دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم .....

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ......
رفتم گوشه ای نشستم ....
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم برد .....

صبح که بیدار شدم ....
مادرم گفت ...
نمیدانی از دیشب تا صبح
چه " بارانی " می آمد ...



تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 5:02 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.