می بینَمش !
می بینَمش ...
و مـــی بیـــنـَمـــش
دقــیق تــــر ...
موشکافانه !
گویی حرفی است ... !
در ژرفای نگــــاه ِ سردش چیزی را فریاد می زند !
چنگ می اندازد به حفاظ چشمانش !
تا همان چند قطره اشکش هم به تاراج نرود ... نـَشکــند !
تا دست ِ دلش از این خالی تر نشود ...
فریاد می زند !
بانگ بر می آورد ...
یقینا حرفی است ... !
سهمی است ،
حقی است ...
حقیقتی است تلخ ...
تلخ تــــر از بغض ِ رسوب شده در گلویش ...
که می رود و می آید ؛
و با هر آمدنی دلش را خالی می کند
می خواهد حقش را فریاد زند
او !
تنها « کودکی » می خواهد ،
توقع زیادی است ؟!!!
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:43 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0