دستتان در دستان پر مهر خدا
نظرات(0) | ادامه مطلب

مادامى که سیب با چوب باریکش به درخت متصل است،

همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند،

باد طراوتش میدهد،

آب رشدش میدهد،

و آفتاب به آن پختگى و کمال میبخشد،

اما به محض منقطع شدن از درخت و جدایى از اصل،

آب آن را می گنداند،

باد پلاسیده اش میکند،

و آفتاب آن را پوسانده و طراوتش را میگیرد؛

براى ما آدمها تا وقتى در مسیر بندگى قدم بر میداریم چون دست و

دلمان به ریسمان خدا گره خورده است ،

هر اتفاقى در زندگى رشدمان خواهد داد و

حتى زمین خوردن ها و افتادنها، مقدمه صعود و تعالى بزرگ

روح مان خواهد شد وبر عکس وقتى از خدا دور بیفتیم ،

هر داشتنى فقر و هر فرازى، فرودى عمیق است...

پس دستتان در دستان پر مهر خدا...

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:50 PM
خدایا ...
نظرات(0) | ادامه مطلب

خدایا ! من همانم که گاه خندانم، و گاهی گریان.

گاه شکرگزارم، و گاهی درحال گله کردن.

گاه بنده ی توام، و گاهی بنده ی خویش!

خدای همیشگی ام!

من مبتلا به گاه و بی گاههای همواره ام،


بیماری نامتعادل که همیشه به نسخه ی طبیب خویش عمل نمی کند!

اسیر خویشتنم؛

و گاه و بی گاههای اسارت گونه ام مرا در برگرفته است...

بندهای گاهها و بی گاههای زندان تنم را... از هم جدا کن!

مرا به آغوش خویش دعوت کن! که تشنه ترینم به آن...

تمام این گاه و بی گاههای مدامم را، ببخش...

به حق خدایی همیشه پایدارت!

الهی آمین...



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:50 PM
صبوری...
نظرات(0) | ادامه مطلب

صبور باش گاهی‌ باید از بین بدترین روزهای زندگیت عبور کنی‌، تا به بهترین‌هایش برسی‌.
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:49 PM
قلب خدا
نظرات(0) | ادامه مطلب



اگر چشم برای خدا کار کند می شود(عین اللّه)

 و اگر گوش برای خدا کار کند می شود(اذن اللّه)

و اگر دست برای خدا کار کند می شود(ید اللّه)

تا می رسد به قلب انسان که جای خداست.

 رجبعلی خیاط



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:49 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

یک پلنگ تیزپا و قدرتمند، اگر با هزار کیلومتر سرعت هم بدود؛ باز نمیتواند؛ به پرواز درآید.

ولى، یک گنجشک کوچک با کمترین سرعت هم پرواز می کند. زیرا براى پرواز نیاز به بال داریم؛ نه قدرت و سرعت!

بالِ پرواز ما انسانها، ذهن ماست.

موفقیت، هیچ ربطى به هیکل، زیبایى، جنسیت، قدرت، سن و سال، داخلى و خارجى بودن ندارد!

درصد موفقیت انسانها بستگى به درصد استفاده از قدرت ذهنشان دارد.



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:49 PM
فرصتی برای یادگیری
نظرات(0) | ادامه مطلب

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند . بر طبق گفته های " استاد " تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما " فرصت یادگیری " و یا " آموزش دادن " را می دهند . در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود ، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت . شاگرد گفت : " این مکان را ببینید . شما حق داشتید . من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ، در بهشت بسر می بردند ، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند . "

" استاد " گفت : " من گفتم " آموختن " و " آموزش " دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد ، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم . سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند . یک زوج و سه فرزند با لباس های پاره و کثیف . " استاد " خطاب به پدر خانواده گفت : " شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید ، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد ؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید ؟ "

آن مرد نیز در " آرامش " کامل پاسخ داد : " دوست من ، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ، چند لیتر شیر به ما می دهد . یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم . با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم . و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم .

" استاد " فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد . در میان راه ، رو به شاگرد کرد و گفت : " آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن ! "

شاگرد گفت : اما این کار صحیحی بنظر نمی رسد ، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است .

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد ، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد . این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سال ها ، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود ، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع ، از آن خانواده تقاضای " بخشش " و به ایشان کمک مالی نماید .

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده ، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند . با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند ، مایوس و ناامید گردید . ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد : " آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند ؟ " جوابی که دریافت کرد ، این بود : " آنها همچنان صاحب این مکان هستند . "

مرد ، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد . صاحب خانه او را شناخت و از احوالات " استاد " فیلسوفش پرسید . اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند .

آن مرد گفت : " ما دارای یک گاو بودیم ، اما وی از صخره پرت شد و مرد . در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم . گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم . به این ترتیب یکسال سخت گذشت ، اما وقتی خرمن محصولات رسید ، من در حال فروش و صدور حبوبات ، پنبه و سبزیجات معطر بودم . هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که : چه خوب شد آن گاو مرد . "

 

برداشتی از داستان گاو ، اثر : " پائولو کوئیلو "


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:48 PM
اثر انگشت
نظرات(0) | ادامه مطلب


هر کسی گمان کند بر حسب اتفاق پا بر این جهان نهاده. در محدوده ی تولد جسمی خودش میماند. پیر میشود و میمیرد. برایش بلوغی در کار نیست.
میلیاردها انسان در جهان متولد شده اند. اما هیچ یک اثر انگشت مشابه نداشته اند.

اثر انگشت تو ،امضای خداوند است.

که اتفاقی به دنیا نیامده ای و دعوت شده ای. تو منحصر به فردی. مشابه یا بدل نداری.
تو اصل اصل هستی و تکرار نشدنی. وقتی انتخاب شده بودن و منحصر به فرد بودنت را یاد آوری کنی,
دیگر خودت را با هیچ کس مقایسه نمیکنی. و احساس حقارت یا برتری که حاصل مقایسه کردن است از وجودت محو میشود.



الهی قمشه ای


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:48 PM
کینه به دل مگیر
نظرات(0) | ادامه مطلب



روزی«سقراط» حکیم معروف یونانی،مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است.علت ناراحتی اش را پرسید
،پاسخ داد:«در راه که می آمدم،یکی از آشنایان را دیدم؛سلام کردم اما جوابی نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت.من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.»

«سقراط» گفت:چرا رنجیدی؟مرد با تعجب گفت:معلوم است؛چنین رفتاری ناراحت کننده می باشد.
«سقراط»پرسید:اگر در راه،کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد،آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟»

مرد گفت:مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم؛آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود!
«سقراط»پرسید:به جای دلخوری،چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد:«احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.»

«سقراط»گفت:«همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی؛آیا انسان،تنها جسم اش بیمار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روان اش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکر و روان،نامش «غفلت»است و باید به جای دلخوری و رنجش،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمکش کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس،از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است.»



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
وجدان بیدار
نظرات(0) | ادامه مطلب

این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند،

بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلبمان،

خویشتن را چگونه داوری می کنیم.

" چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی "


http://www.labkhandezendegi.com/uploads/microblog/2015/10/40/560fc3bd3c0carsh.jpg



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.