|
حسين آئينه نور خدائي است وجودش عين مصباحالهدايي است |
|
نام شاعر:نادر بختياري |
ادامه مطلب
|
درباره وبلاگ
این وبلاگ یک وبلاگ فرهنگی،مذهبی،سیاسی هست و همون طور که از اسمش پیداست قراره نکات ناب و حکمت آمیزی از قرآن روایات و ... بگه.این وبلاگ کاملا فراجناحی و تابع ولایت فقیه است.
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
آمار سایت كل بازديدها : 20497 نفر
تعداد نظرات : 1 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ : شنبه 10 مرداد 1394 عدد
كل مطالب : 33 عدد
امکانات وب |
ادامه مطلب سه شنبه 28 مهر 1394 12:55 PM
ادامه مطلب سه شنبه 28 مهر 1394 12:53 PM
ادامه مطلب سه شنبه 28 مهر 1394 12:52 PM
ادامه مطلب سه شنبه 28 مهر 1394 12:50 PM
ادامه مطلب سه شنبه 28 مهر 1394 12:49 PM
نگاه مبهمی امشب به آسمان داری خدا به خیر کند نیتی نهان داری
چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری
حسین این طرف و آن طرف حسن انگار خدا نکرده سر ترک این و آن داری
بس است دسته دستاس هم پر از خون شد اگر غلط نکنم قصد پخت نان داری
هزار شکر که دست تو لرزشی دارد دلم خوش است عزیزم کمی تکان داری
نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد نه از حرارت و از سرفه ها توان داری
نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست میان سینه خود درد بی امان داری
که چند دنده فقط سالم است باقی نه چقدر زخم و ترک روی استخوان داری ادامه مطلب دوشنبه 27 مهر 1394 5:49 PM
کوچه گردِ غریب میداند بی کسی در غروب یعنی چه عابرِ شهرِ کوفه می فهمد بارشِ سنگ و چوب یعنی چه صف به صف نیتِ جماعت را بر نمازِ امام می بستند همه رفتند و بعد از آن هم در به رویش تمام می بستند در حکومت نظامیِ کوفه غیرِ طوعه کسی پناهش نیست همه در را به روی او بستند راستی او مگر گناهش چیست ساعتی بعد مردمِ کوفه روی دارالعماره اش دیدند همه معنای بی کسی را از لب و ابرویِ پاره فهمیدند داد میزد: حسین آقا جان راهِ خود کج نما کنون برگرد تا نبیند به کربلا زینب پیکرت رابه خاک وخون برگرد دست من بشکند ولی دستت بهرِ انگشتری بریده مباد سرِ من از قفا جدا بشود حنجرت از قفا دریده مباد
کاش میشد به جای طفلانت کودکانم بریده سر گردند جان زهرا میاور آنها را دختران را بگو که بر گردند
یاس های قشنگِ باغت را رنگِ پاییز می کنند اینجا نعل نو میزنند بر اسبان تیغِ خود تیز می کنند اینجا نیزه ها را بلند تر زده اند مردمانی پلید و بی احساس حک شده زیر نیزه ها : اینهاست... ...از برای نبردِ با عباس پیر زن ها برای کودک ها قصه ی سنگ و چوب میگویند " روی نیزه اگر که سر دیدی سنگ بر او بکوب " میگویند می دهد یاد بر کمانداران حرمله فن تیر اندازی فکر پنهان نمودن و چاره بر سفیدی آن گلو سازی ؟ کوفه مشغول اسلحه سازی ست فکر مردم تمامشان جنگ است از سر دار کوفه می بینم بر سر بام خانه ها سنگ است
تشنه ات میکشند بر لب آب گو به سقا که مشک بر دارد طفلکی پا برهنه مگذاری خار صحرایشان خطر دارد پیکرش روی خاک و طفلانش کوچه کوچه پی اش دوان بودند از گزند نگاه حارث هم تا پدر بود در امان بودند
مثل مولا سه روز مانده به خاک پیکر بی سرش نشد عریان مثل مولا که پیکرش اما نشده پایمال از اسبان
رسم دلدادگی به معشوق است عاشقان رنگ یار میگیرند در همان لحظه های آخر هم نام او روی دار میگیرند
وحید مصلحی ادامه مطلب دوشنبه 27 مهر 1394 5:46 PM
از جان خود اگر چه گذشتم به راحتیدل کنده ام ولی ز تنت با چه زحمتیمی خواستم به پات سرم را فدا کنماما به خواهر تو ندادند مهلتیکی گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟مُردن به عشق تو که ندارد مشقتیبهتر نبود جای تو من کشته می شدم؟بی تو چگونه صبر کنم.... با چه طاقتی؟از بس برای زخم لبت گریه کردهایمچشمی ندیدهام که ندیده جراحتیتو رفتی و غرور حریمت شکسته شدهنگام غارت حرم، آن هم چه غارتیآتش زدند خیمۀ ما را و بعد از آندزدیده شد تمامی اشیاء قیمتیاین بچه ها تمامی شان لطمه خوردهاندبا من ولی به شکوه نکردند صحبتیغصه نخور حقیر نشد خواهرت حسیناز فتح شام آمدهام با چه هیبتیشرمندهام رقیۀ تو در خرابه ماندلطفی کن و سراغ نگیر از امانتیعباس اگر نبود اسارت چه سخت بودممنونم از حمایت آن چشم غیرتیkheyme.blog.ir تعجیل در فرج حضرت صاحب صلوات ادامه مطلب یک شنبه 11 مرداد 1394 8:18 PM
|
فهرست اصلی
موضوعات
لینک دوستان |