كودكان و نوجوانان در دنياي ما زندگي مي كنند و با همه خوبيها و بدي ها
مواجه مي شوند. آنها دردها، رنج ها، مشقات و مشكلات بزرگتر ها و پدر و
مادر را مي بينند و مشاهده مي كنند كه چگونه پشت سر يكديگر غيبت مي كنند
به يكديگر دروغ مي گويند. براي يكديگر نقشه مي كشند، توطئه مي كنند واز هم
در رسيدن به منافع سبقت مي گيرند. آنها ملاحظه مي كنند كه در اين سبقت
گيري و دراين مسابقه چه لطافت ها و ظرافت هايي قرباني مي شوند.
چشمان آنها را نمي توان بست و ايشان را نمي توان با تغيير مدرسه و محله ودوستان از هر آنچه در اطرافشان مي گذرد دور نگهداشت. بلكه بايد به خوبي آنها را شناخت. ويژگي هاي نفساني آنها را درك كرد و براساس اين ارگانيسم و مكانيسم روحي با آنها برخورد كرد. كودك و نوجوان هنوز به وجود آشفته ديگران نزديك نشده و تا به پريشاني نرسيده است ساده تر مي توان كار عمده و لازم را بر آنها صورت داد. كار هنرهاي نمايشي را اگر تزكيه، تعليم و تقويت بدانيم در مورد كودكان و نوجوانان وظيفه ساده تري به عهده خواهد داشت. زيرا تزكيه از آغاز تولد به صورت تكويني در وجود آنها حضور و وجود دارد و آنچه باقي مي ماند تعليم (آموزش و ايجاد حساسيت) و تقويت است. در صورتي كه عدم تعادل و تناسب روحي - رواني بزرگسالان كه همچون تابلويي مخدوش شده ند ايجاب مي كند كه نخست تزكيه به عنوان عمده ترين وظيفه، نمايش اصالت يابد تا از آشفتگي ها و پريشاني ها نجات يافته تازه به وضعيت بي شائبه كودكان نزديك شوند تا بتوان آموزش و تقويت را در باب آنها اعمال كرد. يكي از دلايل عمده اي كه آموزش مستقيم بر تماشاگران (انسان معاصر) بي تاثير است و با استفاده از فرمول و ريتم ضرب آهنگ درام در آنها ايجاد كشمكش رواني صورت مي دهند تا كاتارسيس صورت پذيرد اين است كه صفحه وجودي آنها پر است از درگيري هاي احساسي و روانسوز. درام بزرگتر ها را به كودك مبدل مي كند و به فطرت نزديك مي نمايد تا با تعادل به دست آورده مسير درست حيات را دريابند پس در مورد كودكان و نوجوانان باري سنگين از دوش وي برداشته شده است. و در نتيجه از تمامي قدرت خويش بهره مي جويد و مدد مي گيرد - و بايد بهره جويد و مدد گيرد - تا تعادل و تناسب روحي آنها را “نخست حفظ كند” و “سپس عادت ايجاد كند” در آنها كه چگونه بينديشند.
دنياي اطراف ما پراز تفاوت است. تفاوت هاي تكويني و تفاوت هاي اكتسابي. تفاوت هاي تكويني عين عدالتند. اما چون ما تشخيص عدالت خداوندي را نمي دهيم، گاهي نسبت به اين اختلاف ها واكنش هاي ناگوار نشان مي دهيم و در عدالت حضرت خداوندي ترديد مي كنيم. يكي قد بلند آفريده شده و ديگري قد كوتاه. يكي با صدايي خوب و ديگري بد. اين يكي خوش سيما و آن يكي با چهره اي نامتناسب. در دنياي مادي نيز بعضي براساس فعاليت هاي متفاوت مثبت و منفي، فضيلت ها و برتري هايي نسبت به ديگران يافته اند. ثروت، شغل، مقام، لباس، خانه، تحصيل، دانش، محبوبيت و ...
در صورتي كه صاحب برتري و فضيلت، برتري خود را به رخ ديگران بكشد و به وسيله اين فضيلت كسي را تحقير كند؛ عقده هاي حقارت و گره هاي روحي ايجاد مي گرددو در نتيجه به مجردي كه بانشانه و عامل تداعي مواجهه صورت گيرد حقارت و خسارت خودنمايي كرده، آدم تحقير شده و صاحب عقده را به واكنش وادار مي نمايد.
واكنش ها كه در آدم هاي ناقص تر و ضعيف النفس تر احساسي كامل وانعكاسي هستند عبارت خواهند بود از: دسته اول، تحقير كردن ديگران با فضيلت هاي كه خود دارند. دسته دوم، گناه و ناهنجاري هاي رواني مثل دشنام، غيبت، تهمت، نزاع و كشمكش و دسته سوم، اقدام براي جبران خسارت مافات مثل دزدي، توطئه و ... و دسته چهارم - كه از همه دردآورتر است اما نامحسوس تر - تصويرها و تجسم ها و پيكچرال هاي ذهني.
چون برخي آدم ها از دسته ضعيف النفس ها هستند زنجيره اي از بيماري هاي رواني و گناه در اجتماع ايجاد مي شود و چون همه اين فجايع به وسيله عكس العمل ها صورت پذيرفته، رفته رفته جامعه به وضع اسفبار و غيرقابل تحملي دچار مي گردد.
هر آدمي نسبت به ديگري ، مطمئنا در حداقل يك بعد احساس ضعف مي كند و حتي اگر در ضمير خويش و به استنباط خويش هم هست برتري هايي را در وجود ديگران مي سازد و نسبت به او احساس ضعف ابراز مي كند.
قال علي عليه السلام: نفاق المرء من ذل يجده في نفسه. دورويي و نفاق آدمي ناشي از حقارت و ذلتي است كه در ضمير خويش احساس مي كند. جوانان به واسطه استحاله و بلوغ جسمي و رواني در اوج نياز بسر مي برند و اين نيازها را موكول به آينده مي كنند و در يك كلام “در آينده زندگي مي كنند” و علاوه بر هر سه دسته واكنش ديگر. چون نسبت به آينده اميدوارند قوي ترين و برترين واكنش آنها تجسم ها و تصويرهاي ذهني خواهد بود. محل و ظرف حسرت ها، گره ها و خسارات گذشته است اما آينده آن قدر - در زندگي جوان - قدرتمند است كه او هيچ گونه انديشه خودآگاه نسبت به حسرت ها ندارد و آنچه از گذشته اندوهبار در وجود اوست، تصويرهاي ناخودآگاه و مثالي است.
كهنسالان در گذشته سير مي كنند. علت اين است كه براي آنها آينده اي متصور نيست وچون علم به مرگ در و جود آ نها به مرور به يقين مبدل مي شود نمي توانند تصوير و تجسمي از آينده داشته باشند. همچنين اقدام براي جبران هم براي آنها امكان نمي پذيرد. زيرا هر اقدامي به جهت دستيابي و بهره گيري در آينده است. در زندگي روحي كهنسالان قوي ترين تجسم ها سير در گذشته است. آنها هر آنچه ناكامي است و هر آنچه گذشته فلاكت بار باشد بازهم از آنها به خوشي ياد مي كنند و با “يادش بخير” هر آنچه را نيافته اند مملو و سرشار تصوير مي كنند. آنها به گذشته با عقل و منطق و رئاليسم نگاه مي كنند. به همين دليل وقتي كنار آنها باشي و براي تو سخن بگويند از گذشته مي گويند و اگر آدمهاي “ توسري خور” هم بوده اند خود را شجاع اگر خسيس مزاج بوده اند، خود را بخشنده و اگر آدم هاي ناداني بوده اند، خود را دانا جلوه مي دهند و تمامي حكايت هاي گذشته را به نفع خود تعريف مي كنند.
كودكان و نوجوانان - اما - در حال زندگي مي كنند و اين به دليل پاك بودن ذهن آنهاست. از هرگونه شناخت احساسي و عقلي. آنها قادر نيستند آرزوهايي براي آينده داشته باشند چون هنوز به مرحله درستي از شناخت نرسيده اند و تا آدمي چيزي را نشناسد، كاربرد آن را نداند، لذايذ ناشي از آن را درك نكند آرزوي داشتن براي وي صورت و نقش نمي پيوندد. اين علت عمده ديگري هم دارد و آن اين است كه براي كودك و نوجوان گذشته قابل توجهي وجود ندارد كه بتواند سكوي پرتاب براي آينده باشد. عقده هاي مزمن نشده اند و تاثيراتشان چندان نيستند.
اين در حال زيستن همان تعالي است كه انسان در صورت تزكيه به آن خواهد رسيد. اين همان دم غنيمت شمردن عرفاست كه نه به گذشته مي انديشند و نه به آرزوهاي آينده. اين همان نتيجه يقين به مرگ است كه ما معتقديم اگر در بزرگترها ايجاد شود زندگي درستي خواهند يافت و بالاخره اين همان است كه در بحث هاي عرفا و فلاسفه اعتقاد داريم “زمان را قضا نيست” و هر لحظه رحمتي از خداوند را داراست كه اگر به دليل آشفتگي (سير در گذشته و آينده) دريافت نشود در لحظه بعد جبران آن امكان پذير نيست.
كودك در لحظه تولد معصوم است به دليل دريافت رحمات خداوند و در حال زيستن هرچه از تولد فاصله مي گيرد اين دم نگري، تعادل و تزكيه مخدوش تر مي شود. زيرا در حين شناخت تفاوت ها را مي بيند، تحقيرها را مي فهمد . آرزوي يافتن و به دست آوردن را در مقابل حقارت ها قرار مي دهد. حسرت ها اهميت مي يابند و به پاندولي مبدل مي شود كه بين گذشته و آينده حركتي فركانسي خواهد داشت. تا مرحله جواني كه در اوج اين كشمكش و اين آرزوها واقع مي شود.
عقل و احساس كودك در مرحله تولد يكي است. هر آنچه حق اوست همان را ميل دارد و هرچه ميل دارد حق خود مي داند و هرچه از لحظه تولد دورتر مي شود حق و ميل و عقل و ا حساس او از هم فاصله مي گيرند تا در عنفوان جواني كه اوج فاصله عقل و احساس است و بيشترين فاصله بين حق و ميل اوست اوج كشمكش عقل و احساس و اوج ستيز حق و ميل اين تفاوت است كه كار و وظيفه درام براي كار كودكان و نوجوانان را متفاوت و ويژه مي كند.
الف: از وظايف بسيار مهم مربيان هنرمند ايجاد اين شناخت از كودكان است. براي ديگر مربي ها اعم از خانواده يا معلمين و ... كه كودك را بايد در زمان حال نگهداشت و اين خود روش ها و طرقي را اقتضاء مي كند.
ب:وظيفه خطير هنر و بويژه هنرهاي نمايشي نگهداشتن كودكان است. در زمان حال با آثاري كه مخاطبان آن كودكان و نوجوانان باشند و اين روش ها و كليدهايي را در كار نمايش ترتيبي ايجاب مي كند كه به وسيله آنها بتوان تفاوت هايي و تاثيرات شان را مهار كرد، به كودك درباره وجود اجتناب ناپذير آنها شناخت داد و ... كه بحث بر روي اين كليدها در اين مختصر نمي گنجد.
ج: از وظايف مهم هنرهاي نمايشي ايجاد حساسيت در كودكان و نوجوانان است. براي انگيزه يابي اعمال و رفتار ديگران و اين هم روش هاي ويژه اي را شامل مي شود.
د: وظيفه خطير ديگر براي مخاطبين بزرگسال ايجاد شناخت اين مسئله است و اين حساسيت كه در برخورد با كودكان و نوجوانان پس پرده هر عملي را آشكار نموده انگيزه پردازي كنند. زيرا علت هر عمل انعكاسي و غير عقلي عدم آگاهي بر انگيزه ها و دگرگوني هاي روحي آدم هاست.
هـ: از وظايف ديگر هنرهاي نمايشي دسته بندي كردن انگيزه ها، حقارت ها و خسارت هاي ضمير است و تزكيه كردن كودكان و نوجوانان نسبت به آنهاست. اگر اين دسته بندي ها (كه خود بحث عظيم و مفصلي را مي طلبد) به خوبي صورت گيرد، مخاطب كودك و نوجوان با تعادلي مناسب تفكر خواهد كرد و هيچ گاه در برخورد با تفاوت ها و رفتار ديگران پا از غبطه فراتر نخواهد نهاد و وارد حيطه و خطه حسادت نمي شود زيرا كه حسادت كليد همه ناهنجاري هاست.
منبع : نورپرتال
چشمان آنها را نمي توان بست و ايشان را نمي توان با تغيير مدرسه و محله ودوستان از هر آنچه در اطرافشان مي گذرد دور نگهداشت. بلكه بايد به خوبي آنها را شناخت. ويژگي هاي نفساني آنها را درك كرد و براساس اين ارگانيسم و مكانيسم روحي با آنها برخورد كرد. كودك و نوجوان هنوز به وجود آشفته ديگران نزديك نشده و تا به پريشاني نرسيده است ساده تر مي توان كار عمده و لازم را بر آنها صورت داد. كار هنرهاي نمايشي را اگر تزكيه، تعليم و تقويت بدانيم در مورد كودكان و نوجوانان وظيفه ساده تري به عهده خواهد داشت. زيرا تزكيه از آغاز تولد به صورت تكويني در وجود آنها حضور و وجود دارد و آنچه باقي مي ماند تعليم (آموزش و ايجاد حساسيت) و تقويت است. در صورتي كه عدم تعادل و تناسب روحي - رواني بزرگسالان كه همچون تابلويي مخدوش شده ند ايجاب مي كند كه نخست تزكيه به عنوان عمده ترين وظيفه، نمايش اصالت يابد تا از آشفتگي ها و پريشاني ها نجات يافته تازه به وضعيت بي شائبه كودكان نزديك شوند تا بتوان آموزش و تقويت را در باب آنها اعمال كرد. يكي از دلايل عمده اي كه آموزش مستقيم بر تماشاگران (انسان معاصر) بي تاثير است و با استفاده از فرمول و ريتم ضرب آهنگ درام در آنها ايجاد كشمكش رواني صورت مي دهند تا كاتارسيس صورت پذيرد اين است كه صفحه وجودي آنها پر است از درگيري هاي احساسي و روانسوز. درام بزرگتر ها را به كودك مبدل مي كند و به فطرت نزديك مي نمايد تا با تعادل به دست آورده مسير درست حيات را دريابند پس در مورد كودكان و نوجوانان باري سنگين از دوش وي برداشته شده است. و در نتيجه از تمامي قدرت خويش بهره مي جويد و مدد مي گيرد - و بايد بهره جويد و مدد گيرد - تا تعادل و تناسب روحي آنها را “نخست حفظ كند” و “سپس عادت ايجاد كند” در آنها كه چگونه بينديشند.
دنياي اطراف ما پراز تفاوت است. تفاوت هاي تكويني و تفاوت هاي اكتسابي. تفاوت هاي تكويني عين عدالتند. اما چون ما تشخيص عدالت خداوندي را نمي دهيم، گاهي نسبت به اين اختلاف ها واكنش هاي ناگوار نشان مي دهيم و در عدالت حضرت خداوندي ترديد مي كنيم. يكي قد بلند آفريده شده و ديگري قد كوتاه. يكي با صدايي خوب و ديگري بد. اين يكي خوش سيما و آن يكي با چهره اي نامتناسب. در دنياي مادي نيز بعضي براساس فعاليت هاي متفاوت مثبت و منفي، فضيلت ها و برتري هايي نسبت به ديگران يافته اند. ثروت، شغل، مقام، لباس، خانه، تحصيل، دانش، محبوبيت و ...
در صورتي كه صاحب برتري و فضيلت، برتري خود را به رخ ديگران بكشد و به وسيله اين فضيلت كسي را تحقير كند؛ عقده هاي حقارت و گره هاي روحي ايجاد مي گرددو در نتيجه به مجردي كه بانشانه و عامل تداعي مواجهه صورت گيرد حقارت و خسارت خودنمايي كرده، آدم تحقير شده و صاحب عقده را به واكنش وادار مي نمايد.
واكنش ها كه در آدم هاي ناقص تر و ضعيف النفس تر احساسي كامل وانعكاسي هستند عبارت خواهند بود از: دسته اول، تحقير كردن ديگران با فضيلت هاي كه خود دارند. دسته دوم، گناه و ناهنجاري هاي رواني مثل دشنام، غيبت، تهمت، نزاع و كشمكش و دسته سوم، اقدام براي جبران خسارت مافات مثل دزدي، توطئه و ... و دسته چهارم - كه از همه دردآورتر است اما نامحسوس تر - تصويرها و تجسم ها و پيكچرال هاي ذهني.
چون برخي آدم ها از دسته ضعيف النفس ها هستند زنجيره اي از بيماري هاي رواني و گناه در اجتماع ايجاد مي شود و چون همه اين فجايع به وسيله عكس العمل ها صورت پذيرفته، رفته رفته جامعه به وضع اسفبار و غيرقابل تحملي دچار مي گردد.
هر آدمي نسبت به ديگري ، مطمئنا در حداقل يك بعد احساس ضعف مي كند و حتي اگر در ضمير خويش و به استنباط خويش هم هست برتري هايي را در وجود ديگران مي سازد و نسبت به او احساس ضعف ابراز مي كند.
قال علي عليه السلام: نفاق المرء من ذل يجده في نفسه. دورويي و نفاق آدمي ناشي از حقارت و ذلتي است كه در ضمير خويش احساس مي كند. جوانان به واسطه استحاله و بلوغ جسمي و رواني در اوج نياز بسر مي برند و اين نيازها را موكول به آينده مي كنند و در يك كلام “در آينده زندگي مي كنند” و علاوه بر هر سه دسته واكنش ديگر. چون نسبت به آينده اميدوارند قوي ترين و برترين واكنش آنها تجسم ها و تصويرهاي ذهني خواهد بود. محل و ظرف حسرت ها، گره ها و خسارات گذشته است اما آينده آن قدر - در زندگي جوان - قدرتمند است كه او هيچ گونه انديشه خودآگاه نسبت به حسرت ها ندارد و آنچه از گذشته اندوهبار در وجود اوست، تصويرهاي ناخودآگاه و مثالي است.
كهنسالان در گذشته سير مي كنند. علت اين است كه براي آنها آينده اي متصور نيست وچون علم به مرگ در و جود آ نها به مرور به يقين مبدل مي شود نمي توانند تصوير و تجسمي از آينده داشته باشند. همچنين اقدام براي جبران هم براي آنها امكان نمي پذيرد. زيرا هر اقدامي به جهت دستيابي و بهره گيري در آينده است. در زندگي روحي كهنسالان قوي ترين تجسم ها سير در گذشته است. آنها هر آنچه ناكامي است و هر آنچه گذشته فلاكت بار باشد بازهم از آنها به خوشي ياد مي كنند و با “يادش بخير” هر آنچه را نيافته اند مملو و سرشار تصوير مي كنند. آنها به گذشته با عقل و منطق و رئاليسم نگاه مي كنند. به همين دليل وقتي كنار آنها باشي و براي تو سخن بگويند از گذشته مي گويند و اگر آدمهاي “ توسري خور” هم بوده اند خود را شجاع اگر خسيس مزاج بوده اند، خود را بخشنده و اگر آدم هاي ناداني بوده اند، خود را دانا جلوه مي دهند و تمامي حكايت هاي گذشته را به نفع خود تعريف مي كنند.
كودكان و نوجوانان - اما - در حال زندگي مي كنند و اين به دليل پاك بودن ذهن آنهاست. از هرگونه شناخت احساسي و عقلي. آنها قادر نيستند آرزوهايي براي آينده داشته باشند چون هنوز به مرحله درستي از شناخت نرسيده اند و تا آدمي چيزي را نشناسد، كاربرد آن را نداند، لذايذ ناشي از آن را درك نكند آرزوي داشتن براي وي صورت و نقش نمي پيوندد. اين علت عمده ديگري هم دارد و آن اين است كه براي كودك و نوجوان گذشته قابل توجهي وجود ندارد كه بتواند سكوي پرتاب براي آينده باشد. عقده هاي مزمن نشده اند و تاثيراتشان چندان نيستند.
اين در حال زيستن همان تعالي است كه انسان در صورت تزكيه به آن خواهد رسيد. اين همان دم غنيمت شمردن عرفاست كه نه به گذشته مي انديشند و نه به آرزوهاي آينده. اين همان نتيجه يقين به مرگ است كه ما معتقديم اگر در بزرگترها ايجاد شود زندگي درستي خواهند يافت و بالاخره اين همان است كه در بحث هاي عرفا و فلاسفه اعتقاد داريم “زمان را قضا نيست” و هر لحظه رحمتي از خداوند را داراست كه اگر به دليل آشفتگي (سير در گذشته و آينده) دريافت نشود در لحظه بعد جبران آن امكان پذير نيست.
كودك در لحظه تولد معصوم است به دليل دريافت رحمات خداوند و در حال زيستن هرچه از تولد فاصله مي گيرد اين دم نگري، تعادل و تزكيه مخدوش تر مي شود. زيرا در حين شناخت تفاوت ها را مي بيند، تحقيرها را مي فهمد . آرزوي يافتن و به دست آوردن را در مقابل حقارت ها قرار مي دهد. حسرت ها اهميت مي يابند و به پاندولي مبدل مي شود كه بين گذشته و آينده حركتي فركانسي خواهد داشت. تا مرحله جواني كه در اوج اين كشمكش و اين آرزوها واقع مي شود.
عقل و احساس كودك در مرحله تولد يكي است. هر آنچه حق اوست همان را ميل دارد و هرچه ميل دارد حق خود مي داند و هرچه از لحظه تولد دورتر مي شود حق و ميل و عقل و ا حساس او از هم فاصله مي گيرند تا در عنفوان جواني كه اوج فاصله عقل و احساس است و بيشترين فاصله بين حق و ميل اوست اوج كشمكش عقل و احساس و اوج ستيز حق و ميل اين تفاوت است كه كار و وظيفه درام براي كار كودكان و نوجوانان را متفاوت و ويژه مي كند.
الف: از وظايف بسيار مهم مربيان هنرمند ايجاد اين شناخت از كودكان است. براي ديگر مربي ها اعم از خانواده يا معلمين و ... كه كودك را بايد در زمان حال نگهداشت و اين خود روش ها و طرقي را اقتضاء مي كند.
ب:وظيفه خطير هنر و بويژه هنرهاي نمايشي نگهداشتن كودكان است. در زمان حال با آثاري كه مخاطبان آن كودكان و نوجوانان باشند و اين روش ها و كليدهايي را در كار نمايش ترتيبي ايجاب مي كند كه به وسيله آنها بتوان تفاوت هايي و تاثيرات شان را مهار كرد، به كودك درباره وجود اجتناب ناپذير آنها شناخت داد و ... كه بحث بر روي اين كليدها در اين مختصر نمي گنجد.
ج: از وظايف مهم هنرهاي نمايشي ايجاد حساسيت در كودكان و نوجوانان است. براي انگيزه يابي اعمال و رفتار ديگران و اين هم روش هاي ويژه اي را شامل مي شود.
د: وظيفه خطير ديگر براي مخاطبين بزرگسال ايجاد شناخت اين مسئله است و اين حساسيت كه در برخورد با كودكان و نوجوانان پس پرده هر عملي را آشكار نموده انگيزه پردازي كنند. زيرا علت هر عمل انعكاسي و غير عقلي عدم آگاهي بر انگيزه ها و دگرگوني هاي روحي آدم هاست.
هـ: از وظايف ديگر هنرهاي نمايشي دسته بندي كردن انگيزه ها، حقارت ها و خسارت هاي ضمير است و تزكيه كردن كودكان و نوجوانان نسبت به آنهاست. اگر اين دسته بندي ها (كه خود بحث عظيم و مفصلي را مي طلبد) به خوبي صورت گيرد، مخاطب كودك و نوجوان با تعادلي مناسب تفكر خواهد كرد و هيچ گاه در برخورد با تفاوت ها و رفتار ديگران پا از غبطه فراتر نخواهد نهاد و وارد حيطه و خطه حسادت نمي شود زيرا كه حسادت كليد همه ناهنجاري هاست.
منبع : نورپرتال
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در یک شنبه 30 خرداد 1389 ساعت 11:12 PM
نظرات 0
