دیشب با خدا دعوایم شد
با هم قهر کردیم …..
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ……
رفتم گوشه ای نشستم ….
چند قطره اشک ریختم…..
و خوابم برد …..
صبح که بیدار شدم ….
مادرم گفت …
نمیدانی از دیشب تا صبح چه ” بارانی ” می آمد
تاريخ : پنج شنبه 5 شهریور 1394 | 6:34 PM | نويسنده : فاطمه عسکری | نظرات 0