و چقـــــــــــدر این بی قراری ها تلخ است ...
سخت است ...
به بازی گرفته اند این نفس ِ زار را ....
این بی قراری هایی که با جانم عجین شده جانانه 
این بی قراری ها که کـــــــــــِـــش می آیندُ سر سوداگری دارند ...
و این زمان که بی قراری ها جملگی سد شده اند و راه گلویم را بسته اند ...
مُشتی بغض ...
و مُشت مُشت ترس ، شالوده یشان است ...
سازش کنید که چون مرغان ِ بال بسته در پی ِ پروازم ...
سازش کنید که آرامش روزهاست از این دل رخت بر بسته ...
و این انتظار که پایانش نمی دانم چیست ؟
دیدار تو ؟
بغض می کنم و نبودت را درون وجودم می بلعم ... 
دردناک است ...
درد تا جان ِ استخوانم پیش می رود ....
بیا ...
بیا و قرارم باش ...
تو آنقـــدر شیرینی که قرار بودن را خوب آموخته ای ...
تو آنقدر خوبی که حضورت قرار است ...
 کجایی ؟
کیستی که این دل را اینگونه بی قرار ساخته ای ؟
کدامین زمین وامدار گام های با صلابت توست...؟!
کدامین چشم ها را با نظری فروزان می کنی ؟
کدامین گوش ها را با صدای روانت می نوازی ؟
بیا صلابت من باش ...
چشمان من را فروغ باش و بنواز وجودم را ...
اینجا ...
کسی
به اندازه ی سال های دور
بی قرارت است ....



تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393  | 2:34 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.