
براى جشن 17 ربيعالاول، اعلاميه را چاپ كرديم و چنين نوشتيم: سخنران: سيدمحمد بهشتى. مدرسه چهارباغ، پر از جمعيت بود. استاندار و مسئولان ساواك هم آمده بودن. ما هم بى سر و صدا و بدون اين كه كسى متوجه شود، از در كوچه مدرسه، وى را آورديم براى سخنرانى؛ نمىدانيد چه سخنرانى بود!
او در اين سخنرانى، چنين گفت: «شما مسئولان كه معتقدين روحانى نبايد توى سياست دخالت بكنه و بره سراغ جوونها كه به فساد كشيده شدن، يادتون هست وقتى مالاريا شايع شد، همه بسيج شدند مالاريا را از بين بردند؛ اما يه عده گفتند، بايد ريشه رو خشكوند؛ ريشه، باتلاقهاى آلودهس. منم الان مىخواهم بگم بايد ريشه فساد جوونها رو خوشكوند. باتلاقها را شما درست مىكنين؛ كاباره مىسازين؛ اجازه مىدين مستشاران آمريكايى بيان توى اين مملكت؛ هر كارى دوست دارن، بكنن».
بعد از ظهر از طرف ساواك رفته بودن در خونه آقا و در كه زده بودن و گفتن كه از ساواك اومديم. آقا گفته بود: «من الان كار دارم؛ قرار ملاقات دارم؛ اگر كارى دارن، اول بايد وعده بذارن؛ بعد بيان»! همينطور 5.1 ساعت معطل شدند و بعد هم آقا خودشون تشريف بردن ساواك ... .
***
روز را خيلى مرتب تقسيم كرده بود؛ سه ساعت كتاب مىخواند و يك ساعت و نيم زبان آلمانى - تا توى هامبورگ مشكلى نداشته باشد - و تحقيقاتش را ادامه مىداد و كتابها و مقالههاى فلسفى جديدى منتشر مىكرد. چهار ساعت و نيم با كسانى كه مىآمدند و كار داشتند، ديدار مىكرد. پروندههاى قبلى را مىخواند. نامهها را جواب مىداد و يك ساعت هم در شهر مىگشت؛ تا همه جا را ياد بگيرد. زمانى هم آزاد گذاشته بود كه فكر كند؛ فقط فكر كند كه چه كار تازهاى مىتواند بكند.
***
داشتيم سر رفتن به مسجد بحث مىكرديم كه آقا رسيد؛ خيلى شاد و پرنشاط. وقتى سلام و احوالپرسى كردند، جريان نيامدن دوستم به مسجد را به وى گفتم؛ مىگه مگه ديوونهام بيام مسجد! آقا بهش گفت: پس با اين حساب، تكليف ما روشن شد! رفيقم ادامه داد: اصلاً من بهايىام!
ما خيلى جا خورديم و منتظر بوديم ببينيم آقا چكار مىكنه كه رو كرد به دوستم و گفت: بهبه! چقدر خوبه آدم صريح و صادق، عقيده شو بگه. بعد هم چنين ادامه داد: ما اگر بميريم، ازمون نمىپرسند چقدر تعصب داشتى؛ بلكه ازمون مىپرسند چقدر تحقيق كرده بودى و بعد گفت: بهاييت چه جور دينيه؟ يه وقت ديدى ما هم متوجه اشتباهمون شديم و اومديم بهايى شديم! دوستم گفت: ببينيد تو دين بهايى، تك همسريه؛ ولى مسلمونا چند تا زن مىگيرن.
اينجا بود كه آقا مشكل رفيقم را فهميد و مسئله را حل كرد و ربع ساعت بعد، اونم شده بود يه مسجدى پر و پا قرص.
***
دود سيگار هوا را پر كرده بود. پنجرهها را كه باز مىكردند، سرد مىشد. وقتى هم كه آنها مىبستند، دود اذيت مىكرد. دخترها و پسرها، دور ميزهاى گردى كنار هم نشسته بودند و مشروب مىخوردند؛ آمده بودند براى مناظره. وقت مغرب بود. سيد كه آمد، گفت: اول بايد نمازم را بخوانم. حصيرش را انداخت و اللَّهاكبر گفت و بعد بحث شروع شد. سؤالها زياد بود. بعضى سؤالات، فقط براى مسخرهبازى بود. يك نفر بلند شد و همين جور مسلسلوار سوال مىكرد و اصلاً دنبال جواب نبود. سؤالاتش هم كه ته كشيد، رفت. يكى ديگه بلند شد و گفت: شنيدهام توى بهشت جوى عسل هست؛ تكليف من كه عسل دوست ندارم چيه؟ سيد هم خنديد و گفت: اول بايد ببينم شمارو تو بهشت راه مىدن يا نه و بعد هم منظم و مرتب، جوابش رو داد.
جلسه كه تمام شد، سيد پايين آمد تا سوار ماشين شود. اما دورش را گرفته بودند و سؤال مىپرسيدند. بچهها سوار ماشين شده بودند؛ اما او بين جمعيت ايستاده بود كه يكى با چاقو به او حمله كرد. دانشجوها او را گرفتند. بچهها هم مىخواستند از ماشين پياده شوند، اما او اشاره كرد كه آرام باشند و بمانند. دانشجوها دنبال تلفن مىگشتند تا به پليس خبر دهند؛ نگذاشت و گفت: او حالش خوب نيست، ولش كنيد و بگذاريد برود.
***
نماز اول وقت، برنامه هميشگىاش شده بود؛ حتى توى مسافرت. يك بار توى سفر، وقت نماز ظهر كه شد، ماشين رو كنار يك پاركينگ نگه داشت و پياده شد تا نماز بخواند. مردم هم هاج و واج دورش جمع شدند. آنها تا حالا اين حركات عجيب رو از كسى نديده بودند. پليس را خبر كردند. پليس بعد از نماز به سراغ سيد رفت و از او پرسيد كه اين چه كارى است كه انجام مىدهى؟ او جواب داد: من مسلمانم و اين هم يكى از عبادتهايى است كه بايد انجام بدهيم و پرسيد كه چه طور شما كه با مذهبها و مردم مختلف سروكار داريد، اين را نمىدانيد؟ مأمور پليس، عذرخواهى كرد و گفت: ما فكر كرديم شما داريد شعبدهبازى مىكنيد!


