علم اخلاق (Ethics) هم اكنون از علوم پرمناقشه و جنجال برانگيز است و اختلاف نظرهاي فراوان بر آن سايه افكنده است. مي دانيم كه اختلا ف نظر جوهره و هسته هر دانشي است، اما اگر بدانيم علم اخلاق از حياتي ترين و ضروري ترين موضوعات علوم انساني است و انسان بدون مبنايي اخلاقي و ارزشي براي زندگي خود قادر به تعيين بخشي افكار و اعمالش نيست، اهميت و ارزش اين علم بيش از پيش رخ مي نمايد. به همين جهت تلاشها و كوششهاي هر يك از شاخه هاي دانش بشري براي كمك به اين علم و حل مسايل و ابهامات آن را بايد به فال نيك گرفت و به استقبالش رفت. روانشناسي- علمي كه موضوع كاوش آن روان آدمي است- هم اگر سوداي ورود به عالم اخلاقيات را در سر بپروراند، بايد به پيشوازش رفت. در اين ميان شنيدن مواجهه فكري روان شناساني چون "پياژه" با علم اخلاق و اخلاق شناسي فلسفي قابل اعتنا است.
"پياژه" البته رويكرد و تبييني شناختگرايانه- تكامل گرايانه از عقلانيت اخلاقي دارد. "پياژه" به فعاليت عقلاني انسان در مراوده با محيط اطرافش توجه دارد؛ انسان بر مبناي عقلانيت است كه به ارتباطش با محيط سر و سامان مي دهد. پياژه كتابي با نام "تأثير پديده ها و هوش در رشد فيزيكي، نگاشته است كه در آن هم از احساسهاي دموكراتيك سخن به ميان مي آورد. اما نكته مهم اين است؛ تصويري كه او از احساس دارد، جنبه هاي عقلي آن را در برمي گيرد تا جنبه هاي اخلاقي اش را. پياژه همچنين در كتاب معروفش، "قضاوت اخلاقي كودك" از احساس ذاتي خالص و پيشرفته تعهد و وظيفه سخن به ميان مي آورد كه اين احساس البته به زعم او از ضرورت عقلي ناشي مي شود. او شناخت اخلاقي را مبتني بر ساختاري كامل و انعطاف پذير و تجربي در درون آدمي مي بيند و اعتقاد دارد اين ساختار است كه معارف اخلاقي ما را به وجود مي آورد. اگر خواسته باشيم از اصطلاحات خود پياژه استفاده كنيم، شناخت اخلاقي بر تطابق و همگوني مبتني است. اما هنگامي كه به شناختهايي ناقص دست يابيم - حال اين شناختها چه اخلاقي باشد و چه غيراخلاقي - رابطه ميان انسان و محيط اطرافش و همچنين رابطه انسان و تاريخ و پيشينه اش به حالت نامتعادل درمي آيد. به معناي ديگر در اين حالت رابطه انسان و محيطش در حالت بي توازني برقرار مي شود. اين عدم توازن البته مبنا و مبدأيي براي معارف و شناختهاي بهتري مي شود، زيرا مبادله و مراوده دائم انسان و محيطش هرچند ناقص و بي توازن است، اما آدمي با توجه به شناختش مرتب اين نقصان و عدم توازن را تصحيح و تعديل مي كند.
اين عدم توازن نه تنها باعث مي شود كه انسان هنجارها و قضاوتهاي جزيي خود را تصحيح كند، كه به تعديل هنجارها و رفتارهاي بالقوه آدمي هم منجر مي گردد. به اين جهت پياژه بر اين نكته دست مي گذارد كه رفتارها و هنجارهاي انسان بيشتر خاستگاه نظري و تئوريك دارند و آنچه در اين ميان از اهميت حياتي و ضروري بهره مند است، انگيزه هاي انسان است. به معناي ديگر انسان ابتدا در يك جهت بيش از جهات ديگر تحريك مي شود و اين كار به وسيله انگيزه هاي گوناگون صورت مي گيرد و اين تحريك به هنجارها و رفتارهاي بالقوه و بالفعل منتهي مي شود. كل اين فرايند از نهاد معرفتي وجود انسان ناشي است كه روند تكامل گرايانه اي دارد و قوه اخلاقي هم بخشي از آن به شمار مي آيد.
اين نكته ممكن است آدمي را به ياد كار كوهلبرگ بيندازد؛ او كه پيشرفت قوه اخلاقي در روان آدمي را با نظريه افلاطون در باب مفهوم خوب مقايسه مي كند.
اين مقايسه هم از آن جهت صورت مي گيرد كه هر دو نظريه خواهان فهم انگيزه هاي اخلاقي - با پاسخي كه به خواست ذاتي مفهوم خوبي مي دهند- هستند. به همين جهت "كوهلبرگ" بر اين نكته پاي مي فشارد كه "نيروي اخلاقي فرد قابل شناختن است". هر چند كه كوهلبرگ بعدها از اين موضوع كمي تكان مي خورد و درمي يابد قضيه پيچيده تر از آن است كه فكر مي كرده است.
"ويتگنشتاين" هم احكام را به دو دسته تقسيم مي كرد، احكام گزاره اي و احكام عيني؛ پرواضح است كه آنچه اين دو حكم را از هم جدا مي كند، تأكيد بر مقوله زبان است. با توجه به اين تقسيم بندي پياژه را مي توان درون گرايي ناميد كه زبان محور است و بسي به حوزه زبان اهميت و ارزش مي نهد. او به اين باور رسيده بود كه در حوزه اخلاق هم انديشه هاي رمزگونه بيش و پيش از باريك انديشي و شفافيت زباني در وجود انسان قرار دارد. بنا به اين رويكرد، احكام و قضاياي اخلاقي در حكم مبنا و مبدأيي مهم براي اعمال و رفتارهاي آدمي به حساب مي آيند. از طرف ديگر پياژه عميقاً بر اين باور بود كه عمل اخلاقي توسط فرايندهاي معرفتي هدايت مي شود (هر چند كه او استقبال خاصي ميان حوزه اخلاق و حوزه معرفت مشاهده مي كند). با اين رويكرد، وي حتي دوران پيش كلامي كودك را هم با وجود شرايط خاصي كه بر آن حاكم است، دوره اي عقلاني در نظر مي گيرد. در اين راستا پياژه حتي گاهي فرايندهاي غيرعقلاني را هم ناشي از مبنا و منشأ عقلاني در نظر مي گيرد، هر چند كه در اين زمينه به استثناهايي چون؛ رياكاري، سست ارادگي يا موارد بيمارگونه انحرافهاي اخلاقي قايل است.
روان شناسي اخلاقي پياژه مصداق خوبي از رويكرد درونگرايي علت كاوانه و دليل كاوانه است و براي فهم آن همه رويكردهاي فلسفي او را بايد يكجا بررسي كرد. با وجود اين در سؤال پياژه گونه اي از تقدم مرغ و تخم مرغ بر هم مشاهده مي شود؛ هنگامي كه او از تقدم قضاوتهاي اخلاقي بر اعمال اخلاقي سخن مي گويد، مي توان عكس اين قضيه را هم بررسي كرد، زيرا قضاوتهاي اخلاقي و اعمال اخلاقي در ارتباط نزديك دو سويه با هم معني مي يابند. همچنين نبايد فراموش كرد اگر پياژه روان شناسي درونگر است كه رويكردي "زبان محور" به اخلاق دارد، افراد ديگري هم هستند كه كاري شبيه او انجام داده اند. به طور مثال مي توان يادي از فرويد كرد كه معتقد است شناخت و قوه اخلاقي بيش و پيش از آنكه تجلي و معرفتي باشد، امري متكامل و متغير است. اما آنچه بر ديدگاههاي او حجابي از تيرگي افكنده مفهوم "ابرمن" است. مشخص نيست آنچه او ابرمن مي نامد، بالاخره چه نسبتي با قضاوتهاي اخلاقي برقرار مي كند؟
نمونه ديگري براي اين درونگرايي، مك داگل است كه البته كمتر صبغه نظري و تئوريك دارد؛ كسي كه بر اين نظر بود كه حالات مادرزادي و غيرزباني در به وجود آمدن اعمال، گزاره ها و قضاوتهاي اخلاقي نقش دارند، بيش و پيش از آنكه شناخت اخلاقي را دليل آنها بداند. مك داگل و ديگر نظريه پردازان كه به انگيزه هاي اجتماعي قايل هستند، نظريه هايي درباره انگيزه هاي خالص و مستقل كه از احساسات اخلاقي ناشي مي شود، پيشنهاد كردند كه معتقد بودند بايد مبنا و اساس كار قرار گيرد. اين روان شناسان البته خاطره بعضي از فيلسوفان اخلاقي قرن هجدهم را زنده كردند كه اعتقاد داشتند تمايلات اخلاقي و همچنين اعمال اخلاقي مشروعيت و مقبوليت خود را از اين ذاتيات اخلاقي مي گيرند.
مي توان گفت پس از آن كه "لوين" اين نظريه را مطرح كرد كه ميان رويكردهاي فكري- اخلاق ارسطو و رويكرد نو مسيحي تعارضي عميق و بنيادين وجود دارد، روان شناسي اجتماعي موضوعات اخلاقي خود را بيشتر حول و حوش ذاتيات متمركز كرد. اين رويكرد همچنين بر اين نكته پافشاري مي كند كه آنچه تمايلات اخلاقي انسان را پروبال مي دهد-علاوه بر ذاتيات اخلاقي- تحولات اجتماعي است. هر چند سخن گفتن از علل اجتماعي حالات فردي چون ايثار و راستي كه با اخلاق ارتباط نزديكي دارد، بدون در نظر گرفتن جنبه هاي رواني و دروني انسان، چندان عميق به نظر نمي رسد.
آلپورت، كاتل، بارتن و ايسنك آزمايشهاي تجربي- آماري را در موقعيتهاي گوناگون انجام داده اند تا اعتبار ساختارهاي غير زباني قوه اخلاقي انسان را به اثبات برسانند و نشان دهند آنچنان كه مي گويند ارتباط تنگاتنگ و نزديكي ميان زبان و اخلاق وجود ندارد. اين نكته البته با آنچه مك داگل به آن ذاتيات مي گويد، متفاوت است، زيرا آنها ساختارهاي غير زباني قوه اخلاقي انسان را به عنوان ساختارهايي شرطي در نظر مي گيرند و با آنچه داگل از آن به عنوان ذاتيات ياد مي كند، بسيار اختلاف دارد. البته هم اكنون به ذاتگرايي توجه زيادي مي شود كه نمود و مظهر مهم آن التفات فراواني است كه به بحثهاي زيست شناسي اجتماعي در دهه 80 منجر شده است. هر چند كه يك زيست شناس اجتماعي به عنوان كسي كه رفتارگراي اخلاقي به شمار مي آيد، به برون گرايان نزديك است. با وجود اين، او هم اصطلاحاتي چون ايثار را كه بيشتر سرلوحه درون گرايان است بسيار به كار مي برد.
بيش از آنكه بتوان روان شناسان ديگر را در زمينه مقولات اخلاقي، درونگرا و يا برون گرا ناميد، بايد آنها را به گروههاي مختلفي تقسيم كرد. شايد بتوان آنها را شخصيت شناس ناميد، زيرا بحثهاي آنها بيشتر درباره شخصيت آدمي است و قضيه اخلاق را هم از اين مجرا به بررسي مي نشينند.
گروهي ديگر هم هستند كه دلايل و انگيزه هاي اخلاقي و ارزشي را به نشانه هاي زباني تقليل مي دهند و قصد موجه كردن انگيزه هاي مختلف و مقبول نمودن معناهاي غيرزباني را دارند. بيشتر اعضاي اين گروه بر اين باورند كه گزاره ها و احكام اخلاقي تنها نمادهايي از اعمال يا انتخابهاي اخلاقي هستند كه تحريك و برجسته شدن آنها مستقل از خواست فرد اخلاقي عاقل صورت مي گيرد و به جنبه هاي غيرعقلي معطوف و مسبوق است.
خلاصه آنكه اشكال خودكفاي قوانين اخلاقيات مقوله اي است كه بسيار مورد مناقشه و ابهام است. به طور مثال فرويد به عنوان كسي كه از روان شناساني چون "رابرت هوگان"، "جانسون والمر" متأخرتر است ايرادها و انتقادات جدي به اين رويكرد اخلاقي روا داشته است. حتي اگر خواسته باشيم رعايت انصاف را بكنيم، نمي توانيم از انسان شناسيهاي فلسفي كه مي توانند به كمك روان شناسي آيند، غفلت كنيم. در اين راستا مي توان به جمله اي از "ميگل اونامونو" اشاره كرد كه مي گويد: "نظريه هاي اخلاقي و فلسفي ما همه زير مجموعه اي از برخوردها و مواجهه هاي اخلاقي ما در عمل هستند. به همين جهت در بحث انگيزه هاي اخلاقي نبايد تن به پيش فرضهاي نظامهاي صلب فكري اخلاقي داد؛ مبناي زندگي عيني و ملموس انساني و برخوردش با موقعيتهاي ويژه و منحصر به فرد است".
بدين گونه است كه به اهميت حياتي تفسير و تعبيرهاي اخلاقي پي مي بريم. نبايد به تفسيرهايي از زندگي و اعمال اخلاقي تن در داد كه بيش از آنكه به حقيقت نزديك باشد، به خود فريبي شبيه است. در مقوله اخلاق، امكان اينكه تفاسير ما از حيات و اعمال اخلاقي به اوهام نزديك شوند، زياد است. با توجه به اين مهم، مي بينيم روان شناساني چون "يونگ" و يا نظريه پردازان فلسفي تري چون "هربرت فينگارت" و "ريچارد ولهيم" سعي وافري دارند كه به تفسير و بيان نزديكتري از اعمال اخلاقي انسان و همچنين روحيات اخلاقي او دست يابند. براي اين كار و نزديك شدن به اين هدف، ضروري است اخلاقيات از مجراي باز نمودهاي انگيزه هاي اخلاقي بررسي شود. هر چند كه مي دانيم بيشتر اوقات بررسي بازنمودهاي انگيزه هاي اخلاقي هم بايد به صورت غيرمستقيم صورت پذيرد، زيرا معمولاً در روان شناسي مقوله اخلاق در حاشيه قرار داشته و بيشتر با توجه به مقوله موقعيت بدان نگريسته شده است.
به همين جهت، طرح و برنامه روان شناساني را كه به اين جنبه علاقه مند هستند بايد جدي گرفت. با وجود اين، اين پژوهشگران با مشكل علمي رو به رو هستند؛ اخلاقيات قاعدتاً و اصولاً جامه فعاليتهاي روزمره را به تن مي كنند و براي بررسي آنها بايد به اعمال روزمره آدمي نظر دوخت و همه مي دانيم پژوهشهاي اخلاقي اگر در حوزه اعمال و رفتار عادي انسان قرار گيرد براي تجزيه و تحليل مجزا و مستقل آن با چه مشكلاتي كه روبه رو هستيم. هر چند كه تلاش آنها در اين زمينه قابل ستايش است و نبايد آرزوي نزديك شدن مقوله اخلاق با علم روان شناسي را ناديده گرفت.
واضح است بخش عمده اي از مشكلاتي كه مقوله و محور اخلاق با آن رو به روست بر دوش علم اخلاق (Ethics) است. اين علم بايد مشخص كند كه درجه اعتبار و مقبوليت گزاره هاي اخلاقي تا چه اندازه است و در كل بايدهاي اخلاقي ما تا چه اندازه و چگونه موجه هستند؟ اين كار هم البته نياز به تحليلها و تبيين هاي فلسفي دارد.
تحليلهاي فلسفي در اين زمينه ابتدا ايضاح مفهومي را انجام مي دهد و سپس سعي مي كند معقوليت گزاره هاي اخلاقي را نشان دهد. واضح است كه در اين زمينه مكاتب و آراي بسيار گوناگوني وجود دارند كه همه آنها را مي توان زيرمجموعه اي از علم اخلاق به شمار آورد. اما تحليلهاي مفهومي و فلسفي اخلاق بسيار به مطالعات تجربي و عيني و آماري نياز دارد تا مواد خام تحليلهاي خود را فراهم سازد و در اين ميان روان شناسي كم به كار علم اخلاق نمي آيد. مطالعات روان شناسان در جنبه هاي مختلف شخصيت و روان آدمي مي تواند چه در مقام گردآوري و چه در مقام داوري، علم اخلاق را بارورتر و فربه تر كند.
در مقامي كلان تر البته ما نزديك شدن علوم و دانشهاي مربوط به انسان را به هم- از جمله اخلاق و روان شناسي- نشانه اي از پيچيدگي آدمي و ناتوان بودن مطالعات مجرد براي شناختن او مي دانيم.

--روزنامه قدس







لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 7:36 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET