فریاد خاموشم را خواهی شنید روزی
بر فراز کوههایت
از اوج تنهایی باد
با نسیمی از فلوت هنجره ایی عاشق
خواهم سرود آواز تنهایی سنگها را
خواهم سرود نوای جویباران را
از تو خواهم نوشت ای باران زیبای من...
خواهم خواند تورا
و تو را
ای زیبای بی همتا...
از تو جز تو خواستن گناه است .
بی گناه خواهم خواست تو را
روزی که تو خواهی بود و من تنها در میان آسمانهای بارانیت
و خواهم خواند نغمه ابرهایت را
کاش تو را خواستنم بی تن بود و خاک و کاش فقط دل بود و دل و باز هم دل
کاش تو بودی ای بهار بی همتای من
از من بگذر که اسیرم در تن
و تو رها چون عقابی بر فراز آسمان
از من بگذر که نا خود آگاه دوستت دارم
از من بگذر که عاشقانه می خوانم تو را
زهر عجیبی است عشق تو
می میراند و زنده می کند
و باز می میراند
تا زندگی دیگر و اسارتی دوباره
از تو خواهم خواست زجر قلبم را به پای عشقت بنویسی
به پای خواستنت
بی پای تماشایت
باز باران می بارد بر سنگفرش نگاهم
باز باران می بارد از ابرهای خسته قلبم
باز باران می بارد ای زیباترین نغمه قلبم
و تو با چتری دست در دست بهار در انتظار شکوفه های گیلاس
در انتظار لحظه عاشقانه زندگی سبزه ها و علفهای هرز
تو زیبایی و من
در انتظارت خواهم سرود از این طرف رود
نغمه بارانی قلبم را
از تو خواهم خواست
همه آرزوهایم را که همه تویی
از تو خواهم خواست
ترانه شرشر باران بر ناودان قلبم را
از تو خواهم خواست لحظه های بی همتای با تو بودنها را
خسته ام از خودم و خودم که بی تو بودن را تحمل می تواند بکند
خسته ام از درد بی درمان بی تو بودنها
چگونه می توانی مرا تنها بگذاری زیر این باران پی در پی اشکهایم
چگونه می توانی دستانم را نبینی که به طرف نگاهت ملتمسانه دراز شده
بهار قلب بی سامان من
عاشقم کردی عاشق هم بمیران مرا
تو عشق آفرینی و من عشق نارس تو
ای یار بی صدا مرا بخوان
چون همیشه با آههایم همنوا شو
و در چشمانم جاری شو
تا گرمای تو را احساس کنم بر گونه هایم
تا باز ببینم نگاه مهربانت را
تا باز بوسه زنم بر خیال زیبای تو...