به تو پرواز کردن خواهد آموخت .
آرام باش توکل کن تفکرکن سپس آستین هارا بالا بزن آنگاه دستان خداون را می بینی که از تو زود تر دست به کار شده اند .
امروز صبح که خدا پنجره ی بهشت رو باز کرد منو دید و ازم پرسید :امروز چه آرزویی داری؟؟ گفتم خدایا همیشه مواظب اونی که الان داره این نوشته رو میخونه باش چون برام خیلی عزیزه .
ای خداتو همونی هستی که من دوست دارم تو باشی ،منو همون جوری کن که دوست داری باشم.
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393 | 7:09 AM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0