![]() |


![]() نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394
زمان : 1:35 PM
![]()
نظرات(0)
| ادامه مطلب
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقا" وزنش چقدر است. اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
- حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دستتان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند... یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است که در پایان روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید. هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
دوست من یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری!
زندگی همین است!
برگرفته از کتاب تو ، تویی؟
![]() ![]() نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394
زمان : 1:35 PM
![]() ![]() نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394
زمان : 1:35 PM
![]()
نظرات(0)
| ادامه مطلب
دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله تو کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟ دستکت بوسم ، بمالم پایکت............وقت خواب آید ، بروبم جایکت ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من ای فدای تو همه بزهای من............ای به یادت هی هی و هیهای من گر تو را بیمارئی آید به . پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش گفت موسی:حال خیره سرشدی!........خودمسلمان ناشده کافرشدی! این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار! گفت:موسی،دهانم دوختی.....................از پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت وحی آمدسوی موسی ازخدا : ...................بنده ما را زما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید برنشان پاک آن سرگشته راند.........................گرد از پربیابان برفشاند عاقبت دریافت و او را بدید................گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آداب و ترتیبی مجوی.................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی
![]() نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394
زمان : 1:34 PM
![]()
نظرات(0)
| ادامه مطلب
به همه احترام بگذارید
چه خوب و چه بد،
اینها همان کسانی هستند
که خداوند سر راه شما قرار داده
تا با خوب و بد زندگی آشنا شوید؛
ذهنتان را درگیر آنها نکنید
و تنها از طریق آنان
راه درست زندگی کردن را بیاموزید ...
![]() ![]() نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394
زمان : 1:34 PM
![]()
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::. |
آرشيو ماهانه نويسندگان ديگر موارد
» تعداد مطالب : 531 » آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 16 اردیبهشت 1395 » بازدید کل : 33239 |