اي
وجدان، اي شگفتانگيزترين آشناي روح انساني، ما ديگر به جستجوي كلمهاي
كه بعنوان يك كالبد شايسته روح ترا دربرگيرد تلاش بيهوده نخواهيم كرد، مگر
ميتوان اقيانوس پرتلاطم و بيساحل را كه هيچ كرانه و ژرفايش پيدا نيست
در يك پيمانه كوچك جاي داد؟
اي
خورشيد روحافزا ما، پرتو خود را از ما دريغ مدار، اگر هم براي چند لحظه
چشم بهم گذاشته و مانند شب پرگان وصل ترا نخواهيم، بالاخره ديدگان خود را
از دست نميدهيم، زيرا به خوبي ميدانيم كه چشم بهم گذاشتن و خود را
بنابينايي زدن با كوري همان فاصله را دارد كه هستي با نيستي، اي مشعل
شبهاي تاريك ما، چرا ستايشت نكنيم؟ در آن هنگام كه گردبادهاي طوفاني
تمايلات ما به لرزهات درميآورد، چه مقاومتهاي آهنيني كه از خود نشان
نميدهي؟ و چه اندازه نيرو در دفاع مخلصانه از شخصيت انساني كه صرف نمي
كني؟ آري تا آب زلال روح خشتك نشده است اي ماه وش در آن آب زلال ميلرزي و
ميلرزي و تمام وجود ما را ميشوراني، آه چه كوششها كه براي ادامه
درخشندگي شعلههاي ملكوتي خود انجام ميدهي؟
تا
آنگاه كه ظلمات متراكم تمايلات و تبهكاريها تلاش بينهايت ترا خنثي
نموده و هنگام خاموشيت فرا رسد در آن موقع با صداي ضعيف زيرپنجه حيواني
هوسهاي بنيان كوه ما كه با آخرين نفسهاي تو همراهست پايان انسانيت را
اعلام داشته و به راه خود ميروي و از افق روح ناپديد ميگردي، پس از تو
ديگر براي انسان جز مشتي رگ و پوست و استخوان و يك عده غزايز كوركورانه چه
خواهد ماند؟
در
تاريكي شبهاي ظلماني آنجه كه همه دادگران و دادپروران و دادرسان به خواب
عميق فرو رفتهاند. تو اي هميشه بيدار در بستر كاخهاي مجلل كه انسانهاي
نيرومندي سربه بالش پر نيايش نهاده و به درياي خويشتن خم شده است و با
دربيغوله اي از كوخهاي محقر كه انسان ضعيفي جسد آزرده خود را بر روي آن
فرش نموده و به صداي جويبار خويشتن گوش فرا ميدهد در هر دو صحنه بساط
محاكمه را ميگستراني و شرافت توأم با خرسندي يا رذالت توأم با ندامت در
چهره دروني هر دو انسان براي تو نمودار ميگردد، در آن هنگام كه ميخواهيم
از قضاوت عادلانه و انعطافناپذير تو روگردان ميشويم و ترا نديده بگيريم
به هرطرف كه برميگرديم مانند نورافكن دوار با ما ميگردي و نور خود را به
قيافه تاريك و در هم پيچيده ما ميافكني، مگر انسان راه فراري از خويشتن
سراغ دارد راستي آدمي كدامين روي خود را نشان ميدهد آن موقع كه ميخواهد
از خويشتن طفره بزند؟
اين
كبوتر ضعيف و اين هماي سعادت در مبارزه با كركس تمايلات تا زنده است
بيدار و كوشش ميكند و دمي از مقاومت نميايستد تا آنگاه كه بال و پر او
شكسته شود و موجوديت خود را از دست بدهد
.
تعريف
وجدان در معناي عام
كلمه وجدان در لغت نامه دهخدا در رديف كلمات وجد، وجود، اجدان آمده است كه
به معناي يافتن، مستغني شدن، دوست داشتن، اندوهگين شدن، شيفتگي، آشفتگي،
ذوق و شوق، شور، حالت، خوشحالي و فرح، توانايي و قدرت است و در بين اين
كلمات وجد ارتباط نزديكي با وجدان دارد كه در اصطلاح در تعريف وجد آمده
است آنچه بر قلب بدون تصنع و تكليف وارد شود وجد ناميده ميشود و گويند
وجد برقهايي است كه ميدرخشد و سپس بزودي خاموش ميگردد. حالت ذوق و شوق
صوفيان سماع پسند را وجد ميگويند. محمدبن محمود آملي ميگويد وجد واردي
است كه از حق سبحانه و تعالي برون آيد و باطن را از هيبت خود بگرداند
بواسطه احداث وصفي همچون حزن يا فرح
.
جنيد رحمه الله فرمود وجد انقطاع اوصاف است در هنگاميكه ذات به سرور موسوم
شود
.
در
وجد و حال بين چو كبوتر زنند چرخ
بازان كز آشيان طريقت پريده اند «خاقاني
»
پس
آنانكه در وجد مستغرقند
شب
و روز در عين حفظ حقند «سعدي
»
گر
مطرب حريفان اين پارسي بخواند
در
وجد و حالت آرد پيران پارسا را «حافظ
»
در
عرف بعضي، وجدان عبارت است از نفس و نيروها يا قواي باطنه وجدان در مقابل
فقدان است كه دلالت بر حضور كيفيت حالتي ميكند برخي دانشمندان گفتهاند:
وجدان نيروي فطري است وجدان به دو دسته تقسيم ميشود 1- وجدان توحيدي 2-
وجدان اخلاقي تعريف وجدان به دو قسمت تقسيم ميشود 1- تعريف عمومي 2-
تعريف خصوصي


