حال نگاه ِتو ...
حال ِ صدایت ...
حالت ...
به حال ِ « دلم » ربط دارد !
گر بخندی ؛ می خندد ..
گر زاری کنی ؛ زار می زند ...
این تمام ِ « من » است ...
خوش باشی ، خوشم ...
نا خوش باشی ، ناخوشم ...
ببین مرا با همه ی پیچیدگی هایم چه « ساده » گردانیدی ؟!
چه ساده خوشی ام در کنارت قوت می گیرد و چه ساده رنگ می بازد از خم ِ ابروانت ...
من نیز گوش به زنگ قرار ِ « فراموشی » بودم !
نیک می دانستم عشق بیاید خویشتن از خویش می رُبایم !
دگر خویشتنی نخواهد ماند ...
دگر « مَنی » باقی نخواهد بود که « مَنیّت » کند !
« ما » می شویم ...
ما !
ترسم از روزی که نباشی پیشم خویشتنم ....
کنارم باش !
سخن گوی ....
مرا به من باز گردان که بخوانم حال ِ دلت را !
می خواهم بیامیزم در تو !
قدری با نگاهت ، با صدایت نوازشم کن ... تکانم ده !
بگذار من ِ ته نشین قلبت در تو حل شوم تا « حلَش » کنیم !
با هم و بی خویشتن !
در هم شویم از شوری که در ذهن ِ تو جاریست ...
و برای هم طوفان ِ این « جام ِ»  زندگی را آرامش بخشیم



تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393  | 2:35 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.