پنجره ی دلم از زمان که اُردی « بهشت » بود با تو ؛ تا به حال گشوده است ..
گفتی پنجره را باز بگذار ؛
خواهم آمد ...
تو چنان نسیم خنک اردیبهشت به مهر رسیدی
اما از پنجره ی دلم گذر نکردی !
پاییز اما از پس پرده ی دلم پاور چین پاورچین به رقص درآمد ...
به استقبالش رفتم ...
دامنش عشوه گرانه این سو و آن سو می خرامید ؛
نفس در سینه ام حبس شد ...
نسیم پاییزی بوی تو را می دهد ...
« مهر » نشان از تو دارد و من گوش به زنگ روزهایم ، که بیایی
« مهرِ » من باش
پاییز رقص کُنان به پیش می رود
بیمناکم از زمانی که نپاید و داغ سوزان آذر بر دلم بنشیند ...
آن گاه نفس هیچ زمستانی خنکای وجودم نخواهد شد ...
تو همچون هوای صبحگاه اردیبهشت ُمهر دلنوازی ...
دستانم غریب است و دستانت وطن
غربت بی تو بودن است ...
نباشی غریبم !
بیا ..
بیا جانِ دلم ...
پاییز آمده است ...