تند تند می آیم ، تند تند می روم ، می خندم هی می خندم ، تظاهر می کنم که همه چیز عالی عالیست ، به همه می گویم من چقدر خوشحالم ، فقط یکی فهمید روی اتوماتم ، خودم هم باورم نمی شد اداهایم را ، دیگران می شد؟ کمی هم حرفهای نامهم نافرم بزنم . نترسم؟ کمی هم گریه کنم ؟ با صدای بلند هق هق کنم؟ بگم حق دارم ؟ دلم هوس کرده بگوید به درک! به جهنم ! دلم هوس کرده کمی فریاد بزند . من غمگین نیستم خیلی هم شادم آنقدر شاد که وقتی کسی داد سرم می زند می خندم . این چرندیات را چرا به خدا بگویم ؟ چرا به کسی بگویم ؟ چرا اصلا حرف بزنم ؟ چرا ساکت باشم ؟ چرا سکوت کردم ؟ چرا چیزی نگفتم؟ تنم داغ بود یک چیزی گفت و حالا توش مانده ام . چرا باید عادت می دادم خودم را که حالا اینقدر سخت باشد؟ چرا همیشه می گویم ببخشید ؟ حتی اگر گناه من نباشد؟ چرا وقتی باید بزرگ بشوم دلم می خواهد کودکی ساده بماند ؟ چرا اینقدر به خودم سخت می گیرم؟ چرا باید از همه چیز سر در بیاورم؟ چرا من باید راه حل همه چیز را بدانم؟ چرا اینقدر فکر می کنم؟ آنقدری که برنامه هایم از سر مغزم سرریز می شود و یادم می رود و مثل آدمهای اهمال کار تنبل می شود . از قید و بندهای دنیا بیزارم . از اینکه چیزی باشد که نفهمم . کسی باشد که نتوانم دوستش داشته باشم ترمزم بریده . خدایا این جا کجاست . خدایا چرا اینقدر آدمها را دوست دارم که وقتی نمی توانم با این دوست داشتن کاری کنم درد می کشم ؟ چرا دست از سریک احساس نافرم بر نمی دارم؟ خدایا چه کنم وقتی طاقت دیدن ندارم ولی عاشق دیدنم ؟ خدایا دلم ظاهرش خیلی آرام است و مطمئن پس چرا اینقدر سرکشی و نافرمانی می کند؟ مگر تو اهلی اش نکرده ای؟ چرا سر قرارهایمان به تب و تاب نمی افتد؟ دلم در دور دستهای خودش سیر می کند و سیر نمی شود از حیرانی . خدایا قرارش بده آرامش کن صبورش کن. خوب حالا آرام تر شدم . به شیطان کمی اجازه دادم زیر پوستم وول بخورد .خدایا چه آمده بر سر دلم  که حتی برای شیطان هم دلش می سوزد؟ یکی دو بار ادا درآوردنم نتیجه داد من هم عادتی شدم . گفتم چه راه ساده ای . چیزی که نیستی و نمی توانی بشوی و حقیقت پیدا کند . یادم باشد نذر کرده بودم دو هفته برای سلامتی بیماری و بخیر گذشتن مشکلش روزه بگیرم و خطر از سرش گذشت. چه خوب بود می شد برای همه مریض ها و درمانده ها همه ی عمر را روزه گرفت و هیچ کس مریض و درمانده نمی شد.

خدای بهشته

من تشنه لب ، تو باران بهاری
گل کن که در این ثانیه ها عشق بکاریم
آه ای تو که در هرچه دل  ِ تنگ نشاطی
یک لحظه مرا باش،در آ از در یاری
من مانده ام و یاد شباشوب نگاهت
دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری
گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد
یک بار پذیرای دلم باش که آری
من سوخته ام کار من از کار گذشتست
تا تازه شوم کاش بر این داغ بباری

شاعرش پیدا نشد



تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393  | 4:18 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.