قربان است و یقینم را به قربانگاه می برم ...
همچون همیشه تنهای تنها
بی حضور « یاری » !
اما سرشار از فکر یار ...
اینکه من باشم و « تو » .... ؟! باشی یا نباشی ... قصه ی تلخی است ...
آنقـــدر قیمت داری که یقینم با « تو » قیمت گرفت و قدرتمند شد ...
حال اما ...
مرا به شاید ها فرا می خوانی ...
میعاد « شاید ها » آنجا که می خواهمت عزاست ...
و آنجا که نمی خواهی ام جشن است
امان از شاید ها که نمی گذارند میهمان خلوتم باشی ...
شاید روزی مرا بخواهی !
آه حتی خیالش نیز شیرین است ...
و شاید به وصالت نرسم ؛ عزاست و ماتم
قربان است قربانت گردم ...
بگذار هلهله کنیم !
شاد باشیم ...
به شاید ها ، اما و اگر ها نیندیشیم !
یقین را به قربانگاه ببریم ، خدا آنجاست ...
همچون همیشه حضور دارد ، برخلاف تو !!!
صدایش می زنم ....
می گوید : جانم ؟! آمدی ! خوش آمدی !
بیا دست در دستم بگذار ...
دلتنگت بودم ...
می گویم : دست ؟!
دست بگذارم ؟!!
تمام من از آن توست مهربانم ... مرا به آغوشت بسپار ... خسته ام مهربانم ! 
مرا به آغوش می کِشد ... تمام سازه ی غصه ها به یک باره فرو ریخت ...
نگاهم می کند ... سر را پایین می اندازم ؟!
قلبم را نشانه می گیرد ؛ می گوید : من اینجا هستم ...  
با تو ... لحظه به لحظه ! ثانیه به ثانیه ! نفس به نفس ....
مبادا ترس را به قلبت راه دهی ! هر آن جا که من باشم همه یکسر زیبایی است ؛
می گوید : ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم ... خریدارت منم ! مبادا ارزان بفروشی ...
شنیدنش همانا و سیل اشکم همان ...
می بارم از شوق ...
می بارم آنقـــــــــــدر که به قیمتِ تو ایمان دارم !
می بارم آنقدر که تو را می خواهم از خدا ... تو که خوبِ منی !
همچنان در آغوشش هق هق می زنم و او با نگاهش نگرانم است ...
باور داری که خدا نگرانم است ؟!
من او را می بینم که نگران ، لحظه به لحظه نوشیدن غمم را نظاره گر است ...
به خودش قسم با حال من عجین است حالش ؛ بس که دلدار رحیمی است ....
از بی مهری ات چه باک ؟! با من مهربان باش که خدا نگران من است ...

می گویم : مهربانم یقینم را به قربانگاه آورده ام ... معرفتم عطا کن ...
بگذار قربانی کنم این « تردید ها را »
بگذار در سایه ی امنیت دمی بیاسایم ... بگذار شادی ام پیوسته باشد ...
حال که « قربان » است مرا به ایمان ِ یقینش برسان ...
یقین را در این عید ارزانی ام بدار ....
یقینی شیرین ... 
شیرین و دلفریب ...
که نوید بوی یار باشد ...
می گوید : عزیزکم ... در آغوشم بیاسا ... بر من توکل کن ...
خواهد شد ... خواهد شد ...
روزی که چندان دور نیست خواهد آمد که عرش را با خنده هایت بلرزانی ...
می گویم : رب العالمینی رحمان و رحیمم 



تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393  | 2:34 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.