وای اگــر روزی دل ِخورشید « بگیرد » !
اگر روزی خورشید « قهر » کند ...
« ظلمات » دنیا را فرا می گیرد...
دیگر آفتاب نمی تابد
سیــــاهی و تاریکی ِ مطلق .... سرمای جانسوز ، بدون هیچ زایشی ...
وای چه دهشتناک !
مبــــادا روزی خورشید قهر کند ،
دلش بگیرد ...
با خورشید راه بیایید !
به او سلام دهید ... با آغوش ِ باز به استقبالش بروَید ...
دستانش را به گرمی بِفشارید ؛ حتی « گرم تر » از خودش !
با خورشید راه بیایید ....
نازش را بکـِشید !
به رویش « بخندید » ... با دیدن ِ لبخند ِ شما می شـِکُفد !
آخر مثل ِ گُل است ... ظریف و شکننده .... زیبا !
دست هایتان را برای دل ِ نازکش « سـِــپـَر » نکنید !
خورشید بسیـــار دل نازک است ....
طاقت ِ تلخی ها ، بی مهری ها ، بی تفاوتی ها را ندارد ...
خورشید زود زود دلش تنگ می شود ؛ به دل ِ بزرگش نگاه نکنید ...
می دانید خیلی ها درونش هستند ... خیلی ها ؛ اما به دل ِ بزرگش نگاه نکنید !
مراقب ِ خورشید های زندگیمان باشیم ؛
همان هایی که نور ، گرما ، سبزی و زندگی را برایمان به ارمغان می آورند ...
مراقب ِ خورشیدمان باشیم !
بگذاریم خورشید بتـــابَد ؛ هر آنقـــدر که « دوست » دارد ...
پذیرایش باشیم ....
« قـَدرش » را بسیـــــار بدانیم !
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:45 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0