در هوای سرد و سوزنـــاک غروب دی ماه منتظرم و سر تا پا می لرزم !
ساعت 6 ! بارش برف تمام شده و سوز و سرما دوچندان !
به دانشجویان نگاه می کنم که دوان دوان خود را به خودرهای سواری و تاکسی می رسانند و آرزو می کنم که کاش زودتر کلاسش تمام شود و با هم بازگردیم !
در افکارم غوطه ورم ، و همینطور که بینی ِ یخ زده ام را بالا و پایین می برم برف بازی دو ساعت قبل را مرور می کنم و لبخند می زنم ! بینی ام حقیقتا منجمد شده !
دوان دوان به سمتم می آید ! با هیجان می گوید : آبجی ! اون پسره رو یادته ؟ همون که گفتم بهم پیشنهاد داده ، یک سال فیکس با « فلانی » بوده ! باورت می شه ؟!
حرفایش در مورد آن پسر ِ هوس باز را دوباره در ذهنم مرور می کنم و حتی نصیحت هایم که دختر نگرانت هستم .... مراقب ِ خودت باش ..... روانشناسی که به روانشناس ِ دیگر مشاوره می دهد !!!!
افکارم را پس می زنم و با بی تفاوتی می گویم : خب کی گفته ؟ از کی شنیدی ؟
دختر همانطور که با عجله از من دور می شود فریاد می زند : شب اس بده !
رفت ...
و من دوباره تنها شدم ، با فکرهایم تنها شدم !
به اینکه چرا تعجب نکرده ام و بی تفاوت بودم ! آخر از « فلانی » بعید است .....
خیلی بعید !
خیلی خیلی بعید !
حرفای « فلانی » ، اعتقاداتش ....
نه ! باور نمی کنم ...
با بی تفاوتی نگاه برمی گردانم .... و این فکر در سرم می چرخد که « هیچکس در مقام ِ قضاوت نیست ! »
اما اگر یک درصد حقیقت داشته باشد ....
وای ! چه فضاحتی ....
نه به خاطر بودن با یک مرد ... که عقاید ِ هیچ کس ارتباطی به من ندارد ،
بلکه به خاطر « دورویی اَش » یا به قول ِ معروف « جانماز آب کشیدنش » !!
ارزش ِ آدم ها چه ساده افول می کند ، چه ساده به دست ِ خود بی ارزش می شوند ؛ اصلا آدم باید آنقدر جسارت داشته باشد که خودش را ، خود ِ « واقعیَش » را نشان دهد ...
نه اینکه در نقاب های رنگارنگ خودش را حبس کند ...
باورم نمی شود که « بزرگترین » ها ، بزرگترین ارزش های انسانی به این سادگی عادی شده و همه به این مسائل عادت کرده ایم !
این روز ها همه چیز عـــادی شده ...
خیلی عادی ...
فقر عادی شده ،
فحشــــا ، فساد ، خیانت ، دزدی ، دین ، مذهب ، دل شکستن ، نون بُری ، دورویی ، گریستن ِ کودکان ، گُل فروش های سر چهارراه هـــا ، کودکان ِ کار .... همه و همه عادی شده اند ...
امان از روزی که انسان به عادت برسد ...
وای از آن روزی که وقتی در خیابان گام بر می داری متکدیـــان برایت عادی شوند !
حتی زاری های کذبشان دلت را نلرزاند ، با علم ِ به اینکه می دانی دروغ می گویند !
وای از آن روز که « دنیایَت » را نشناسی و خودت باشی و خودت !
وای از آن روزی که دست ِ یاری رسانت کوتاه شود ...
وای
وای !
چه قصه ی تلخی است ، قصه ی عادت !
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 2:46 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0