این فصل را با من بخوان,
این فصل را با من بخوان,
کلاس دوم دبیرستان، دانش آموز مدرسه امام خمینی گلباف بودم، 12 نفر داخل یک کلاس بودیم با معلم هامون خیلی صمیمی بودیم. یکی از خاطره انگیز ترین معلم هامون حاج آقا اسدی بود .
حاج آقا هواي مرا خيلي داشت . يك رگه فاميلي داشتيم به همين دليل هم حواسش خيلي به من بود هم اين توجه زياد برايم گرفتاري بود . مجبور بودم توي كلاس نگاهم به تخته سياه باشد . يك روز هم رفته بودم آخر كلاس نشسته بودم وكتاب بينش ديني را برداشته بودم و داشتم روي يكي از صفحه هايش عكس حاج آقا را مي كشيدم غرق كشيدن نقاشي بودم كه ناگهان گرمي صداي وي را از پشت سر احساس كردم . حاج آقا گلايه آميز مي گفت: خب آقاي وهابي ، داري عكس مرا مي كشي ؟! خيلي خجات كشيدم .
يك روز هم موتور سيكلت کازوکی حاج آقا را گرفتم و با دوچرخه اي تصادف كردم . چند ساعت بيهوش بودم . دوسه روز بعد به در كلاس ايشان رفتم تا معذرت خواهي كنم بارويي گشاده و مهرباني خاصي گفتند :اشكالي ندارد .ومن گفتم : حاج آقا به خدا اگر تعمير موتور هزينه اي دارد من خودم قبول دارم . از حرف من عصباني شدند و تغيري در چهره شان آشكار شد و سويچ موتور را از جيب در آورده و گفتند : بيا اگر دوباره موتور را مي خواهي و مي خواهي بروي تصادف كني بگير و حرف نزن . اما بعد آرامتر شده و گفتند : موتور قابلي ندارد خو ب شد خودت طوري نشدي .
هنوز بعد از سی و سه سال هر وقت به ياد آن روز مي افتم خجالت مي كشم .
هنوز بعد از بيست و چند سال هر وقت حاج آقا را مي بينم با احترام بسيار جلو مي روم و رويش را مي بوسم و اظهار ارادت و شاگردي مي كنم .
