می گویند در راهی
بوی پیراهنت
پیچیده در عالم
می گویند در راهی
الهم عجل لوليک الفرج
ادامه مطلب
خراب کرده ام آقا خودتــــــــ درستش کن
خراب کرده ام آقا خودتــــــــ درستش کن
امید آخــــر دنیا خودتـــــــــ درستش کن
نمانده پشتـــ سر مـن پلی که برگردم
خراب کرده ام آقا خودتـــــــ درستش کن
ببین چگونه به هم خورده کــار من ماندم
به حق حضرتــــــ زهــــــرا خودتــــــ درستش کن
گرفت دست مــرا هرکسی ، زمینم زد
شکست بال و پــرم را خودتــــــــــ درستش کن
.
.
.
.
.
.
سفال توبـه خـــــود را شکسته ام از بــــــس
تر کـــــ ترکـــــــ شده اما خودتـــــــ درستش کن
اگرچه پیش تـــــو در خلوتــــــ آبرویم رفت
برای محشـر کبری خودتـــــــــ درستش کن
ثمـر نداده درخت الهی العفـوم
به پیش صاحب نجوا خودت درستش کن
شکسته بال و پــــر مـن ولی دلــم تنگــــــــ است
سفــــر به کرببلا را خودتـــــــــ درستش کن
.
.
.
ادامه مطلب
مولای من ! می خواهم امروز با شما حرف بزنم
مولای من ! می خواهم امروز با شما حرف بزنم چرا که اعتقاد دارم ،یَسْمَعونَ کَلامی ،
پس ای آقای مهربانی ها ! در آغار سلام علیکم ،
نه تنها از طرف من بلکه ، عَنْ جَمیعٍ الْمومنینَ وَ المُومِنات ،
چرا که می دانم یُرَدَُون سْلامی.
یابنَ الصَّراطِ المُسْتَقیم ! امروز می خواهم عهدم را با شما تجدید کنم ،
عهدی که بارها آن را شکسته اما،اما هربار به دنبال فرصتی بوده ام که دوباره آن را تجدید کنم .
یابنَ البُدورِ المُنیرَه ! به من هم حق بده که گاهی تو را فراموش کنم
چرا که عَزیز عَلیَّ عَنْ اَرَی الخَلْقَ وَ لا تری ،
اما با همه ی وجودم اقرار می کنم تو را دوست دارم .
یابنَ یس وَ الذَّاریات ! به من هم لیاقت بده در چنین روزی دستانم را بالا برم و
از خدای بخواهم عَجّلْ لَنا ظُهورَه ، چرا که معتقدم ، نَریه قریبا .
یابنَ الاَنجمِ الزَّاهرَه ! هرچند گاهی دیگرانی که شما نمی پسندیدید را ، یاری نمودم ، دنبالشان رفتم و از آنها دفاع کردم ،
اما می خواهم که : اللهمَ اجْعَلنی مِنْ انْصارِه و اعوانه وَ الذّابینَ عنه وَ المُستَشهَدینَ بین یدیه .
یابنَ النَبإ العَظیم ! هر چند گاهی زیبایی های دنیا چشمانم را خیره کرده است ، اما
به من معرفت بده که بدانم که زیبایی تویی و همواره بخواهم : اَللهمَ الرنّی الطَّلعةَ الرَّشیدَه .
اما ای امام المنتظَر ! از امروز و در تمامی لحظات و ساعت ها تا پایان عمرم از تو
می خواهم عهد و بیعتی را که برگردنم است را حفظ کنم ،
ادامه مطلب
یا بقیه الله!
بقیه الله!
خورشید جمعه ای دیگر دارد به غروب ماتم می نشیند و انگار ، داغ هجران تو همچنان بر دل ما می ماند.
یا بقیه الله!
چشمان اشکبارم را ببین که به راه آمدنت سفید شد و تو باز هم نیامدی.
یا بقیه الله!
شاید خدایت نیامدنت را فرصتی دیگر برای من قرار داده است تا وقتی که تو می آیی خروش، پاک پاک باشد.
یا بقیه الله!
تو که خود فرموده ای که به احوال شیعیانت آگاهی. پس لابد خوب می دانی که میان ما و اذان ظهر و آسمان ، چه رابطه ای است!!!
یا بقیه الله!
تو که خود خوب می دانی برخروش چه دارد می گذرد! پس جان مادرت فاطمه، هق هق غروب جمعه ما را در دفتر عشقبازی های عشاقت ثبت کن.
یا بقیه الله!
خروش را کمک تا از نگاه پنهانش ، غریبی سیراب شود.
یا بقیه الله!
در این غروب جمعه ای دیگر، ضجه غریبانه خروش و نگاه خیسش را که به پیشگاه با شکوهت تقدیم می کند بپذیر.
یا بقیه الله!
وقتی که تو می آیی ، خروش در چه حال است ... خروش در چه حال است...
یا بقیه الله...یا بقیه الله... یا بقیه الله... یا بقیه الله

ندانم كه كي خواهي آمد
باورت دارم كه خواهي آمد
يوسفي دارد اين دنيا كه خواهد ماند
يوسف زهراست (س) كه مي نازد و خواهد ماند
تابيايد نفسي تازه دهد مردگان را
روشنايي دهد چشم دنيا و همگان را
جمله مارا تو نگاهي كن بهر كرم
تو كريمي زخدا كه دهي همه را بهركرم
ادامه مطلب
ای سفر کرده

ای سفر کرده بیا سوی من و شاد بیا
هر زمانی که غمم در دلت افتاد بیا
عمر چون برگ خزان ست و اجل همچو نسیم
فرصتی نیست شتابی کن و چون باد بیا
جان شیرین منی تا ز لحد برخیزم
پایکوبان به سر تربت فرهاد بیا
ادامه مطلب
ایّها العزیز؟!
کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست
یوسف! ظهور کن که پریشان شدن بس است
گریه ... فراق ... گریه ... فراق ... این چه رسمی است؟!
دیگر بس است این همه گریان شدن بس است
تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟!
تا کی اسیر لذّت عصیان شدن؟! بس است
خسته شدم از این همه بازی روزگار
مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است
سرگرم زندگی شدنم را نگاه کن
بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است
-----
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

ادامه مطلب
بارگاه نگاهت
بهار را بدرت جان نثار میبینم
به بال عشق تو بتوان بر اوجها پر زد
فـلـک بـه نـام تـو انـدر مـدار میبینم
نوای نای دل کعبه جز ولای تو نیست
طـواف کـوی تو را افـتـخار میبـیـنـم
جـمـال کعبه ز خـال تو آبرومند است
وگرنه سنگ و گل بیعیار میبینم
چو سعی بی تو یکی پسته ایست دور از مغز
نـمـاز بـی تـو بـسی شـرمـســار میبـیـنـم
محمد و علی و فاطمه، حسن و حسین
ز چـهـر پـاک تـو مـهـدی، نـگار میبینم
مقام و حجر و حجرناودان و زمزم مهر
چو مستجار درت، خاکسار میبینم
به عشق روی تو بوسند حاجیان عرفات
تـو را فــروغ سـمـاوات یـار میبـیـنـم
بهدور شمع گرانت وقوف و بیتوته است
به سوی خصم تو رمی جـمار میبینم
رخ تو چشمه خورشید و دیده ام خفاش
ز گرد و خاک معاصی است تار میبینم
تـو آفتاب گـران سـنـگ عـرصـه امـیـد
جهـان بهراه تو چشم انتظار میبینم
رخ کریم تو از کعبه می دمد فردای
ازیـن سـرای گـل روزگار میبـینم
بتاب شمس پس ابر غیب، ای موعود
زمـانه در کـف قـوم شـرار میبـینــم
استاد شهریار

ادامه مطلب
شب جمعه
شب جمعه شب رحمت است میدانم...
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
فاضل نظری
الهی بحق مقربان درگاهت گناهان ما را ببخش و بیامرز... الهی العفو...

بـیا و بـیدارم کـن... بیا و هشیارم کن ...
بـیا و هـمه جـهانیان را از خـواب غـفلت بـیدار کـن ...
هـمه به خـواب سـنگین جـهل فـرورفته اند و صـدای مظلومان
و دل شـکستگان را نـمی شنوند ...
خـودت بـیا و هـمه مـا را از ایـن کـابوس جـهانی نـجات بده
اللهم عجل لوليك الفرج
ادامه مطلب
بهار تو
مهدي جان تقويم ما هنوز بهاري نديده است
بـــشکن ســـــکوت يـــــــخ زده ي انـــــتظار را

ادامه مطلب
باید باشد

یکی می پرسد اندوه تو از چیــست؟؟؟
سبب ساز سکوت مبهـــــمت کیـــست؟؟؟
برایش صادقانه می نویسم...
برای آنکه باید باشد و نیســـت!!! ...
اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه مطلب
زودتر بیا
ادامه مطلب
دلیل جدایی ز تو
فقط دلیل جدایی ز تو گناه من است
ثمر از این همه غفلت دل سیاه من است
همیشه ذكر تو را من به روی لب دارم
كه نام تو گل زهرا دلیل راه من است
ببین كه روز سپیدم ز هجر تو شام است
بیا و نور فكن كه چهره تو ماه من است
جدایی از تو بلایی عظیم و جانكاه است
گواه قلب حزین سردی نگاه من است
بگو به آن دو ملك در سیاهی قبرم
كه این غلام قدیمی بارگاه من است
ادامه مطلب
پنجشنبه! چه روز زیبایی!
ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ...
ﭼﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ .... ...ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻣﻬﺪﯼ ﺍﻡ
ﺍﺣﻮﺍﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ
ﻣﻮﻻﯼ ﻣﻦ ﺩﻋﺎﯼ ﮐﻤﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﯿﺎﺑﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ...
ﺩﻋﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮﺍﻧﺖ ﺑﻤﺎﻧﻢ ...
ﺩﻋﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ..
ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩ ..
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﻣﻬﺪﯼ ﺍﻡ
ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺻﻞ ﻋﻠﯽ ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺁﻝ ﻣﺤمﺪ ﻭ ﻋﺠﻞ ﻓﺮﺟﻬﻢ
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﻋﺠﻞ ﻟﻮﻟﯿﮏ ﺍﻟﻔﺮﺝ

ادامه مطلب
ادا در می آوریم
دل بیقرار نیست
"ادا در می آوریم"
چشم انتظار نیست
"ادا در می آوریم"
و دل غرق شهوت است
این انتظار نیست
"ادا در می آوریم"
آقا محب واقعی ات در میان ما
یک از هزار نیست
"ادا در می آوریم"
ادامه مطلب
مولای من
سال ها در به درند
جمعه ها سرگردان!
من و شب منتظریم ...
و تو فانوس ترین حادثه ای …
عجل لولیک الفرج...

ادامه مطلب
چقدر کم هستم
سلام مهربانم
قلب پاره پاره ام بهانه می گیرد
جوابش با خودت
...من دیگر نمی توانم پاسخگوی بیچارگی اش باشم
حواله ام نکن به این در و آن در
جز تو دری نیست
جز تو گشایشی نیست
ای به فدای دل تنهای تو
"چقدر کم هستم"
چقدر برای "فدای تو شدن" کم هستم
مرا ببخش
که حتی لایق به فدای تو شدن هم نیستم...
اللهم عجل لولیک الفرج

ادامه مطلب
چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!

چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!
اگر پهلویشان درد دین نداشته باشد…
چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!
اگر عدو را با سیاهے چادرشان به خاک سیاه نکشانند…
چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!
اگر سیاهے چادرشان حرمت خون شهیدان را به عالمیان ننمایاند…
چادرے ها زهـــــــــرایے نیستند!
اگر منتظـــــــــر یوسف گمگشته اے نباشند…
چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!
ادامه مطلب
عرفه...
یک نخ از جامه احرام تو ما را کافی ست.....

ادامه مطلب
سیراب از باران عرفه
روز عرفه روزی است بسیار ارجمند و ویژه دعا و نیایش. در روایات بسیار سفارش شده که انسان در روز عرفه در کربلا و در کنار قبر امام حسین علیه السلام باشد. امام صادق علیه السلام میفرماید: "در روز عرفه خداوند نخست بر زائران مزار حسین علیه السلام جلوه میکند، نیازهایشان را برمیآورد، گناهانشان را میبخشاید و ... و سپس بر گردآمدگان عرفات جلوه مینماید."
میگویند در حج واجب چون حتما" امام زمان در حج حضور دارند خیلی از حجاج اگر چشم بصیرت داشته باشند حضرت را میبینند.
ولی آقا ما که لیاقت نداریم به سفر حج مشرف بشیم تا شاید در صحرای عرفات خاک زیر پایتان باشیم و از انفاس پر ثمرتان بهرهمند شویم .
مولا ما که لیاقت نداریم در حرم امامان حضرت حسین علیه السلام باشیم، در کنار ضریح شش گوشه ارباب، در کنار گودال قتلگاه باشیم و دعای عرفات بخوانیم.
ولی از همین راه دور تو را صدا میزنم، میدانم که میشنوی، میدانم که مرا میبینی، میدانم وقتی گناه میکنم از من رو برمیگردونی تا مرا نبینی ... .
ولی من یک دلخوشی دارم، من شیعه هستم و شما اهل کرامت اگر اسمی از مولا علی ببرم حتما" برمیگردید و منو نگاه میکنید ... .
میخواهم در ابریترین لحظهها فریاد بزنم و از باران عرفه سیراب شوم. دوباره کبوترهای دل با خاک عرفات تیمم میکنند. نمیدانم هرچه هست من زائر کوی حسینم، میخواهم با زمزمههای حسینی در صحرای عرفات، مُحرم درگاه خدا شوم .

ادامه مطلب
غفلت ما

آقــــآے مـَــن ،
""غفــلــــتِ "" مـــــآ از "" غِـیبــتِ "" تــو
غـَـم اَنگــیز تـَـر اَســت . . .
ادامه مطلب
کجایی

ای تیر نگاهت به دل زار کجایی
ای روی گلت شمع شب تار کجایی
آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم
آرام وقرار دل بیمار کجایی
گویم به که مانی که خلایق بشناسند
در مشکل من فاطمه رخسار کجایی
هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست
خود گو به من خسته گو ای یار کجایی
شاعر: محمد سهرابی
ادامه مطلب
میروم از دستت
نه پلاک شناسایی دارم، نه رمز شب میدانم
و نه راه برگشت را می شناسم
آواره ام میان خط مقدمی که دور تا دور سرم را میدان مین گرفته
تو به دادم نرسی، میروم از دست!!!
یا صاحب الزمان
ادامه مطلب
طاووس کبریایی

طاووس کبریایی، ای هدیه خدایی
تو دیدینیترینی، ای دیدنی کجایی؟
هر دیده مست راهت، غمدیده در پناهت
خشکیده یاس عالم در حسرت جدایی
ای آسمان اول، ای سایبان آخر
ای چشم چشمه عشق، رحمی به بینوایی
آرامتر که من هم با کودکان بیایم
پایی نمانده دیگر، جز دست بر دعایی
سخت است بی تو بودن، سخت است بی تو ماندن
سخت است بی تو بی تو، بی یار آشنایی
آسان نمیتوان رفت از خوان رحمت تو
بگذار تا بمانم در زیر گرد پایی
امید ناامیدان، مهدی سرت سلامت
سنگ است قلب بی تو، ننگ است بی وفایی

سیدجعفر علوی(امید)
ادامه مطلب
قصه هجر و فرقت يار
قلم برقلب کاغذ لغزیذه و با خط خون می نگارد
امروز جمعه ایست دیگر و احساس سنگینی قلبم را به اسارت خود برده .به دنبال بهانه ای که چرا چنین است و این غم سنگین. به اطراف نظر را می گردانی شاید سبب بغضی محبوس در گلو را بیابی . باز دنبال بهانه پنجره دیدگان را به دور دست آسمان و افق خونین می سپاری... آه .... دیگر تاب نمی آوری . آخر چه شده که تا این اندازه مردمان دیدگانت را موجی از اشگ غرقه می سازد. ای صد آه کدامین گمشده اینگونه تو را به دلتنگی آورده که از ورای موجی از آب باز به دنبال این که شاید، بتوانی بنگری ،بیابی و نظاره اش کنی.
لحظه لحظه و ثانیه ثانیه بر این احساس سنگینی که قلب را فشرده و مژگان را تر و آسمان چشمان را ابری ، افزون می گردد.
آخر ای قلب چرا انقدر بهانه گیری و برای کدامین نگار اشکها بینایی ام را می ربایید؟
چه شده که بغض راه گلویم را می بندی و صدایم را در خود محبوس می داری؟
ساعتی دیگر و نزدیک ظهر نماز را بر پاداشتند و سوز دعا راه آسمان را در پیش گرفته وباز در پی کارها روان می گردی
ساعتی دیگر و .......باز ساعتی دیگر و .....باز بهانه و .....باز بهانه
ترا چه شده قلبت ، دیدگانت ، بغضت ، همه و همه به یکباره با دلتنگی آمیخته و الماس دیدگانت را می بینی که دیگر تاب نیاورده و بر روی گونه ها روان می گردد و.....بغض دیگر ساکت نمی ماند و..... به هق هق می افتی ......هنوز گمشده ات باز نگشته....
کیست که اینگونه بی قرار رویش شده ای؟
کیست که چنین بغضت را به فریاد آورده؟
وکیست اویی که الماس دیدگانت را برای دیدنش برروی گونه ها رها کرده ای؟
...
....
....
....
نزدیک غروب می بینی که چشم آسمان نیز بر خون نشسته
دست بر پشت دست می کوبی و زمزمه كنان ...
الهی عظم البلاء ... و برح الخفاء....وانکشف الغطاء ....و انقطع الرجاء
.....ای وای باز نیامد......ای افسوس و ....افسوس ...و صدایت در بغضت گم می شود
شود آیا که بینمش او را باز .........شودم بر او اقتدا کنم به نماز
این عمر در گذر است همی ........کی شود که بینمش به دمی
آه ای چشمِ فروخفته در موج......کی شود که باشدت بر اوج
وای که هر لحظه اعمال اثیم...... میکند او را در پرده مقیم
دست از گنه بباید شست ....... دیدگان بهر توبه باید سفت
قلبها زدوده از زنگار می باید.....در حین ظهورش یگانه بودن باید
ای عزیزقلب مشتاقان یا مهدی .......ای ظهور تو باورمان یا مهدی
ما گنه کرده ایم تو ببخش.......ره به ناکجا برده ایم تو ببخش
هان ای طلوع سپیدۀ ایمانی ........تو بیا نازنین طه یا مهدی
کاش با صدای دلنواز ترنمی ..... بشنویم صوت دلربای منم مهدی
کاش دل با لیتنا می رست.......دیده بر ابا صالح ره می جست
برای حضورش در قلوبمان و روشنی دیدگان به ظهورش و با مردمانی بر نشسته در خون دست برآسمان داریم و برخوانیم:
اللهم كُن لوليّك الحُجَّة بن الحَسَن صَلواتُكَ عَليه وَعَلى آبائه في هذه السّاعة وفي كُلّ سَاعَة وَليّاً وَحَافِظا وَقائِداً وَ ناصراً ودَليلاً وَ عَينا حَتّى تُسكِنَه أرضَك طَوعاًو تمتعه فيها طويلاً
ادامه مطلب
خورشید جمعه ای دیگر
خورشید جمعه ای دیگر دارد به غروب ماتم می نشیند و انگار ، داغ هجران تو همچنان بر دل ما می ماند.
یا بقیه الله!
چشمان اشکبارم را ببین که به راه آمدنت سفید شد و تو باز هم نیامدی.
یا بقیه الله!
شاید خدایت نیامدنت را فرصتی دیگر برای من قرار داده است تا وقتی که تو می آیی خروش، پاک پاک باشد.
یا بقیه الله!
تو که خود فرموده ای که به احوال شیعیانت آگاهی. پس لابد خوب می دانی که میان ما و اذان ظهر و آسمان ، چه رابطه ای است!!!
یا بقیه الله!
تو که خود خوب می دانی برخروش چه دارد می گذرد! پس جان مادرت فاطمه، هق هق غروب جمعه ما را در دفتر عشقبازی های عشاقت ثبت کن.
یا بقیه الله!
خروش را کمک تا از نگاه پنهانش ، غریبی سیراب شود.
یا بقیه الله!
در این غروب جمعه ای دیگر، ضجه غریبانه خروش و نگاه خیسش را که به پیشگاه با شکوهت تقدیم می کند بپذیر.
یا بقیه الله!
وقتی که تو می آیی ، خروش در چه حال است ... خروش در چه حال است...
یا بقیه الله...یا بقیه الله... یا بقیه الله... یا بقیه الله
ادامه مطلب
کلبه احزان
صاحبان ادعا ، آن بر زبان مستان ما؟
زانکه یارم هست نامش صاحب دوران ما
می شود روشن عیارو شدت ایمان ما
رهروی راهم بخواه ، تدبیر تو بر جان ما
رو مگردانی که زشت است چهره ی پنهان ما
کی شود با یک نگاه خود کنی درمان ما
تا نمانیم در رهت کی خوش شود پایان ما
تا قوی ماند دلم، تا نشکند پیمان ما
تا تو گردی نوح من در کشتی از طوفان ما
پس سلام ای روشنی در کلبه ی احزان ما
ادامه مطلب
بر بالين عشق
در شهر شيراز رسم بود علماي برجسته براي شهدا تلقين بخوانند. آن شب قبل از خواب احساس عجيبي داشتم.
روز بعد وقتي وارد قبر شدم، در چهرهي شهيد (1) حالت تبسمي احساس كردم.
زمانيكه نام مبارك صاحب الزمان (عج) را آوردم، انگار جاني تازه به بدن شهيد مراجعت كرد، چون به احترام نام امام زمان (عج) سرش را خم كرد، به نحوي كه سر او تا روي سينه خم شد و دوباره به حالت اوليه برگشت.
حالم منقلب شد.
اشك از چشمانم جاري گشت.
انگار امام زمان (عج) در زمان تدفين او حضور داشت.
با مشاهدهي اين حالت مردم مرا از قبر بيرون آوردند، و علت گريهام را پرسيدند؛ فقط توانستم بگويم:
اگر صحنههايي را كه من ديدم، شما هم ميديد.
مثل من نميتوانستيد تلقين شهيد را ادامه دهيد. كسي ديگر تلقين شهيد را بخواند.
1_ شهيد احمد خادمالحسيني
منبع :كتاب لحظه هاي آسماني - صفحه: 5
راوي : حجة الاسلام طوبائي
ادامه مطلب
حضور حضرت مهدی در جبهه و به اسارت کشیدن 350 کماندوی عراقی در ارتفاعات...
تنها شش نفرتوانستند خود را به بالای ارتفاع 1050(بازی دراز)برسانند.
برادر (علی موحد دانش)و برادر(محسن وزوایی)که فرمانده محور چپ عملیات بود از وجمله افراد فتح کننده ارتفاع 1050بودند.
(محسن وزوایی)که از دانشویان پیرو خط امام در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا بود و در مقطعی نیز سمت سخن گویی دانشجویان فاتح لانه جاسوسی را داشت ،اینک به عنوان بنیان گذار لشکر 10سید الشهدا (علیه السلام)عملیاتی حساس را فرماندهی می کرد.چرا که بچه های سپاه درمحدودیت های پیش آمده از طرف بنی صدر در این گونه عملیات علاوه بر دشمن مهاجم،دشمنان نفوذی دو چهره که با پز خردمندی زمام امور را در دست گرفته بودند را نیز در پشت سر داشتند.
به هر ترتیب در فتح این ارتفاع حاج محسن با اندک یاران باقی مانده اش حدود 350تن از نیروهای گردان کماندویی ارتش بعپ را به اسارت گرفتند لیکن در حین تخلیه اسرا به پشت جبهه یکی از افسران دشمن مصرانه تقاضای ملاقات با فرمانده نیروهای ایرانی را داشت.دوستان (محسن) به خاطر رعایت مسائل امنیتی ،شخص غیر از او را به آن افسر بعثی به عنوان فرمانده خود معرفی کردند اما...
بعثی اسیر،ناباورانه و با قاطعیت گفت:(نه!فرمانده شما این نیست.)
از وی سوال شد مگر تو فرمانده ما را دیده ای که این گونه قاطعانه سخن می گویی؟
او گفت:(آری!او در هنگام یورش شما به ما،سوار بر اسب سفید بود و ما هرچه به طرفش تیر اندازی و شلیک کردیم به او کارگر نمی شد.لذا من او را می خواهم ببینم.)
(محسن وزوایی)که در آن جمع بود به ناگاه زانوهایش سست شد و به زمین نشست و... .
این واقعه نخستین جلوه امدادی بود که بدو جنگ این گونه تجلی نموده بود لذا در مصاحبه ای (تلویزیونی)به این واقعه به عنوان عنایت ائمه هدی (علیه السلام )به رزمندگان اسلام اشاره کرد ودر مقابل بلافاصله سلف خرد گرایان و (رئیس جمهور قدرت طلب)بنی صدرخائن عاجزانه دست به قلم شد و در ستون (کارنامه رئیس جمهور )روزنامه ضد انقلابیش (روزنامه انقلاب اسلامی)ضمن استهزا عنایات غیبی ،رذیلانه نوشت:
(این پاسدارها برای تضعیف موقعیت من این حرفها را می زنند ...اگر اسب سفید در کار است ،چرا به جنوب نیامده و فقط به غرب رفته است؟)
غافل از اینکه دوزخیان از درک این عنایات عاجزند و بهشتیان را به این حریم راه است لذا شهید مظلوم حضرت آیت الله بهشتی (ره) در همان اول فرمودند:(خانقاه عرفان ما بازی دراز است )
برگرفته از خاطرات سردار حسین بهزاد
ادامه مطلب
عملیاتی که با عنایت حضرت آغاز شد
جلسهای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسی کرد. شب بود و بیرون، در تاریکی فرو رفته بود. ساعت دوی نیمه شب بود، میخواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. جلسه هم برای همین تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر میکردیم و میخواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. بعد از مدتی گفتوگو هنوز به نتیجهای نرسیده بودیم. باید هر چه زودتر محلّ پایگاه مشخص میشد، و الّا فرصت از دست میرفت و شاید تا مدتها نمیتوانستیم عملیات کنیم.
چند روزی میشد که کارمان چند برابر شده بود و معمولاً تا دیروقت هم ادامه پیدا میکرد. خستگی داشت مرا از پای در میآورد. احساس سنگینی میکردم، پلکهایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن میگشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشهای پیدا کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پریدم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهرهاش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان (ع) را چطور میخوانند؟
با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که میخواهی نماز امام زمان (ع) را بخوانی؟ گفت: نذر کردهام و بعد لبخندی زد.
گفتم: باید مفاتیح را بیاورم. مفاتیح را آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچهها را خبر کن.
مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچهها را خبر نمیکرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجب کردند.
بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطهای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب، بود لبخندی از رضایت زد و گفت: بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمیشود.
بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهرهاش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان (ع) را چطور میخوانند؟
با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که میخواهی نماز امام زمان (ع) را بخوانی؟ گفت: نذر کردهام و بعد لبخندی زد
همه تعجب کرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث میکردیم، ولی به نتیجه نمیرسیدیم؛ حتی با برادران ارتشی هم جلسهای گذاشته بودیم و ساعتها با همدیگر اوضاع منطقه را بررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهی، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی میکردیم، همه میگفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.
رفتم سراغ برادر بروجردی که گوشهای نشسته بود و رفته بود توی فکر. چهرهاش خسته نشان میداد، کار سنگین این یکی دو روز و کم خوابیهای این مدت خستهاش کرده بود. با اینکه چشمهایش از بیخوابی قرمز شده بودند ولی انگار میدرخشیدند و شادمانی میکردند. پهلوی او نشستم، دلم میخواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردی، الآن چند روز است که هرچه جلسه میگذاریم و بحث میکنیم به جایی نمیرسیم. در حالی که لبخند میزد گفت: راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار مینگریست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان (ع) و گفتم که ما دیگر کاری از دستمان برنمیآید و فکرمان به جایی قد نمیدهد، خودت کمکمان کن.
بعد پلکهایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان (ع) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمیآورم. ولی انگار مدتها بود که او را میشناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.
آمد و گفت که اینجا را پایگاه بزنید. اینجا محل خوبی است و با دست روی نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی را که آن آقا نشان میداد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه اینگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان (ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد.
یکی از هم رزمان شهید بروجردی به نقل از کتاب امام زمان (ع) و شهدا.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه اینگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان (ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد
ادامه مطلب



