دلم تنگ است
برای تو
نمی توانم تصور کنم تا چه حد از تو دورم ؟
تا چه حد بی خیالَت شده ام ...
یادت است که هر روز به تو می نگریستم ... ؟
و هر روز و هر ساعت و هر لحظه لبخند شیرینت را می دیدم ....
و نگاه گرمت را
آه چه بینا بودم ...
سحرگاهان ، پای ِ سجاده ی عشقت غم هایم را می خریدی ...
و به جـــایش بذر ِ اُمید را دلم می کاشتی
چقدر خوب بود ...
هر لحظه در گوشم نجوا می کردی : « بنده ام ! عزیزکَم ؛ من کنارت هستم »
آه چه شنوا بودم ....
هر شامگاه دغدغه هایم را بقچه می کردم
گاه با اشکی ... گاه با خطی ... پیشتاز به عرشت می فرستادمش
با عشق بازش می کردی
تک به تک در می آوردیشان
نگاهی به دلواپسی ام
نگاهی به من
لبخند می زدی و در آنی همه ی شان فراموش می شدند ...
حال اما ...
سحرگاهان از خواب غفلت بیدار می شوم ...
و بدون آنکه مهمان لبخند شیرین و نگاه گرمت باشم به روز بی تو می رسم
و آنقدر فریادهای اطرافم بسیار است که صدای آرامت را نمی شنونم
و هرشامگاه سنگین تر از شب گذشته هق هق می زنم چرا که راه خانه ات را گم کرده ام ....
راه تو را
خدایا
بینایم کن
شنوایم کن
مرا به آغوشت بکش
ساده بگویم
بغلم کن
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:38 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0