درآستانه يك روز ديگر,بغضی عظيم درگلويم نطفه بسته است .به انتظار تولدش, لحظه ها را شمرده ام . آماده است تا از چشمانم متولد گردد . و اكنون كه راهی گونه هايم شده مرا از درد عظيمی لبريز كرده . می پنداشتم كه با آمدنش آرام خواهم گرفت. اما , اكنون يافته ام كه اين درد از بغض نيست كه از سينه ام بر آمده.گلويم را آرام خواهم كرد , آنقدر اشك خواهم ريخت تا ساكت , بی پيچ و تاب فقط ميزبان نفس هايم گردد . اما قلبم دراختيار من نيست و من همه دردهايم را بی اختيار در سينه ام حبس كرده ام . از روزگاری كه گذشته , از هر آنچه كه بر سرمن گذشته ,از همه آنچه كه در تقدير من نوشته شده و يا نوشته نشده , از تمام روزهائی كه به تنهائی آرزوهاي شيرينم را به خاك سينه سپردم , از تمام ساعت هائی كه او مرا به خود وانهاد , از تمام ثانيه هائی كه به شوق ديدنش نفس كشيدم , از تمام شب هائی كه در كنار او صبح را به انتظار نشستم , از تمام روزهائی كه به شوق بويش گرماي تنم را تاب آوردم , از تمام زندگيم كه به خاطرات او وصل است , از همه آنها و از خودم متنفرم . از تجربه حس كردن يك گرمای ناب در وجودم گذشتم تا تجربه زندگی در كنار او .
نمی دانم به جزای كدام عمل مرا مستحق دانستی؟ نمی دانم به سزای كدام نافرمانی ؟ اما می دانم كه تو , كه تو تنها خدای من , می توانستی بهتر از اين را در زندگيم بنويسی . خدايا می دانم كه می توانستی و نكردی و من را برای بديهی ترين آرزوهای يك زن , در حسرت جوان ترين روزهای زندگيم , به تماشای يك قصه تلخ واداشتی . پس لااقل كمك كن آرزوهائی را كه برباد رفته فراموش كنم . حس داشتن همه آنچه را كه ندادی و نخواستی از سينه ام بيرون كن . لااقل كمك كن تا نبينم نفهمم نخواهم و نگريم.