کینه به دل مگیر
نظرات(0) | ادامه مطلب



روزی«سقراط» حکیم معروف یونانی،مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است.علت ناراحتی اش را پرسید
،پاسخ داد:«در راه که می آمدم،یکی از آشنایان را دیدم؛سلام کردم اما جوابی نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت.من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.»

«سقراط» گفت:چرا رنجیدی؟مرد با تعجب گفت:معلوم است؛چنین رفتاری ناراحت کننده می باشد.
«سقراط»پرسید:اگر در راه،کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد،آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟»

مرد گفت:مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم؛آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود!
«سقراط»پرسید:به جای دلخوری،چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد:«احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.»

«سقراط»گفت:«همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی؛آیا انسان،تنها جسم اش بیمار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روان اش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکر و روان،نامش «غفلت»است و باید به جای دلخوری و رنجش،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمکش کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس،از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است.»



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
وجدان بیدار
نظرات(0) | ادامه مطلب

این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند،

بلکه مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلبمان،

خویشتن را چگونه داوری می کنیم.

" چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی "


http://www.labkhandezendegi.com/uploads/microblog/2015/10/40/560fc3bd3c0carsh.jpg



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
الهی
نظرات(0) | ادامه مطلب

الهـــــی . . . گاهـــی . . . نگاهــــی!

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
چای با طعم خدا…
نظرات(0) | ادامه مطلب

این سماور جوش است،
پس چرا می گفتی،
دیگر این خاموش است ؟
باز لبخند بزن…
قوری قلبت را،
زودتر بند بزن…
توی آن،
مهربانی دم کن…

بعد بگذار که آرام آرام،
چای تو دم بکشد…
شعله اش را کم کن…
دست هایت :
سینی نقره نور
اشک هایم :
استکان های بلور
کاش؛
استکان هایم را،
توی سینی ی خودت می چیدی…
کاشکی اشک مرا می دیدی…
خنده هایت قند است…
چای هم آماده است…
چای با طعم خدا…
بوی آن پیچیده،
از دلت تا همه جا…
پاشو مهمان عزیز،
توی فنجان دلم،
چایی داغ بریز…
"عرفان نظرآهاری"



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:47 PM
رها شو
نظرات(0) | ادامه مطلب



چگونه متوجه شویم که رها هستیم...
هر زمان که به جای ترس و اضطراب، ...
احساس شادی و آسودگی می کنیم؛
رها هستیم...
هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم؛
رها هستیم...
وقتی نیاز به تائید را از دست می دهیم،
رها هستیم...
وقتی قبول داریم که به حد کافی خوب هستیم؛
رها هستیم...
وقتی تسلیم لحظه اکنون می شویم، تسلیم آنچه هست؛
و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان شماست.
رها هستیم...
وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم، رها هستیم...پ

"دکتر دیپاک چوپرا"



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:46 PM
جز تو خدایی نیست
نظرات(0) | ادامه مطلب

الهی!

ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد

ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت

ای حی بی ذلت ای بخشنده بی منت

ای داننده رازها

ای شنونده آوازها

ای بیننده نمازها

ای شناسنده نامها

ای رساننده گامها

ای مطلع بر حقایق

ای مهربان بر خلایق

عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر ...

و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر

از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت ...




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:46 PM
عشق...
نظرات(0) | ادامه مطلب

خوب بودن خود را منوط به خوب بودن دیگران نکن!

و بد بودن خود را  به علت بد بودن دیگران توجیه نکن!
ما آیینه نیستیم ، انسانیم!
مشک را گفتند :
تو را یک عیب هست،
با هرکه نشینی
از بوی خوشت به او دهی.
گفت:
زیرا که ننگرم با کی ام!
به آن بنگرم که من کی ام!
 
هیچوقت بابت عشق هایی که
نثار کسانی کردید و
بعدها به این نتیجه رسیدید ، 
کوچکترین  ارزشی
برای عشق شما قائل نبودند،
ذره ای افسوس نخورید.
 
شما آن چیزی که
باید به زندگی ببخشید،
بخشیدید.
و چه چیزی زیبا تر از عشق!
عشق تماما" انرژیست و 
در کائنات ماندگار خواهد بود.
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:45 PM
«ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ»
نظرات(0) | ادامه مطلب

یکی از دوستان میگفت ﭘﺪﺭ بزرگ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﻣﻦ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ.

ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ.ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ.ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ.

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ.

ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺑﺪﯾﻬﯽ ﯾﺎ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ.ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺣﺮﻑ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﺩ.اﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯽ ﺍﺑﺮ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﻣﻪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻭ ﻓﻠﮏ ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ‌ﺍﯼ،ﺣﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﺑﺮﺧﯿﺰﯼ.

ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ…

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار میکنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣیشوم، ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺎﺷﻪ.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار میکنم.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﻗﺎﻧﻮﻥﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ،ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ.

ﭘﺪر بزرگم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.

ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ، ﻧﻪ ﺗﻮ...



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:45 PM
برای خوشحالیت ببخش
نظرات(0) | ادامه مطلب



استادی با شاگردش از باغى میگذشت.
چشمشان به یک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم ......!!!!

استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین... م
قدارى پول درون ان قرار بده .....
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ،پول ها را دید با گریه ،

فریاد زد خدایا شکرت ....
خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى ....
میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد انها باز گردم و همینطور اشک میریخت....

 استاد به شاگردش گفت همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی  .....



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 
زمان : 1:45 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.