آقا سلام . صبح شمابخیر. خیلی عجیب شده بودم مدتی مرا ببخش.

مرا به حریمت راه دادی بینهایت سپاس. این زیر صفحه پر از نوشته هاییست که نمی شود نوشت یا نوشته ام ولی نمی شود جایی گذاشت خودت گفتی لازم نیست همه حرفهام را بلند بلند بگویم . اولش قرار بود فقط به درد بخورهاش را بلند بلند بگویم ولی یکهو سر از این جا درآورد نمی دانم چرا. بگذریم

آقا هنوز سرد است تنم مثل مرده ها . ولی دلم با اینکه دیشب خودت را ندید ، با این که هنوز منتظر است ، با این که هنوز از خودش گله دارد ، با اینکه چیزی نشده ولی عین اقیانوس اعماقش آرام آرام گرفته و این یعنی خبری در راه است ، چه خوش خبری باشد خبری که می دانم جز یکی نمی تواند باشد .

آقا برای قایق هم متشکرم ، برای پشت دریاها که نشانم دادی شهری هست که بام هایش جای کبوترهایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند . توی این شهر پر هیاهو که آمدم خیال کردم دنیا تمام شده ولی تو گفتی نه ! باورش کمی سخت است ولی دیده ام خودم از دور که دست هر کودکش شاخه ی معرفتی ست . دیده ام مردم آن شهر چه ساده اند هنوز که به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف. آقا دلم برای شهرت تنگ شده است . همه جا شهر خداست ، همه ی دلها دوست داشتنی ست چون حرم خداست ، همه چیز مال خداست ولی من نه آبی هایش برایم دل بستنی ست نه دریایش نه پریانش. اینجا کسی وسعت خورشید را نمی بیند همه در خوابند سحرها که تو همه چیز را قسمت می کنی همه بی نصیب.

قایق از تور تهیست و دل از آرزوی مروارید ولی یک روز زود خواهم رفت

 خدای بهشته

 

آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب،
از های و هوی مردم این شهر نا نجیب

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

آقا اجازه ! ما دلمان تنگ می شود

آقا اجازه ! یاد شما کرده ام عجیب

باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..!
آقا اجازه! منتظرند این همه غریب



تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393  | 4:12 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.