![]() |
در حالات حضرت ابراهیم خلیل (ع) وارد است که روزى از منزل بیرون آمد به طرف صحرا و كرانه دریا رفت و به سیر و سیاحت پرداخت ، با خود مى گفت : همه این موجودات متنوع و گلها و بلبلها و آبها و گیاهان و كوهها، خداى یكتا را شناخته اند و تسبیح او مى گویند، ولى این بشر خیره سر حاضر نیست از بت پرستى دست بردارد. غرق در فكر بود، كه ناگهان چشمش به انسانى خورد، كه در گوشه اى مشغول نماز است ، ابراهیم مثل عاشقى كه به دنبال معشوق مى رود، به سوى آن شخص رفت (1)
ابراهیم كنار او مشغول نماز شد، تا او از نماز فارغ گردید، ابراهیم از او پرسید براى چه كسى نماز مى خوانى ؟
او گفت : براى خدا، ابراهیم پرسید: خدا كیست ؟ او گفت : خدا كسى است كه تو و مرا آفریده است .
ابراهیم دریافت كه او خداى حقیقى را مى پرستد، به او فرمود: بسیار به تو علاقمند شدم ، روش تو را مى پسندم ، دوست دارم با تو باشم ، منزل تو كجاست ؟ تا هرگاه خواستم به زیارت تو آیم .
عابد گفت : منزل من آن سوى دریا است ، تو نمى توانى به آنجا بیائى .
ابراهیم پرسید: پس تو چگونه از آب رد مى شوى ؟
عابد گفت : من به خواست خدا روى آب مى روم و غرق نمى شوم .
ابراهیم گفت : شاید همان خدا به من نیز لطف داشته باشد و آب را براى من نیز رام كند، برخیز تا امشب با هم در منزل تو باشیم .
عابد برخاست و همراه ابراهیم ، حركت كردند، تا به دریا رسیدند، عابد نام خدا را برد، و از روى آب گذشت ، ابراهیم نیز نام خدا را به زبان آورد و حركت كرد، و هر دو از آب گذشتند و به منزل عابد رسیدند.
ابراهیم گفت : غذاى تو چیست ؟
عابد اشاره به درختى كرد و گفت :میوه این درخت را جمع مى كنم و در تمام ایام سال مى خورم .
ابراهیم پرسید كدام روز از همه روزها بزرگتر است ؟
عابد گفت : آن روزى كه خداوند خلایق را تحت حساب و كتاب مى كشد و به آنها پاداش یا كیفر مى دهد (یعنى روز قیامت )
ابراهیم گفت : بیا دعا كنیم تا خداوند مؤ منان را از سختى آن روز نجات دهد.
عابد گفت : سه سال است یك تقاضائى از خدا دارم هر چه دعا مى كنم به استجابت نمى رسد، دیگر در درگاه خداوند شرم دارم ، دعاى دیگرى كنم .
ابراهیم گفت : هیچ شرم نداشته باش ، گاهى خداوند، بنده اش را دوست ندارد، دعاى او را مدتى طولانى ، اجابت نمى كند، تا مناجات او زیاد شود، و به عكس هرگاه بر بنده اى غضب كرد، دعایش را مستجاب مى كند، یا ناامیدش مى نماید كه دیگر دعا نكند، حال بگو بدانم دعایت چیست ؟
عابد گفت : روزى در محلى نماز مى خواندم ناگاه چشمم به جمال بسیار زیباى نوجوانى افتاد كه چهره اش از زیبائى مى درخشید، و چند گاو مى چراند كه گوئى به بدن آنها روغن مالیده اند، بسیار براق بودند و همچنین بهمراه او چند گوسفند فربه بود، به سوى او رفتم و پرسید تو كیستى ؟ گفت : من فرزند ((ابراهیم خلیل (ع ))) هستم .
علاقه ابراهیم خلیل در دلم جاى گرفت ، و اكنون سه سال است از خدا مى خواهم كه مرا به زیارت خلیل خود ابراهیم ، موفق كند، اما دعایم مستجاب نشده است .
ابراهیم گفت : من همان ابراهیم هستم و آن نوجوان پسر من است . عابد تا این سخن را شنید دست بر گردن ابراهیم انداخت و او را بوسید و گفت : حمد و سپاس خداوندى را كه دعایم را مستجاب كردآنگاه ابراهیم (ع) بدرخواست عابد براى همه مؤ منین و مؤ منات دعا كرد و عابد آمین گفت.
به این ترتیب ، در مى یابیم كه نباید ناامید شد، و نباید از دعا غفلت كرد كه مستجاب خواهد شد! و گاهى این چنین شیرین مستجاب مى شود كه در داستان خواندید(2)
2-بحار ط قدیم ج 5 ص 133 به نقل از امام باقر(ع)








