زندگی را با دیگران قسمت کن


 

اگر بتوانی نغمه‌ای شوی.

اگر بتوانی پاره‌ای از شادمانی‌هایت را با دیگران سهیم شوی،

اگر بتوانی خود را با دیگران قسمت کنی،

همین کافی‌ست، تو به منزل رسیده‌ای.

ما موجوداتی تنگ‌نظر و حقیریم،

زیرا از سهیم کردنِ دیگران در شادمانی‌‌های خود عاجزیم.

این بزرگ‌ترین خُسرانِ زندگیِ انسانی‌ست.

انسان احساسِ بدبختی و درماندگی می‌کند،

زیرا چشمه‌یِ عشقش را با گِلِ بُخل و تنگ‌چشمی بسته است.

اگر گذشتی داریم،

برای آن است که بیش‌تر بگیریم.

ما از بخشیدن عاجزیم؛

معامله می‌کنیم.

با تمامِ وجودت ببخش؛

هرآنچه می‌توانی ببخش ...

زندگی را با دیگران قسمت کن،

نان را با دیگران قسمت کن،

آواز را با دیگران قسمت کن،

شعر را با دیگران قسمت کن،

خود را با همگان قسمت کن

و بدین‌سان، خود را در هستی منتشر کن.

برخیز،

باز کن پنجره را

و به مهمانیِ آوازِ کبوتران برو.

زندگی، پشتِ پنجره‌یِ تو می‌خواند



مسیحا برزگر


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:15 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

میخواهم قشنگ باشم

هر وقت صدایم را گم می کنم، ترانه ای برای تو می گویم تا اشیاء و طبیعت و آدم های عاشق آن را زمزمه کنند.

هر وقت کلمه هایم را گم می کنم، با تو حرف می زنم و غزلی می سرایم ک از اشعار تمام شاعران جهان فصیح تر و شیواتر است.

 

خدایا، هر وقت در پیاده روهای شلوغ گم می شوم و فراموش می کنم از کجا آمده ام،

به آسمان نگاه می کنم و حتم دارم دستهای تو برای کمک به من پایین می آیند.

 

خدایا، می خواهم در جمع روشن آینه ها بنشینم و گیسوان آرزوهایم را ببافم و از تو بپرسم ک دل چگونه باید بتپد و چشم چگونه می تواند آینه و دریا را در خود جای دهد و لب چگونه می تواند ترجمه ای از نام های شیرین تو باشد.

 

خدایا، مگذار از جبروت تو جدا شوم و بر شاخه ای شکسته بنشینم.

اگر صدای تو را نشنوم، اگر نگاه تو را نبینم، از شکوفه های بهاری خالی می شوم و هیچ ستاره ای قدم در اتاقم نمی گذارد.

 

خدایا، نمی خواهم آن قدر بخوابم تا فرشتگان دست خالی از کنار خانه ام بگذرند.

نمی خواهم آن قدر سکوت کنم تا کلمه ها مرا از یاد ببرند.

 

نمی خواهم آن قدر بنشینم تا آهوان به دشت های مکاشفه برسند،

بلکه می خواهم مثل پیامبران تو قشنگ باشم و آن قدر به تو نزدیک شوم ک کهکشان ها بتوانند روی ناخنم بنشینند.

 

"محمدرضا مهدیزاده"


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:15 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

بهتر زندگی کنیم :



- کمتر تلویزیون ببینید و بیشتر مطالعه کنید

- کمتر خرید کنید و بیشتر به دامن طبیعت سفر کنید

- از آشفتگی بکاهید و به فضای اطرافتان بیافزایید

- عجله نکنید؛ با آرامش به کارتان ادامه دهید

- کمتر مصرف کنید و سعی کنید تا تولید کننده بهتری باشید

- غذاهای بدون ارزش غذایی را فراموش کنید و به سراغ موادغذایی واقعی بروید

- از انجام کارهای شلوغ بپرهیزید و سعی کنید بر روی یک نقطه تمرکز داشته باشید

- کمتر رانندگی کنید و بیشتر به پیاده روی بپردازید

- از سر و صداها فاصله بگیرید و به سکوت بپیوندید.


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:14 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

داستان کوتاه

ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺯﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻥ ..!
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﮐﺮﺩ: ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ ..!
ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺯﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ , ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ..!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﮑﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﻮﺩ ..!

ﺳﭙﺲ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻭ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﺩﻩ ﺩﻻﺭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﯿﺪ.

ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﺎﻥ ﺩﺯﺩﯼ ﮐﻨﺪ ..!

ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﺟﻠﺴﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ 480 ﺩﻻﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ،ﻗﺎﺿﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ ..!




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:13 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

مراقب دل باش !

 ﻋﻠﻢ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻝ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺍﺳﺖ .

ﻳﻌﻨﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﻴﺸﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ؛

ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﺧﻮﻥ ﺭﻳﺰﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻳﺎ ﻳﮏ ﺟﺮﺍﺣﺖ ...

ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺳﮑﺘﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺏ ﻣﻦ ...

ﻫﻢ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺩﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ،ﻫﻢ ﺩﻝ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ...

ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻫﻨﺮ ﻧﻴﺴﺖ ... ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻋﻮﺍﻗﺒﺶ ﺑﺎﺵ !!



ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:13 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

لیلی

خدا گفت : لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من .. ماجرایی که باید بسازیش ..

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است .. بنشین تا بیفتد ...
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی بسازد
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت:‌لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست

و دنیا پر شد از لیلی های زود، لیلی های ساده و اینجایی لیلی های نزدیک لحظه ای ...

خدا گفت: لیلی زندگیست زیستنی از نوعی دیگر لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود ...

مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید ...

و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد ...



ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:12 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

امید ببخش،

امید ببخش، آنگاه دنیا مال توست…
به نظر من، امید بخشیدن بالاترین لذت دنیاست ؛
وقتی به کسی یا مخلوقی در جهان امید می بخشیم گویی دنیا را به ما هدیه دادند
در واقع هم همینطور است، زیرا انرژی اینکار آنقدر بالاست و بازتاب آن در کائنات بسیار بزرگ و فراموش نشدنی است
امید بخشیدن یعنی مخلوقی را به ادامه زندگی دعوت کردن
یعنی حمایت تا نهایت
یعنی باور طلوعی دیگر
یعنی فردا را دیدن
یعنی روشن کردن شمعی در وجود کسی
یعنی تجلی مهربانی و لطف و صفا ….
فراموش نکنیم ؛
ما هر روز میتوانیم به دیگران امید ببخشیم
شاید امید بخشیدن برای ما رایگان باشد
اما بدست اوردن امید برای خیلی ها ، گرانقیمت است !!!


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 22 مرداد 1394  | 1:12 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >