برای از تو گفتن فقط اشک یاری ام می کند
می دانی آخر بسیار سخت است که پُر باشی ُ خالی نگردی ....
حرف ها در دلم خانه کرده ...
مانده اند !
پوسیده اند گوشه ی این دل و با هر وزش ِ یادت مرا دیوانه می کنند ...
تازه می شوند ....
تازه می شوند و به غلیان وادارم می کنند ...
حتی تو که عزیز ِ دلم بودی از پچ پچ ِ های قلبم با عقلم آگاهی نداشتی ...
حتی تو که آمدی تا آرامم کنی ...
آمدی که « محرم » این دل شوی ...
آمدی که تنهایی ام را به دوش بکشی و برایم بغل بغل « عشق » هدیه آوری ...
آمدی و تمامی ِ این معادله ی همه مجهول را برهم زدی !
چه بی وفایی ...
چه بی مقدارم کردی و قدر این دل ِ پاک را ندانستی ...
چه تلخ آمدی و مرا « تنها تر » از همه ی روزهایی که بر من گذشته بود کردی ....
آن روزی که آمدی را خوب به یاد دارم !
بی قرار بودم ...
چشم انتظار به جاده ...
جاده طویل بود و صبر ِ من اندک ...
این دوری جان به لبم کرده بود ...
این فراق مرا « شیدا » کرده بود ...
همین که آمدی همه ی دلتنگی ها را ، همه ی عشق و احساسم را به پایت ریختم ...
تنها برای « تو » بود !
سال ها در کنج این دل چون شیشه ای در بغل ِ سنگ با ظرافت مراقبشان بودم ...
تا روزی که بیایی ...
و همه ی مرا ...
همه ی دلتنگیَم ...
همه ی عشقم ،
همه ی انتظارم را به آغوش بکشی ...
گناه ِ من چه بود ؟!
اینکه دوستت داشتم ؟!
اینکه آمدنت را قدر دانستم و به انتظار آمدنت پاکی پیشه کردم ...
اینکه امید داشتم که می آیی ...
آمدی !
راه این جاده ی طویل را خوب می دانستی ...
آمد و شد می کردی و مرا جان به لب !
تو هم مثل من بی قرار بودی ...
که پا به این جاده گذاشتی !
تو به آن سو !
من به این سو ....
چه آسان از من گذشتی ...
منی که سال ها پای این جاده چشم به راهت بودم ...
من که شب را به اُمید صبح ِ آمدنت و صبح را به دیدار ِ شب ِ نگاهت سَر کردم !
حرف ها مَگو شدند بعد ِ رفتنت ...
ماندگارند در دلم و هر لحظه آتش به جانم می اندازند ...
آه از تو که سراسر بی وفایی ...
آه از تو که هیچگاه مرا به صرف نوشیدن ِ چشمانت دعوت نکردی ...
آه ..
آه !
از این قلب ِ پاک گریختی ....
چرا که گناهش « پاکی بود » !!!
روزگاری است که پاکی « گناه » است ...
جانم !
کاش تو نیز به سان ِ من !
به این « گناه » می آلودی ....
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:36 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0