خداوند در قرآن می فرماید:« و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون »جن و
انسان را جز برای عبادت خلق نکردم( سوره ذاریات ، آیه . 56)یكی از نظریات
در مورد اعمال اخلاقی بشر ، نظریه " پرستش " است میگویند آن سلسله از
اعمال بشر كه با افعال طبیعی متفاوت است و در همه افراد بشر وجود دارد و
همه افراد بشر آن كارها را تقدیس و ستایش میكنند و شرافتمندانه و انسانی
و ما فوق كارهای طبیعی میخوانند ، از مقوله پرستش هستند . بعضی اینگونه
افعال را از نوع عاطفه و محبت میدانند ، و بعضی از نوع عقل و دانش و فهم
، و بعضی از نوع اراده قوی ، و بعضی ندای وجدان انسان ، و بعضی از مقوله
زیبایی د حالی که این نظریه می گوید: كارهای مقدس بشری از مقوله پرستش است
، از مقوله عبادت خداست ولی عبادتی نا آگاهانه مثلا آن كسی كه اعمال
اخلاقی را از نوع زیبایی میدانست میگفت چون زیبایی منحصر به زیبایی
محسوس نیست و زیبایی معقول هم زیبایی است ، آنكه كار اخلاقی میكند ، جمال
و زیبایی عقلی كار اخلاقی را احساس میكند و این جمال و زیبایی او را به
سوی خود میكشد همچنانكه زشتی كار غیر اخلاقی و ضد اخلاقی او را از آن
متنفر میكند در كارهای اخلاقی جاذبه ای است از نوع جاذبه زیبایی ، و در
كارهای ضد اخلاقی دافعه ای است از نوع دافعه های ضد زیبایی . ولی این
نظریه می گوید: كسی كه كار اخلاقی میكند ، حتی آن كس كه در شعور آگاه
خودش خدا را نمیشناسد و به وجود خدا اعتراف ندارد و یا فرضا اعتراف دارد
ولی در شعور آگاه خودش این كار را برای رضای خدا انجام نمیدهد و با این
كار ، خدا پرستی نمیكند ، كار اخلاقی او یك نوع خداپرستی و پرستش نا
آگاهانه است .
اگر مقصود از پرستش ، اعمال پرستشانه انسان باشد یعنی آن كارهایی كه انسان به عنوان پرستش انجام میدهد ، مثلا نماز میخواند ، روزه میگیرد ، حج میكند ، دعا میخواند ، صله ارحام میكند برای خدا ، اگر مقصود اعمال عبادی انسان باشد ، توضیحش خیلی روشن است : عبادت مثلا یك نوعش نماز است ، نماز هم یك سلسله سخنها و اعمال و نیتهاست : ركوع است ، سجود است ، قیام است ، ذكر و غیره است ولی اگر پرستش ، یك حقیقتی باشد كه این اعمال كه از طرف خدای متعال برای ما معین شده در واقع شكل دادن و قالب ساختن برای آن حقیقت و آن تجلی فطری است كه در ما وجود دارد ، و به عبارت دیگر شكل و قالب و اندامی است كه برای ما تعیین كرده و ساخته اند برای یك حقیقت كه در ما وجود دارد ، حقیقتی كه ما چه بفهمیم و چه نفهمیم ، چه توجه داشته باشیم و چه توجه نداشته باشیم در عمق فطرت ما وجود دارد ، آری اگر پرستش این باشد كه همین هم هست تعریفش یك تعریف ساده ای نیست.
در پرستش ، توجه هست ، تقدیس هست ( تقدیس یعنی حقیقتی را منزه دانستن از هر گونه نقصی و شائبه نقصی ، كه وقتی میخواهیم آن حقیقت را با تعبیرات ، شكل و قالب بدهیم ، با لفظ : سبحان الله یا حتی بالفظ : الله اكبر آن را قالب و شكل میدهیم برتر و منزه از هر گونه نقصی و شائبه هر نقصی و هر نیستی ) در عبادت حمد و ستایش به كمالات هست. همان طور كه یك بلبل وقتی در مقابل گل قرار میگیرد حالت ستایشگری به خود میگیرد ، انسان ، آن حقیقت معبود را در عبادت ستایش میكند. در عبادت خارج شدن از محدوده كوچك خودی ، خارج شدن از محدوده آمال و تمنیات كوچك ، محدود و موقت هست ، و به عبارت دیگر در عبادت انسان از دائره تمنیات و آمال كوچك خارج میشود در عبادت التجاء هست ، انقطاع هست در عبادت استعانت و نیرو گرفتن و كمك خواستن هست در عبادت واقعا انسان از محدوده خود خواهیها ، خود پرستیها ، آرزوها ، تمنیها و امور كوچك پرواز میكند و بیرون میرود معنی تقرب هم همین است وقتی میگوییم نماز میخوانیم قربة الی الله ، این لفظ یك تعارف نیست ، بلكه یعنی واقعا انسان در حال نماز از این محدوده كوچك پرواز میكند به سوی حق . پس ضرورتی ندارد كه ما خودمان را خسته بكنیم و بخواهیم عبادت را یعنی آن تجلی خواست روحی بشر را تعریف بكنیم ، ولی همه اینها در عبادت وجود دارد بزرگترین ، شریفترین ، با شكوه ترین و با عظمت ترین حالت انسان آن حالت پرستشانه ای است كه به خود میگیرد.
پرستش حقیقتی است كه در همه موجودات عالم وجود دارد و موجودی در عالم نیست كه پرستنده حق نباشد این ، سخن قرآن است كه ذره ای از ذرات عالم نیست كه پرستنده حق نباشد ، همچنانكه انسانی نیست ولو نا آگاه كه پرستنده حق نباشد تنها شما خدا را تسبیح نمیكنید و حمد و ثنا نمیگویید ، همه اشیاء خدا را تسبیح میكنند و حمد و ثنا میگویند در این زمینه آیاتی داریم : « سبح لله ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحكیم »( سوره حدید ، آیه . 1)وسوره حشر ، آیه1 و سوره حشر ، آیه . 24 وسوره تغابن ، آیه . 1 و یا :« و ان من شی الا یسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبیحهم ،سوره اسراء ، آیه . 44» هیچ چیزی در عالم نیست ، ذره ای در عالم نیست مگر اینكه مسبح و حامد پروردگار است شما انسانها تسبیح و عبادت و پرستش آنها را درك و فهم نمیكنید ، والا هیچ موجودی در عالم نیست كه پرستنده ذات حق نباشد . هر كار اخلاقی خودش یك عمل پرستشانه است .اهل باطن ، اهل دل مدعی هستند كه اگر انسان در مراتب كمالات معنوی پیش برود و به قول آنها اگر گوش دلش باز بشود ، تسبیح و تحمید موجودات را درك میكند و میشنود .
جمله ذرات عالم در نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و با هشیم
با شما نا محرمان ما خامشیم
چه شما سوی جمادی میروید (یعنی شما انسانهایید كه منكوس هستید ، از این طرفید نه رو به آن طرف ).
محرم جان خدا دان كی شوید (مثنوی مولوی ، ج 3 ، ص . 218)
مسئله اینكه شعور از مختصات انسان و حیوان نیست ، در گیاهها هم هست ، و حتی منحصر به گیاهها هم نیست ، در جمادات هم مرتبه ای از شعور وجود دارد ، جزء مسائلی است كه در علم امروز مطرح است و طرفدارانی دارد كه معتقدند هر ذره ای از ذرات عالم ، در حد خودش از درجه ای از شعور بهرهمند است .
همچو میل كودكان با مادران سر میل خود نداند در لبان
بچه ای كه تازه از مادر متولد میشود همان روزهای اول و دوم كه هنوز چشمهایش را نمیتواند باز بكند و قطعا از وجود مادر آگاهانه اطلاع ندارد یعنی هنوز در ضمیرش ، در ذهنش از مادر تصویری ندارد و نمیداند مادری هم دارد ، گرسنه اش كه میشود سرش راهی خم میكند ، لبهایش را هی كج میكند این طرف و آن طرف ، این لبها نا آگاهانه در جستجوی پستان مادر است . یعنی اگر از این كودك كسی توضیح بخواهد دنبال چه میگردی ؟ قادر به توضیح نیست ، اصلا فاقد ذهن است ، هنوز ذهنش از تصویرها و نقشها مزین نشده ، كه اگر هم بتواند حرف بزند باز نمیتواند این مطلب را بیان بكند ، اما نا آگاهانه به سوی چیزی كه وجود دارد میرود ، نا آگاهانه در جستجوی پستان مادر است تازه اینها در انسان خیلی ضعیف است ، در حیوانات قویتر است . در حیوانات و بالخصوص در حشرات این غرایز بسیار زیاد است در انسان هم در بسیاری از مسائل این مقدار غریزه است .
معنای اینكه كارهای اخلاقی از مقوله پرستش است چیست ؟
انسان به حسب فطرت كارهای اخلاقی را شریف و شرافتمندانه میداند با اینكه از خود گذشتگی است و با منطق طبیعی سازگار نیست و حتی با منطق عقل عملی به این معنا یعنی عقلی كه به انسان میگوید خودت و منافع خود را باید حفظ بكنی سازگار نیست مع ذلك انسان این كارها را انجام میدهد و در این كارها یك نوع شرافت و عظمتی تشخیص میدهد ، علو و بزرگواری تشخیص میدهد ، حس میكند كه با انجام این كارها خودش را بزرگوار میكند ، مثل ایثار ، از خود گذشتگی و انصاف دادن انصاف دادن مسئله عجیبی است انسان با رقیبی روبرو میشود ، مثلا پزشكی با پزشك دیگر پزشكی سابقه دار ، معروف و مشهور راجع به تشخیص یك بیماری اظهار نظر میكند یك پزشك جوان كم اسم و رسمی پیدا میشود ، او هم اظهار نظر میكند مردمی كه آنجا حضور دارند وقتی دیدند دو نظر مخالف است ، هرگز نظر یك طبیب درجه اول معروف مشهور درس خوانده تجربه كرده را نمیگذارند نظر یك طبیب جوان را بگیرند اما خود آن طبیب میفهمد كه نظر آن پزشك جوان درست است ، و وقتی او توضیح داد اول كسی كه مطلب را درك میكند خود آن طبیب سابقه دار است.
اینجاست كه انسان خودش را سر دو راهی میبیند : آیا من پا روی شخصیت و شهرت خودم بگذارم ، آن را لگد كوب كنم ، بگویم این آقا از من بهتر میفهمد و نسخه ای كه من دادم غلط است ، نسخه ، نسخه ای است كه این آقا میگوید ؟ این را میگویند انصاف یك وقت هم پا روی انصاف خودش میگذارد ، میگوید این حرفها چیست ؟ ! برو دنبال كارت ممكن است در عمل نسخه خودش را عوض بكند برای اینكه بیمار نمیرد ، ولی اقرار نمیكند بلكه به گونه ای كار خودش را توجیه میكند . انسان این دو حالت را دارد . گاهی انصاف میدهد ، و این چقدر در دنیا اتفاق میافتد در حدیث هم هست كه یكی از مكارم اخلاق انسان ، انصاف دادن به رقیبهاست این حالت كه در انسان هست نا آگاهانه ، بدین جهت است كه انسان خدا را میشناسد و یك سلسله مسائل است كه بالفطره و نا آگاهانه آنها هم اسلام خدا یعنی قانون خدا است اسلام یعنی تسلیم به قانون خدا .
خدا دو نوع قانون دارد یك نوع ، قوانینی كه آن قوانین را در فطرت انسان ثبت كرده است ، و نوع دیگر ، قوانینی كه در فطرت انسان نیست بلكه از همان قوانین فطری منشعب میشود ، و تنها به وسیله انبیاء بیان شده است انبیاء علاوه بر اینكه قوانین فطری را تأیید میكنند یك قوانین اضافه هم برای انسان میآورند آن عمق روح انسان ، آن فطرت انسان ، آن عمق قلب انسان ، با یك شامه مخصوص ، نا آگاهانه همین طور كه خدا را میشناسد ، این قوانین خدا را میشناسد ، رضای خدا را میشناسد و كار را بالفطره در راه رضای خدا انجام میدهد ، ولی خودش نمیداند كه دارد قدم در راه رضای خدا بر میدارد و به این ترتیب این مسئله مطرح است كه آیا این جور كارها كه نا آگاهانه در طریق رضای خداست ولی آگاهانه چنین نیست اجر دارد یا نه ؟
مثلا یك بت پرست ممكن است چنین كاری بكند چنانكه حاتم طائی كرد و امثال او میكردند ما احادیث زیادی در این زمینه داریم درباره كافرانی كه چنین كارهایی كرده اند از پیغمبر یا ائمه سؤال كرده اند آیا اینگونه كارها نزد خدا بی اجر است ؟ جواب داده اند : نه ، بی اجر هم نیست درست است كه عمده اجرها مال كارهای آگاهانه انسان است ، ولی اینكه انسان به حس اخلاقی خودش پاسخ میدهد ، حس اخلاقی حسی جدا از حس خداشناسی نیست بر عكس آنچه كه عده ای خیال كرده اند حس خداشناسی یك حس است و حس اخلاقی حس دیگر ، حس اخلاقی همان حس خداشناسی است ولی حس تكلیف خداشناسی ، حس خداشناسی و حس تكلیف خداشناسی است ، یعنی حسی است كه به موجب آن انسان ، اسلام فطری را میشناسد ، بالفطره میشناسد كه " عفو " مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه خدمت به خلق خدا و فداكاری برای خلق خدا مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه انصاف مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه تن به ذلت و خواری ندادن مورد رضای معبود است .
ضمیر انسان تكلیف را درك میكند آنچنان كه درك میكند تكلیف كننده را وجدان و الهامات وجدانی ، همه ناشی از فطرت خداشناسی انسان است منطق قرآن این است . قرآن میگوید : « و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها »: سوگند به نفس آدمی و آنکه او را سامان داد. پس تشخیص فجور و تقوا را به او الهام کرد( سوره شمس ، آیه 7 -8) . تقوا همان تقوی الله است نه چیز دیگری ، فجور ، خروج عن حكم الله است نه چیز دیگری .نمیشود كه یكدفعه انسان آفریده شده باشد و یك نیروی مستقل از همه چیز در او پدید آمده باشد كه فقط میگوید تكلیف تو این است نه ، وجدان انسان اتصال دارد به ریشه و تمام عالم هستی او تكلیف تو را از جای دیگر گرفته و به تو میدهد شامه دل است دل ، شامه دارد و با آن خدا را میشناسد و به طور فطری تكلیف خدا را میشناسد ، كه ما این الهامات را " اسلام فطری " مینامیم . « و اوحینا الیهم فعل الخیرات » (سوره انبیاء آیه . 73) ،نمیگوید :« و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات »كه بشود تكلیف تشریعی به اصطلاح ، بلكه میگوید : و اوحینا الیهم فعل الخیرات» ما خود كار خیر را در قلب مردم الهام و وحی كردیم قرآن میگوید ما به هر بشری وحی فرستادیم .توجیه صحیح اخلاق همین نظریه پرستش است .
اگر مقصود از پرستش ، اعمال پرستشانه انسان باشد یعنی آن كارهایی كه انسان به عنوان پرستش انجام میدهد ، مثلا نماز میخواند ، روزه میگیرد ، حج میكند ، دعا میخواند ، صله ارحام میكند برای خدا ، اگر مقصود اعمال عبادی انسان باشد ، توضیحش خیلی روشن است : عبادت مثلا یك نوعش نماز است ، نماز هم یك سلسله سخنها و اعمال و نیتهاست : ركوع است ، سجود است ، قیام است ، ذكر و غیره است ولی اگر پرستش ، یك حقیقتی باشد كه این اعمال كه از طرف خدای متعال برای ما معین شده در واقع شكل دادن و قالب ساختن برای آن حقیقت و آن تجلی فطری است كه در ما وجود دارد ، و به عبارت دیگر شكل و قالب و اندامی است كه برای ما تعیین كرده و ساخته اند برای یك حقیقت كه در ما وجود دارد ، حقیقتی كه ما چه بفهمیم و چه نفهمیم ، چه توجه داشته باشیم و چه توجه نداشته باشیم در عمق فطرت ما وجود دارد ، آری اگر پرستش این باشد كه همین هم هست تعریفش یك تعریف ساده ای نیست.
در پرستش ، توجه هست ، تقدیس هست ( تقدیس یعنی حقیقتی را منزه دانستن از هر گونه نقصی و شائبه نقصی ، كه وقتی میخواهیم آن حقیقت را با تعبیرات ، شكل و قالب بدهیم ، با لفظ : سبحان الله یا حتی بالفظ : الله اكبر آن را قالب و شكل میدهیم برتر و منزه از هر گونه نقصی و شائبه هر نقصی و هر نیستی ) در عبادت حمد و ستایش به كمالات هست. همان طور كه یك بلبل وقتی در مقابل گل قرار میگیرد حالت ستایشگری به خود میگیرد ، انسان ، آن حقیقت معبود را در عبادت ستایش میكند. در عبادت خارج شدن از محدوده كوچك خودی ، خارج شدن از محدوده آمال و تمنیات كوچك ، محدود و موقت هست ، و به عبارت دیگر در عبادت انسان از دائره تمنیات و آمال كوچك خارج میشود در عبادت التجاء هست ، انقطاع هست در عبادت استعانت و نیرو گرفتن و كمك خواستن هست در عبادت واقعا انسان از محدوده خود خواهیها ، خود پرستیها ، آرزوها ، تمنیها و امور كوچك پرواز میكند و بیرون میرود معنی تقرب هم همین است وقتی میگوییم نماز میخوانیم قربة الی الله ، این لفظ یك تعارف نیست ، بلكه یعنی واقعا انسان در حال نماز از این محدوده كوچك پرواز میكند به سوی حق . پس ضرورتی ندارد كه ما خودمان را خسته بكنیم و بخواهیم عبادت را یعنی آن تجلی خواست روحی بشر را تعریف بكنیم ، ولی همه اینها در عبادت وجود دارد بزرگترین ، شریفترین ، با شكوه ترین و با عظمت ترین حالت انسان آن حالت پرستشانه ای است كه به خود میگیرد.
پرستش حقیقتی است كه در همه موجودات عالم وجود دارد و موجودی در عالم نیست كه پرستنده حق نباشد این ، سخن قرآن است كه ذره ای از ذرات عالم نیست كه پرستنده حق نباشد ، همچنانكه انسانی نیست ولو نا آگاه كه پرستنده حق نباشد تنها شما خدا را تسبیح نمیكنید و حمد و ثنا نمیگویید ، همه اشیاء خدا را تسبیح میكنند و حمد و ثنا میگویند در این زمینه آیاتی داریم : « سبح لله ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحكیم »( سوره حدید ، آیه . 1)وسوره حشر ، آیه1 و سوره حشر ، آیه . 24 وسوره تغابن ، آیه . 1 و یا :« و ان من شی الا یسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبیحهم ،سوره اسراء ، آیه . 44» هیچ چیزی در عالم نیست ، ذره ای در عالم نیست مگر اینكه مسبح و حامد پروردگار است شما انسانها تسبیح و عبادت و پرستش آنها را درك و فهم نمیكنید ، والا هیچ موجودی در عالم نیست كه پرستنده ذات حق نباشد . هر كار اخلاقی خودش یك عمل پرستشانه است .اهل باطن ، اهل دل مدعی هستند كه اگر انسان در مراتب كمالات معنوی پیش برود و به قول آنها اگر گوش دلش باز بشود ، تسبیح و تحمید موجودات را درك میكند و میشنود .
جمله ذرات عالم در نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و با هشیم
با شما نا محرمان ما خامشیم
چه شما سوی جمادی میروید (یعنی شما انسانهایید كه منكوس هستید ، از این طرفید نه رو به آن طرف ).
محرم جان خدا دان كی شوید (مثنوی مولوی ، ج 3 ، ص . 218)
مسئله اینكه شعور از مختصات انسان و حیوان نیست ، در گیاهها هم هست ، و حتی منحصر به گیاهها هم نیست ، در جمادات هم مرتبه ای از شعور وجود دارد ، جزء مسائلی است كه در علم امروز مطرح است و طرفدارانی دارد كه معتقدند هر ذره ای از ذرات عالم ، در حد خودش از درجه ای از شعور بهرهمند است .
حس اخلاقی جدا از حس خداشناسی نیست
اخلاق از مقوله پرستش است ولی پرستش نا آگاهانه معنی این جمله این است كه قلب انسان به حسب فطرت و غریزه خدای خودش را میشناسد .مثلش مثل طفل است از نظر غریزه :همچو میل كودكان با مادران سر میل خود نداند در لبان
بچه ای كه تازه از مادر متولد میشود همان روزهای اول و دوم كه هنوز چشمهایش را نمیتواند باز بكند و قطعا از وجود مادر آگاهانه اطلاع ندارد یعنی هنوز در ضمیرش ، در ذهنش از مادر تصویری ندارد و نمیداند مادری هم دارد ، گرسنه اش كه میشود سرش راهی خم میكند ، لبهایش را هی كج میكند این طرف و آن طرف ، این لبها نا آگاهانه در جستجوی پستان مادر است . یعنی اگر از این كودك كسی توضیح بخواهد دنبال چه میگردی ؟ قادر به توضیح نیست ، اصلا فاقد ذهن است ، هنوز ذهنش از تصویرها و نقشها مزین نشده ، كه اگر هم بتواند حرف بزند باز نمیتواند این مطلب را بیان بكند ، اما نا آگاهانه به سوی چیزی كه وجود دارد میرود ، نا آگاهانه در جستجوی پستان مادر است تازه اینها در انسان خیلی ضعیف است ، در حیوانات قویتر است . در حیوانات و بالخصوص در حشرات این غرایز بسیار زیاد است در انسان هم در بسیاری از مسائل این مقدار غریزه است .
معنای اینكه كارهای اخلاقی از مقوله پرستش است چیست ؟
انسان به حسب فطرت كارهای اخلاقی را شریف و شرافتمندانه میداند با اینكه از خود گذشتگی است و با منطق طبیعی سازگار نیست و حتی با منطق عقل عملی به این معنا یعنی عقلی كه به انسان میگوید خودت و منافع خود را باید حفظ بكنی سازگار نیست مع ذلك انسان این كارها را انجام میدهد و در این كارها یك نوع شرافت و عظمتی تشخیص میدهد ، علو و بزرگواری تشخیص میدهد ، حس میكند كه با انجام این كارها خودش را بزرگوار میكند ، مثل ایثار ، از خود گذشتگی و انصاف دادن انصاف دادن مسئله عجیبی است انسان با رقیبی روبرو میشود ، مثلا پزشكی با پزشك دیگر پزشكی سابقه دار ، معروف و مشهور راجع به تشخیص یك بیماری اظهار نظر میكند یك پزشك جوان كم اسم و رسمی پیدا میشود ، او هم اظهار نظر میكند مردمی كه آنجا حضور دارند وقتی دیدند دو نظر مخالف است ، هرگز نظر یك طبیب درجه اول معروف مشهور درس خوانده تجربه كرده را نمیگذارند نظر یك طبیب جوان را بگیرند اما خود آن طبیب میفهمد كه نظر آن پزشك جوان درست است ، و وقتی او توضیح داد اول كسی كه مطلب را درك میكند خود آن طبیب سابقه دار است.
اینجاست كه انسان خودش را سر دو راهی میبیند : آیا من پا روی شخصیت و شهرت خودم بگذارم ، آن را لگد كوب كنم ، بگویم این آقا از من بهتر میفهمد و نسخه ای كه من دادم غلط است ، نسخه ، نسخه ای است كه این آقا میگوید ؟ این را میگویند انصاف یك وقت هم پا روی انصاف خودش میگذارد ، میگوید این حرفها چیست ؟ ! برو دنبال كارت ممكن است در عمل نسخه خودش را عوض بكند برای اینكه بیمار نمیرد ، ولی اقرار نمیكند بلكه به گونه ای كار خودش را توجیه میكند . انسان این دو حالت را دارد . گاهی انصاف میدهد ، و این چقدر در دنیا اتفاق میافتد در حدیث هم هست كه یكی از مكارم اخلاق انسان ، انصاف دادن به رقیبهاست این حالت كه در انسان هست نا آگاهانه ، بدین جهت است كه انسان خدا را میشناسد و یك سلسله مسائل است كه بالفطره و نا آگاهانه آنها هم اسلام خدا یعنی قانون خدا است اسلام یعنی تسلیم به قانون خدا .
خدا دو نوع قانون دارد یك نوع ، قوانینی كه آن قوانین را در فطرت انسان ثبت كرده است ، و نوع دیگر ، قوانینی كه در فطرت انسان نیست بلكه از همان قوانین فطری منشعب میشود ، و تنها به وسیله انبیاء بیان شده است انبیاء علاوه بر اینكه قوانین فطری را تأیید میكنند یك قوانین اضافه هم برای انسان میآورند آن عمق روح انسان ، آن فطرت انسان ، آن عمق قلب انسان ، با یك شامه مخصوص ، نا آگاهانه همین طور كه خدا را میشناسد ، این قوانین خدا را میشناسد ، رضای خدا را میشناسد و كار را بالفطره در راه رضای خدا انجام میدهد ، ولی خودش نمیداند كه دارد قدم در راه رضای خدا بر میدارد و به این ترتیب این مسئله مطرح است كه آیا این جور كارها كه نا آگاهانه در طریق رضای خداست ولی آگاهانه چنین نیست اجر دارد یا نه ؟
مثلا یك بت پرست ممكن است چنین كاری بكند چنانكه حاتم طائی كرد و امثال او میكردند ما احادیث زیادی در این زمینه داریم درباره كافرانی كه چنین كارهایی كرده اند از پیغمبر یا ائمه سؤال كرده اند آیا اینگونه كارها نزد خدا بی اجر است ؟ جواب داده اند : نه ، بی اجر هم نیست درست است كه عمده اجرها مال كارهای آگاهانه انسان است ، ولی اینكه انسان به حس اخلاقی خودش پاسخ میدهد ، حس اخلاقی حسی جدا از حس خداشناسی نیست بر عكس آنچه كه عده ای خیال كرده اند حس خداشناسی یك حس است و حس اخلاقی حس دیگر ، حس اخلاقی همان حس خداشناسی است ولی حس تكلیف خداشناسی ، حس خداشناسی و حس تكلیف خداشناسی است ، یعنی حسی است كه به موجب آن انسان ، اسلام فطری را میشناسد ، بالفطره میشناسد كه " عفو " مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه خدمت به خلق خدا و فداكاری برای خلق خدا مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه انصاف مورد رضای معبود است ، بالفطره میشناسد كه تن به ذلت و خواری ندادن مورد رضای معبود است .
ضمیر انسان تكلیف را درك میكند آنچنان كه درك میكند تكلیف كننده را وجدان و الهامات وجدانی ، همه ناشی از فطرت خداشناسی انسان است منطق قرآن این است . قرآن میگوید : « و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها »: سوگند به نفس آدمی و آنکه او را سامان داد. پس تشخیص فجور و تقوا را به او الهام کرد( سوره شمس ، آیه 7 -8) . تقوا همان تقوی الله است نه چیز دیگری ، فجور ، خروج عن حكم الله است نه چیز دیگری .نمیشود كه یكدفعه انسان آفریده شده باشد و یك نیروی مستقل از همه چیز در او پدید آمده باشد كه فقط میگوید تكلیف تو این است نه ، وجدان انسان اتصال دارد به ریشه و تمام عالم هستی او تكلیف تو را از جای دیگر گرفته و به تو میدهد شامه دل است دل ، شامه دارد و با آن خدا را میشناسد و به طور فطری تكلیف خدا را میشناسد ، كه ما این الهامات را " اسلام فطری " مینامیم . « و اوحینا الیهم فعل الخیرات » (سوره انبیاء آیه . 73) ،نمیگوید :« و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات »كه بشود تكلیف تشریعی به اصطلاح ، بلكه میگوید : و اوحینا الیهم فعل الخیرات» ما خود كار خیر را در قلب مردم الهام و وحی كردیم قرآن میگوید ما به هر بشری وحی فرستادیم .توجیه صحیح اخلاق همین نظریه پرستش است .
اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است
حقیقت این است كه اخلاق از مقوله عبادت و پرستش است انسان به همان میزان كه خدا را نا آگاهانه پرستش میكند ، نا آگاهانه هم یك سلسله دستورهای الهی را پیروی میكند وقتی كه شعور نا آگاهانه تبدیل بشود به شعور آگاه ، كه پیغمبران برای همین آمده اند ، پیغمبران آمده اند برای اینكه ما را به فطرت خودمان سوق بدهند و آن شعور ناآگاه و آن امر فطری را تبدیل كنند به یك امر آگاهانه ،آن وقت دیگر تمام كارهای او میشود اخلاقی ، نه فقط همان یك عده كارهای معین ، خوابیدن او هم میشود یك كار اخلاقی ، غذا خوردن او هم میشود یك كار اخلاقی . یعنی وقتی برنامه زندگی ما بر اساس تكلیف و رضای حق تنظیم شد ، آن وقت خوردن ما ، خوابیدن ما ، راه رفتن ما ، حرف زدن ما و خلاصه زندگی و مردن ما یكپارچه میشود اخلاق ، یعنی یكپارچه میشود كارهای مقدس : «ان صلاتی و نسكی و محیای و مماتی لله رب العالمین ،سوره انعام ، آیه 162 »: همانا نماز و طاعت و كلیه اعمال من و حیات و ممات من همه برای خداست كه پروردگار جهانهاست. همه چیز میشود لله ، و همه چیز میشود اخلاق .اخلاق فقط در مكتب خدا پرستی قابل توجیه است
مسئله اخلاق و شرافتهای انسانی و اخلاقی جز در مكتب خداپرستی در هیچ مكتب دیگری قابل توجیه و تأیید نیست تنها این مكتب است كه میتواند آن را توجیه بكند و اساسا خود همین اخلاق و شرافت اخلاقی در وجود انسان ، یكی از دروازه های معنویت است ، یعنی یكی از دروازه هایی است كه انسان را با عالم معنی آشنا میكند و به عالم مذهب معتقد مینماید .لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389 ساعت 5:13 PM
نظرات 0
