با این جام ِ سرشار از احساس چه کنم ؟
با جوش و خروشی در معرکه است ...
دائما در غلیان است ... 
نمی افتد از تک و تا ؛ به آمدن لعل ِ لبت دلشاد است ...
تا بلکـــه بیایی و یک نفس بنوشی اش و مست از شراب چشمانم گردی ...
از گرمای وجودم ....
از قلب ِ مهربانم ...
از عطر گیسوانم ...
مست ِ مست ... تا ابد !
آنجا که دگر تو را یارای سکون نباشد ...
دست در دست ِ هم
مست از وجود ِ یک دگر سماعی کنیم ...
طرب به پا کنیم و برقصیم و بگردیم و بخندیم ...
احساس ِ بی پناهم ...
با این احساس ِ سرشار چه دارم که بگویم ؟
چه بگویم که از غلیان به سکون و سکوت بنشیند ... ؟!
و چشم بر در ِ « سبزِ » نگاهت « ببند » که تو هیچگاه آمدنی نیستی !!!!
با این مستی ... با این اشعار ... ؟
با این ها که لبریز شده اند و از چشمانم « سرازیرند » چه بگویم ؟
آه 
آه ...
خسته ام ...
خسته تر از آن که لب را به سُخن بگشایم ...
تنها نظاره گــرم ...
این بازار ِ داغ ِ « دلبری ات » را ... !
دگر نفسی نیست که آمد و شد کند ...
دگر رمقی نیست ...
دگر جانی نیست ...
دگر « منی » هم نیست ...
از آن لب های مهربان و چشم های پر ز لبخند دگر نشانه ای نیست ...
از آن عهد و قرار هم دگر اثری نمانده ...
انگار درونم چیزی به « لرزه » درآمد ...
تکه ای جا به جا شد ...
قلبم به « یغما » رفت ...
قلبم را ربودند ...
درونم غوغاست ... !!
احساسم می ریزد و من در رودی پُر ز ِ اشک غوطه ورم !
تلاطم ِ چشمانم با چشمانت تضادی دارد آن سرش ناپیدا ...
تو !
آرام ِ آرام ؛
من !
بی قرار ِ بی قرار !
صدای هیاهو از هر طرف به گوش می رسد ...
از میان این همه صدای تلخ ؛ تلخ ترینشان صدای رفتن است ...
زهر ِ صدایش به یک باره تمام ِ وجودم را به خاکستر نشاند ...
همهمه ی مهیا شدن !
کوچ ِ کاروان ِ تو !
انگار از دلم رخت بربستی ...
گویی همین بودن ِ ساده ات را از من دریغ داشته ای !
هلهله ات را می شنوم ...
رفتنت را نظاره گرم ...
لب به سخن نمی گشایم ...
شادم به شادی ات ؛ حتی اگر مُژگانم بگریند ...
شادی ِ تو از آن ِ من است ... 



تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393  | 2:38 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.