دیشب خدا مهمان دلم بود
دلم؟ دلم؟ دلم؟
نه ! دلت! دلت! دلت!
چرایش را نمی دانم ولی حقیقت همیشه هست ولی من فقط گاهی آنرا می بینم.
چیزی که مال من نیست ، این جا اتاق من نیست، این دستهای من نیست،
پس من چرا، با چه حقی شلوغش می کنم،
آنهم با دور ریختنی های دل نبستنی!
دیشب از خدا پرسیدم چه کنم ؟ وقتی تلاش می کنم ولی نمی رسم . صبور باشم؟
خدا گفت :
اگر خالص بود نتیجه اش به تو برمی گردد واگر نبود همان بهتر که برنگردد،
اگر خالص بود پس دلت و بی قراریهایش چه کاره بود؟
علی اگر شبها تا صبح گریه می کرد برای دلش بود؟
بار که کج شد هرگز به مقصد نخواهد رسید.
اگر درست بود بی شک می رسد.
پس اگر دنبال ثمر و هدفی ، جای دیگران ، سراغ خودت برو.
اصلا از کجا معلوم که خودت بیشتر محتاج کمک نباشی و هیچ تر ؟
چشمهایت زیادی ظاهربین شده ، مگر خوشبختی به خوش بودن دل توست؟
شبیه دانه ای جدا افتاده از ریشه شده ای که برای درختهای پربار دلش می سوزد،
بعد هم پا توی یک کفش می کنی که محال محالست و همه چیز ممکن!
فکری که از ریشه نادرست است ممکنی برایش وجود ندارد.
تو یک دانه ی بی ریشه و جدا افتاده از من ، که را می خواهی بارور کنی ؟ چه طوری؟
با چی؟
می خواهی بگی آی آدمها چرا حوصله ی دوست داشتن ندارید ؟
تو که ادعای دوست داشتنت می شود،
تو که دلت می خواهد مادر عالم باشی،
همیشه حوصله ی دوست داشتن داری؟
چه فرقی می کند؟ کسی دلیلش کم صبریست ، کسی کم وقتیست ، کسی کج فهمیست ...
اصلا مگر مادر شدن انتخاب دل خودت است؟
گیرم که دل خواستنت مشکلی نیست ،
گیرم محبت آدم را مادر می کند،
اگر محبت داری چرا یک دست نیست ؟ چرا کم میاوری؟ چرا تمام می شود گاهی؟ چرا رنگ عوض می کند ؟ کم و زیاد می شود؟ چرا فقط جایی که اختیار هست خرج می کنی؟ جای اجبار خرجش نمی کنی ؟ جایی که نچسب باشد نمی کنی؟
اگر مادر عالمی برای همه باش!
برای همه یک رنگ یک دست یک جور !
آنهم نه آنجوری که خودت یا دیگران دوست دارند !
آنطوری که خدا دوست دارد.
تو یک جای کار را درست کن ، یک قدم بردار ، خدا باقی قدمها را خواهد برداشت.
تو خودت را درست کن،
راه دل ِ هر جایی را نرو،
راه دلی را برو که تقدیم عالم و خدای عالم کرده ای،
این دل را صاف کن،
خواستنی هاش را بزرگ کن،
دست از سر چیزهای کوچک بی فایده زودگذر بردار،
نور خواهی شد!
آب و آیینه خواهی شد!
حقیقت در تو پیدا خواهد شد!
آن وقت لازم نیست برای نشان دادن خدا التماس کنی،
خدا در تو پیدا خواهد شد!
همه مشتاق دیدن حقیقتند،
تا دل نکنی خدا نمی بردش آن جایی که باید.
خدای بهشته
یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت
بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش ِ و هـم و یـقـین
لطف او داد ِ من از فـتـنه اوهام گـرفت
غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست
نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت
گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخی ز لب جام گـرفت
گـفت در آتـش هـجران، تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت
گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟
گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت