وقتی که رفتی همه ی بود و نبود ِ مرا ز من ربودی !
همه ی « دلم » را بار کردی و رهسپار دلی دیگر شدی ...
از آن روز که چشم باز کردم و نبودت پتکی بود بر شیشه ی آرامشم ، همه چیز رفت...
عاشقانه هایم پر کشیدند ...
آواز در گلویم سد شد ...
نبودت چنگ نواخت بر قلب سرکشم ...من با ساز بی کسی رقصیدم ....
رج به رج بغض را بر دل بافتم ...
بغض روی بغض گذاشتم و دم نزدم ...
و سکوت
سکوت
سکوت
سکوووووووووووووت
و زجر
محصول قلب پُر دردم شد ...
بی انصافیست ...
تو بردی حتی ، همه ی « بهانه » هایم را ...
آه از تو !!!
تو دیگر چرا ؟!
چه بهانه تو را بود برای سفر از دلِ دلگیرم ؟!
دوست نداشتنم دال ِ بر همه ی سردی هایت بود ...
تنها و بی بهانه نشسته ام و منحنی قلبم با هر یادت فرود می آید ...
برای زندگی
برای عشق
برای حیات
بهانه می خواستم ...
کاش بهانه ام بودی ...
کاش ....
آری !
بی بهانه گذر کردن چه آسان است ...
چه سهل است آن زمان که پا گذاشتی بر همه ی « دوست داشتن » هایم ...
رونق از همه جا پر کشیده و من بال بال می زنم برای لانه ای از آرامش ...
برایم نمانده حتی « رمقی » بعدِ تو .....
خسته است جانم ، جانم !!! ...
تک تک واژه ها چشم و گوش بستند ....
دگر جانی برایم نمانده است که گوش سپارم ؛
چشم بیفکنم
بر
بازار داغ دلبری ات ....
سکوت می کنم ...
« شور » مرا ربودی و برایم هیچ نگذاشتی ...
هیچ ...
جانم خسته است ...
مرا یارای نفس کشیدن نیست ....
بعد ِ تو کم است نفس برای من ...
هوای عاشقی پس است برای من
بیا ...
بیا « بهانه ام » باش ....
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:32 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0