سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی
|
هنگامی که پرواز می کنم احساس می کنم همچون عاشق به سوی معشوق خود نزدیک می شوم و در بازگشت هرچند پروازم موفقت آمیز بوده باشد، مقداری غمگین هستم چون احساس می کنم هنوز خالص نشده ام تا به سوی خداوند برگردم. سرتیپ خلبان شهید علی اکبر شیرودی |
|
|
تقی آن چنان با قرآن مأنوس بود که انسان فکر می کرد به راستی قرآن با وجود او عجین شده است. همیشه با خود قرآن کوچکی به همراه داشت. در کوتاه ترین فرصتی که پیدا می کرد، قرآن را از جیب خود بیرون می آورد و غرق در تلاوت آن می شد و کاری هم به محیط و رخدادهای اطراف خود نداشت. شهید تقی نوری منبع : سایت صبح |
|
ادامه مطلب
سردار شهيد اكبر زجاجي
|
ولايت فقیه فرد نيست جريان است.جرياني به درازاي همه تاريخ.به امتداد بعثت همه انبياي الهي. ولايت فقیه در حقيقت ولايت فقه اسلام مكتب اسلام و ولايت خداست. سردار شهيد اكبر زجاجي |
|
|
منبع : راوی : همرزم شهید |
|
ادامه مطلب
شهیده حافظه سلیمان شاهی
|
همبستگی دین به سیاست به معنی وابستگی دین به سیاست نیست ، بلکه به معنی وابستگی سیاست به دین است. |
|
|
اعلام کرده بودن که راهپیمایی برائت از مشکرین ممنوعه و حسابی هم تهدید کرده بودن . ولی حافظه ، صبح خیلی زود بلند شد ، غسل شهادت کرد ، ساق بست و مقنعه اش رو محکم کرد . می گفت : می خوام اگه تو خیابون زد و خورد شد حجابم بهم نخوره. یه بازوبند از روی چادر به بازوش زد که روش نوشته بود : انتظامات خواهران یه کتری بزرگ هم برداشت تا تو راهپیمایی به حاجیا آب بده . وقتی داشت می رفت بیرون بهم گفت : امروز اولین سالگرد شهادت پسرم حسینه... همون روز رفت پیش حسینش و هیچ وقت هم جسدش پیدا نشد شهیده حافظه سلیمان شاهی منبع : برگرفته از : میهمان خدا ، صفحه 95 و 97 |
|
ادامه مطلب
شهيــد کوروش باباپــور
|
ما نمي خواهيــم فقط کربــلا و قدس را آزاد کنيــم،بلکه هدف ما اين است که کاخ سفيــد را به حسينيــه تبديـل کنيم. شهيــد کوروش باباپــور |
|
|
همه نوجوانها و بچه ها دور سفره نشسته اند و غذا می خورند. محمدعلی نوجوان سرش را پایین انداخته و لب به غذا نمی زند. _ محمد جان! پس چرا غذا نمی خوری؟ _ چون شما حجاب ندارید و روبروی ما نشسته اید. شهید محمد علی رجایی منبع : کتاب « خدا که هست » نوشته مجید تولایی |
|
ادامه مطلب
شهید مسعود دارابی
|
وحدت خود را حفظ نموده و از تفرقه در بین خودتان جلوگیری کنید و با وحدتتان ابرقدرتها و منافقین را از پای درآورید. شهید صفرعلی طاهری |
|
|
از جبهه برگشته بود برای مرخصی. دیر وقت بود که رسید خانه.زمستان بود و هوا هم سرد.کلید در حیاط را داشت ولی در ورودی هال از پشت قفل بود. رفته بود توی زیرزمین و همان جا روی خاک ، توی سرما و بدون پتو خوابیده بود. نمی خواست کسی را بیدار کند. شهید مسعود دارابی منبع : فهمیده های کلاس - روایت هایی کوتاه از زندگی دانش آموزان شهید |
|
ادامه مطلب
شهید حسین کاوسی فر
شهید حسین کاوسی فر،بنده مخلص خدا ، مطیع امام و عاشق شهادت بود

شهید حسین کاوسی فر
اولین شهید خانواده

خلاصه زندگی
شهید حسین کاوسی فر برادر دوقلوی محمد فرزند بهادر مورخ دوشنبه ۲۲/۶/۱۳۴۹ در تهران پا به نشئه دنیا نهاد.
دوران ابتدائی و راهنمائی را در تهران مدارس علوی و شهید رسولی زیر نظر معلمین متدین به نحو بسیار خوبی پشت سر نهاد.
اواسط ۱۳۶۴ علیرغم ثبت نام دبیرستان در تهران توسط پدر، آن را رها کرده و در مشهد مقدس مدرسه علمیه موسی ابن جعفر(ع) در تزکیه نفس و یادگیری علوم دینی همت به وجهه نهاد .
اوائل ۱۳۶۵ با صدور پیام امام خمینی (ره) مبنی بر وجوب دفاع با وجود منع مسئولین بدلیل کمی سن و صغر جثه، بوسیله نذر روزه و صلوات پا به جبهه نهاد.
در لشگر امام رضا (ع) سمت تخریبچی عملیات کربلای ۱ "بازپس گیری مهران" چهارشنبه ۱۱/۴/۶۵ در شانزده سالگی به شهادت رسید و بدلیل تٲخیر خبر ١۵ روز بعد، میلاد مسعود امام رضا(ع) در بهشت زهرا(س) قطعه ۵٣ ردیف ١۰۴ شماره ۱۸ سر به خاک بقا نهاد.

ویژگی ها
ازکودکی همراه با دیگر برادرانش در تظاهرات و مبارزات خیابانی شرکت می نمود.
به مسجد و جلسات مذهبی خیلی علاقه داشت، به نماز جمعه بسیار معتقد بود و از دوازده سالگی تا پایان عمر نماز جمعه را ترک نکرد.
هر روز یک حدیث در دفترچه یادداشتش می نوشت و سعی در عمل به آن می نمود .
صوت بسیار زیبایی داشت و به حفظ و قرائت قرآن و شرکت در مسابقات قرآنی اهتمام ویژه ای می ورزید و در این مسابقات امتیاز و رتبه کسب می نمود.
اخلاص، اراده و پشتکار او در خودسازی بسیار بالا بود.
علاقه زیادی به ورزش و شنا داشت و در زندگی بسیار منظم و مرتب بود.

کلام خانواده
پدرشهید: از کودکی همراه من به مسجد و جلسات مذهبی می آمد. نماز خواندن را ازهفت سالگی شروع کرد و از ده سالگی نمازش راترک نکرد. نماز را با قرائت صحیح و با حضور قلب می خواند.
مادرشهید: پنج سال ابتدائی با موفقیت ها و شیطنت ها گذشت ولی از دوازده سالگی کم کم تغییرات محسوسی در اخلاق و رفتارش بوجود آمد. پسری که تا چندی قبل همه وجودش از هیجانات کودکی و بازیگوشی پر بود حالا دیگر در کارها و حرفهایش بسیار جدی و حساب شده عمل می کرد بطوری که اگر حرفش را به شوخی می گرفتیم با متانت و وقار خاصی می گفت شوخی ندارم. ماه رمضان بود و هوای بسیار گرم تابستان، روزه به ایشان واجب نبود (چهارده سالگی) ولی او تمام ماه رمضان را روزه گرفت و هر شب برای نماز جماعت و تلاوت یک جزء قرآن به مسجد علی ابن ابیطالب(ع) می رفت. چون شبها کوتاه بود ساعت دوازده شب به منزل می آ مد و بعد از آن با اصرار خودش در تهیه سحری به من کمک می نمود .
از موقعیتهایی که جدال برانگیز بود دوری می کرد و با کظم غیظ و عفو و گذشت از گرفتن حق خود صرف نظر می کرد. هر کمکی که از دستش بر می آمد با خوشرویی تمام به خانواده و دوستان و آشنایان می نمود. آن سال باداشتن روزه دوختم قرآن کرد. آن شبها خیلی زود اذان صبح را می گفتند بنابراین تا سحر بیدار بود .
علاوه براینکه در دروس ممتاز بود بعلت صوت زیبایش یکی از بهترین قاریان مدرسه محسوب می شد و به معانی قرآن نیز کمابیش آشنایی داشت. درمنزل نیز بیشتر روزها صوت زیبای قرآن او آرامبخش روان اعضای خانواده بود.
دوره راهنمایی با موفقیت و رشد بسیار چشمگیر تمام شد. او تصمیم گرفته بود طلبه شود و این تصمیم را با فکر، مشورت و دیدی باز و روشن گرفته بود. رضایت من وپدرش را جلب نمود ودر مشهد مدرسه علمیه موسی ابن جعفر(ع) مشغول تحصیل علوم حوزه شد. در آنجا نیز خودسازی و یادگیری با رشد بالاتر ادامه یافت بطوری که در مدت شش ماه دو مرتبه از هم درسی های خود پیشی گرفت و با طلبه های قدیمی تر هم درس شد.
ایام دفاع مقدس بود و شهدای زیادی را به شهرهای مختلف از جمله مشهد مقدس می آوردند، روزهای دوشنبه و پنجشنبه به تشییع شهدا می رفت. خطبه های نماز جمعه تهران رامرتباً و با دقت گوش میداد. در مشهد هم مرتب به نماز جمعه می رفت و مقید به شنیدن اخبار و صحبتهای امام عزیز(ره) بود. در همین دوران بود که نماز شب را هم به خوبیهایش افزود و با وجود سن کم و غلبه شدید خواب در این سنین نماز شبش ترک نمی شد. در خوردن نیز سعی داشت با بقیه طلبه ها همرنگ باشد و بهتر نخورد برای همین در خوردن پنیر و گوشت بخاطر گرانی امساک می کرد.
بهار سال شصت و پنج امام علیه الرحمه در صحبتی فرمودند: هرکس می تواند تفنگ بدست بگیرد باید جبهه برود. اوخود را برای جبهه آماده ساخت و چون عمرش کم بود با توسل و نذر روزه و صلوات و دیدن یک دوره آموزشی سخت به جبهه رفت. اوبنده مخلص خدا و مطیع امام و عاشق شهادت بود.
ایشان در تیرماه همان سال در عملیات کربلای یک در مهران ( ارتفاعات قلاویزان ) حین زدن آرپی جی، در اثر اصابت ترکش دشمن به پشت سر به شهادت رسید و مرغ بی قرار روحش به ملکوت اعلی پر کشید.

خواهران شهید :
خواهر بزرگتر حسین می گوید: حسین با اینکه از بعضی از ما کوچکتر بود اما بخاطر رفتارش همه ما در دل و ظاهر برایش احترام قائل بودیم.
خواهر کوچکتر حسین می گوید: برادران شهیدم هر کدام برای ما ارزشی والا دارند ولی باید بدانیم که شهدا فرشته نبودند که زمانی در زمین ساکن شده و بعد پرواز کرده باشند، آنها انسانهای معمولی بودند ولی در نوجوانی و جوانی دست به خودسازی زدند. شهید حسین در ابتدا بسیار پسر بازیگوشی بود، با برادرش محمد بازی و دعوا می کردو... اما در مقطعی تصمیم گرفت که خوب شود و خصلت های منفی وجودش را مثبت کند. خداوند هم کمک کرد و آنقدر پاک و منزه شد که به بالا ترین درجه انسانیت -شهادت- دست یافت.

وصیت نامه
با یاد خدا و با درود به امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت این قلب تپنده امت و امید مستضعفان جهان و با سلام به ارواح طیبه شهدای اسلام از صدر اسلام تا کنون و با سلام به این امت حزب الله و همیشه در صحنه و پابرجا که طوفانها و سیلها آنها را از حرکت باز نمی دارند و همچنان با عقیده استوار خود، برای نیل به اهداف عالیه اسلامی می کوشند. و در این راه پرگهر و با ارزش با رهبری روح خدا و امامت پیامبر گونه ایشان که از منبع الهی سرچشمه می گیرد می روند تا به راه کمال و سعادت دنیا و آخرت برسند.
امروز و در این برهه از زمان و در این موقعیت حساس که با جنگ و دست آوردهای آن مواجه هستیم، افتخاری نصیب این امت شده
است که در راه خدا به جهاد و مبارزه برعلیه باطل برخیزند و دعوت حضرت حق را اجابت نمایند چرا که این راه، همان راه انبیا و ائمه اطهار ما بوده است که همیشه درمقابل ظلم و زور ایستاده اند و تن به ذلت نداده اند همانطور که امام حسین(ع) و یارانش در روز عاشورا فریاد برآوردند: "هیهات منا الذلة" و آنقدر مبارزه کردند که همه با آن تعداد کم در مقابل لشکر انبوه یزید، مظلومانه به شهادت رسیدند و زنان و بچه هایشان را به اسارت بردند اما نباید فراموش کنیم که آنها اگرچه به ظاهر شکست خودند اما باز هم به پیروزی رسیدند چرا که با هدیه خون خود و یارانشان درخت اسلام را آبیاری کردند و از شکست حتمی دین جلوگیری کردند و با ریخته شدن خونشان به جهانیان فهماندند که یزید ظالم است و حسین برحق است و کوفیین نا اهل را بیدار کردند و همینطور همه امت اسلامی را که بر اثر تبلیغ معاویه و یزید و عمالشان اینطور وانمود می کردند که یزید و معاویه بر حقند و اسلام راستین آنهایند در صورتیکه آنها با سیاست ناجوانمردانه و مزورانه خود چشم مردم را کور کرده بودند و مردم کورکورانه به حرفهای آنها گوش می دادند و در باطن اسلام راستین حسین (ع) بود که این امامت را از جدش به ارث برده بود و این امام ما بود که فرمود "ما چه بکشیم وچه کشته شویم پیروزیم" چرا که در راه هدف مشخص و با اطمینان به آن راه و هدف و با پشتیبانی خود پروردگار، در این راه حاضریم جان خود را در طبق اخلاص قرار دهیم و چه نیکو مرگی که در کنارش همجواری با انبیاء و اولیاء الله می باشد و یک چنین شخصی هیچگاه از مرگ نمی ترسد چرا که این مرگ و شهادت مایه سعادت و خوشبختی و رسیدن به معشوق اوست و آیا شنیده اید که عاشق را از معشوق بترسانند؟ و امروز که این افتخار نصیب ما شده است که بر جهاد در راه خدا برخیزیم، نباید درنگ کنیم و در مورد این وظیفه اهم کوتاهی نمائیم چرا که غفلت مایه پشیمانی است و ما، تا ریشه فتنه را از روی زمین قطع نکنیم از پای نخواهیم نشست تا اینکه انشاء الله به زودی امام زمان (عج) ظهور نمایند و مستضعفان را از چنگال مستکبران رهایی بخشند و در این راه خطیر که در پرتوی آن کشیدن بار سنگین تعهد و مسئولیتی که در قبال خون شهیدان بر عهده داریم، وظیفه داریم تا راه آنان را ادامه بدهیم و انتقام خون آنان را بگیریم و در این راه نهایت سعی خود را در تقرب الی الله بکار بندیم و از گناهان دوری نمائیم کهباید بدانیم همین پیروزی های ما از معنویات ماست که اگر خدای نکرده آن هم از ما گرفته شود ما پست تر از هر ملتی خواهیم بود. ما با پشتیبانی خدا و با سلاح ایمان و مشت های گره کرده انقلاب کردیم، چرا که نمی خواستیم زیر بار ظلم و زور برویم تا بیگانگان از دسترنج ما استفاده نمایند و خون ما را بمکند، انقلاب کردیم چرا که بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم نمی توانستیم ساکت بنشینیم. و بالا تر از همه انقلاب کردیم برای اینکه بتوانیم احکام الهی را جاری سازیم و پروردگارمان را از خود راضی گردانیم و این انقلاب با خونهای زیادی به ثمر رسید و اکنون وظیفه من و شماست که از این خونها حراست کنیم و از هدر رفتن آنها جلوگیری کنیم چرا که این جنگ سرنوشت انقلاب و اسلام را تعیین می کند، و این ممکن نیست مگر با انجام وظیفه و استوار بودن در عقیده خود.
تاریخ : ١ / ۴/ ٣۶۵
ادامه مطلب
شهید محمدناصر ناصری
از حضور در جبهههای جنگ تا شهادت در افغانستان

خداوندا آینه دل ما را به نود اخلاص روشنی بخش و ما را به اخلاق کریم کریمانه متخلق فرما و لشگر شیطان و جهل را زا مملکت قلوب ما خارج فرما و رد وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما.
به حق محمد و آله الطاهرین
نوشتار بالا دست نوشته شهید محمدناصر ناصری در چهاردهم خرداد 1374 به مناسبت سالروز رحلت امام است.
17 مرداد ماه 1377 جهان تکان خورد. سقوط شهر مزار شریف افغانستان در تاریخ برای همه جهان خبری تکان دهنده بود اما برای ایرانیان بسیار دردناک تر؛ و البته برای خانواده 9 نفر از ایرانیان سخت تر ناباورانه بود، دیپلماتهای کنسولگری و خبرنگار ایرنا در این رویداد به طور غیرمنتظره و مظلومانه به دست طالبان متحجر به شهادت رسیدند. در این بین رایزن فرهنگی ایران، فرمانده دوران دفاع مقدس شهید «محمدناصر ناصری» نیز به شهادت رسید.
«سعید ناصری»، امروز 33 بهار از زندگیاش میگذرد،او فرزند اول شهید «محمدناصر ناصری» است. او کارشناسارشد علوم سیاسی است، شانزده سال بیشتر نداشت که ۱۷ مرداد ۷۷ نقطه پایینی بر خاطرات بودن با پدر، برایش شد.
وقتی از سعید بخواهید تا از ویژگیهای پدر و خاطرات با پدر بودن بگوید، پاسخ میدهد: در کتابها و مصاحبهها دربارهٔ این مطلب زیاد نوشته شده، اما این مطلبی نیست که در مصاحبهٔ چند ساعته بتوان دربارهٔ شخصیت شهید ناصری صحبت کنم و جوانب گستردهٔ شخصیت او را باز کنم.
×الگویی برای نسل جدید
تمام ویژگیهایی که شما در مورد شهدای دیگر شنیدید، چه از لحاظ اخلاقی و چه از نظر اعمال دینی، فردی، اجتماعی و مسئولیتها و وظایف خانوادگی در ایشان دیده میشد. شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بود.
×سیستانک موطنی برای یک قهرمان
سعید ناصری از روستایی دوردست که مهد تربیت مردی چون شهید ناصری است میگوید، از روستای «سیستانک» در حوالی شهرستانهای بیرجند و قائن که اکنون در استان خراسان جنوبی واقعه شده است.
فرزند بزرگ شهید ناصری میگوید: سال 1340 این روستای کوچک، مردی را در خود جای داد که سال 1377 باعث بزرگ شدن نام خود شد. پدرم در خانوادهای کشاورز، مؤمن و دیندار نام محمدناصر را بر خود گرفت.
با وجود اینکه در همان سالهای اولیه خشکسالی، قحطی را به روستا هدیه میکند اما خانواده پدریم فرزندانشان را برای تحصیل به «اسفدن» در 24 کیلومتری روستا میبرند و پس از گذراندن دوره ابتدایی برای ادامه تحصیل به بیرجند میفرستند. در بیرجند بود که با انقلاب و اهداف امام آشنا میشود.
او در سالهای 1356 و 1357 فعالانه در شبانه روز تلاش میکرد و در این تلاش، روز به روز مصمم تر و با ایمان تر گام میگذاشت و از پخش پیامهای امام تا حضور در تظاهرات لحظهای از انقلاب جدا نبود.
خرداد 1357 دیپلم گرفت و پس از آن تا پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 پیوسته در مبارزات حضور داشته و پس از پیروزی انقلاب، اولین وظیفه خود را حفظ جان امام دانست.
در اوج تحرک منافقان به همراه جوانان دوران مبارزه اولین گروه مدافع انقلاب اسلامی را تشکیل داد.
× پیوند با افغانستان
وی میگوید: به زعم دوستان پدر، او از همان سالها علاقه ویژهای به مسائل کشور افغانستان داشت، چرا که از گذشته با مردمان آن سرزمین حشرونشر داشته و مظلومیت آنها را با وجودش لمس کرده بود؛ سال 1357 همزمان با انقلاب در ایران عدهای افغان با همکاری شوروی سابق دست به کودتای «7 ثور» زده بودند و مردم افغانستان را گوه گروه قتل عام میکردند. شهید ناصری هم از همان روزها با مجاهدین افغانستان در مرز بیرجند ارتباط گرفت و از آنان حمایت کرد، به خانوادههای آنان پناه داد و به آن طرف مرز غذا، لباس و امکانات مبارزه میرساند. پدر به مردم مسلمان و مجاهد افغانستان عمیقاً علاقه داشت و برای خدمت به آنها از جان مایه میگذاشت و تا آخرین لحظههای حیاتش در کنارشان باقی ماند.
×حضور در جبهه
پدر 6 سال در جبهه حاضر بود و به عنوان رزمنده توانا، صبور، لایق و مدیر شناخته شد. او بارها در خط مقدم جنگیده بود و چهار بار مجروح شد و تعدادی از ترکشها نیز تا زمان شهادت همراهش بود... او در زمان جنگ مسئولیتهایی داشت و این باعث شده بود که ما در زمان دفاع مقدس هم با خانواده مدتی در جنوب و غرب کشور زندگی کنیم. در زمان کودکی در ارومیه و اهواز زندگی میکردیم که صحنههای بمب باران در ذهنم تلألؤ میکند.
سعید میگوید: فعالیت شهید ناصری در ارتباط با دفاع مقدس را به سه مرحله تقسیم کرد:
- فعالیت جدی در و مستمر در پشت جبهه و در میان مردم چه در خراسان چه در سایر نقاط ایران
- مدتی به عنوان همرزم شهید مسئولیت هماهنگی و تدارکات و کار در جبهه و پشت جبهه
- حضور در خط مقدم و جنگیدن رود رو با دشمن
حجته الاسلام ابراهیمی، نماینده مقام معظم رهبری در امور افغانستان از ارتباط پدر و شهید کاوه گفته است: ارتباط زیبایی بین او و شهید کاوه بود؛ به گونهای که در یک لحظه شهید کاوه مراد و شهید ناصری مرید بود و در لحظه دیگر ناصری مراد و کاوه مریدش بود. هر دو به یکدیگر عشق میورزیدند و حال و هوای زیبایی در میدان نبرد و مبارزه داشتند.

×سرباز ولایت
پس از جنگ هم که به تهران آمدیم، بحث افغانستان پیش آمد و پدر هم چنان در مأموریت بود. به صورت عادی از حضور پدر کمتر بهره بردیم. ناگفته نماند که وی به قدری عاشق خانوادهاش بود که نه تنها دورادور امور را پیگیری میکرد، بلکه وقتی در منزل هم حضور داشتند، به ما رسیدگی میکردند و سعی داشتند حتیالمقدور خلأهای عاطفی ما را پر کنند. توصیهٔ اکید بر ادامهٔ تحصیل داشت و همیشه متذکر در مورد بیتالمال بود، نماز اول وقت بهگونهای برایش حائز اهمیت بود که در فامیل، دوست و آشنا زبانزد همه بود. او آمر به معروف با عمل خود بود. در ولایتپذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود تا جایی که پدربزرگم میگفت: «هر وقت از محمد میپرسیدیم کجا مشغول کار هستی؟ پاسخ میداد: در سربازخانه ولایت فقه»
سعید ناصری ادامه میدهد: پدر در سال 1367 همزمان با آخرین روزهای جنگ تحمیلی وارد دانشگاه شد در رشته مدیریت تا مقطع کارشناسی ارشد پیشرفت اما همیشه به ادامه تحصیل علاقه داشت و به ما نیز سفارش میکرد.
×بازگشت به افغانستان
پدرم پس از جنگ دوباره وارد بحث افغانستان شد و پدر هم چنان در مأموریت بود. او در ولایتپذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود.
شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بودند. من قدری کوچکتر که بودم از پدر میپرسیدم: «چرا شما کمتر خانه هستید و همیشه در سفر و مأموریت و افغانستان هستید؟»
پدر در جوابم میگفت: «مردم افغانستان بسیار مظلوم هستند. آنجا فرزندان یتیم زیادی دارد، مسلمانان مظلوم و ستمدیده زیادی هستند که ما باید به آنها کمک کنیم و هرچه برایشان کار کنیم، باز هم کم است.»
در کل اهداف پدر از فعالیت در افغانستان 6 گروه تقسیم میشود:
- آزادی و استقلال افغانستان
- عزت مسلمانان و پیروزی گروههای جهادی ارزشی
- سربلندی شیعیان افغانستان
- اتحاد و یکپارچگی مردم
- یاری رساندن به محرومان آن سرزمین
- رشد فرهنگی
×دلسوخته مجاهدین افغان
عمویم درباره پدر گفته است: «او دلسوخته مجاهدین افغان شده بود. هر سفر هم که به افغانستان میرفت با دلی پردرد از رنجهای فراوانی که آنجا دیده بود باز میگشت. همین رنجهای مردم افغانستان باعث شده بود که روز بروز علاقه وی به کار در آنجا بیشتر شود.»
او میگفت که مردم افغانستان و مجاهدین مخلصترین افراد مسلمان هستند. اختلاف آنها به خاطر این است که کشورهای بیگانه و ابرقدرت دسیسه میکنند وگرنه دلیلی ندارد که مجاهدین نتوانند باهم کنار بیایند. او علاقه شدیدی به گروههای جهادی داشت.
برادری شیعه و سنی و عدم ظلم و تبعیض و در نهایت سربلندی مسلمانان و کشور افغانستان آرزوی پدر بود و برای تحقق آن نیز تلاش میکرد.
شهید ناصری برای نجات انقلاب اسلامی یک «نهضت فرهنگی و فکری» را ضروری میدانست و خود با تمام توان در این راه میکوشید. او با این که تجارب و تخصصهای متعددی داشت یک شخصیت فرهنگی و فکری محسوب میشد؛ به همین علت تمام تلاشش این بود تا از بعد فرهنگی به این کشور کمک کند.
×دیگر شهادت میخواهم
پدر همیشه سفارش میکرد تا برای شهادتش دعا کنند اما خواست خدا این بود که در خون غلطیدن دوستان را ببیند و خود در غربت یک سرزمین دور به دست شقیترین افراد به شهادت برسد. او چندی قبل از واقعه شهادتش گفته بود: «واقعاً خسته شدم، دلم از این دنیا گرفته؛ دعا کنید شهید بشوم»
پدر در غربت و ناامنی برای این مردم زحمت کشید، بعد هم در یک زیرزمین، مظلومانه به دست شقیترین انسانها به رگبار بسته شد.
×روزهای جدایی از پدر
فرزند شهید ناصری از روزهای بی خبری و شهادت پدرش اینگونه یاد میکند: حدود چند روزی در استرس و نگرانی گذشت، خبری از پدر و همکارانش به ما نمیرسید، 40 روز از شهادتشان گذشته که ما مطلع شدیم و تا آن زمان خبر از اسارت بود در حالی با ورود طالبان به کنسولگری، به شهادت رسیده بودند. پیکرها در چند مرحله به ایران برگردانده شد. پیکر پدر شهیدم در آخرین انتقال به ایران رسید. گویا میخواست تکتک آنها را بدرقه کند و از رسیدنشان مطمئن شود، بعد خود به آغوش خانواده بازگردد. بیش از هفتاد روز پس از شهادت، پیکرها برگشت. هر بار که خبر از آمدن پیکرها میشد، مادرم برای شناسایی میرفت. پیکرها پس از شهادت، چندین بار جا به جا شده بود. ظاهراً بعد از تیرباران در چاهی ریخته شدند و بعد در گور دستهجمعی داخل حیات یک مدرسه دفن شدند. خیلی از اجزای پیکرها متلاشی شده و شناسایی پیکرها مشکل بود.
در آن روزهای سخت، اخبار ضد و نقیضی شنیده میشد و کسی اطلاع درستی به ما نمیداد. بیشتر اخبار این بود که این افراد را گروگان گرفتهاند و گلایهای که جا دارد ما از دوستان داشته باشیم، این است که حتی خبر شهادت را با تماس به ما اطلاع ندادند! تا خانواده را از قبل آماده کنیم. ما سر سفرهٔ شام نشسته بودیم که خبر شهادت را مثل همهٔ مردم ایران از اخبار صدا و سیمای ساعت 9 شب شنیدیم! صحنهٔ بسیار بدی به وجود آمد. خاطرهٔ تلخ شنیدن خبر شهادت از صدا و سیما همیشه در ذهنم چراغ روشنی است.
پیش از حادثه با پدر تلفنی صحبت میکردیم البته بیشتر با مادر ارتباط تلفنی داشت. من هم قبل از اینکه این اتفاق رخ بدهد، با او تلفنی صحبت کردم. صحبتها مثل همیشه بود و روال عادی توصیه در خصوص رسیدگی به مادر و خواهران و امور جاری منزل بود.
در تماسهای تلفنی که داشتیم، پدر از وضعیت امنیتی کنسولگری و مزار شریف صحبت میکرد و اینکه در افغانستان همیشه درگیری بود، برای ما عادی بود، اما اینکه در آن زمان طالبان میخواستند چه کنند و شهر در آستانهٔ سقوط است، چیزی به ما نگفت. در این قضیه هم چون پدر در کنسولگری دیپلمات بود و مصونیت سیاسی داشت، یک قاعدهٔ تعریف شدهٔ بینالمللی است، بنابراین کسی کمترین احتمال شهادت این عزیزان را نمیداد. در صحبتهایی که میشد احتمال گروگان گرفتن برای اخذ امتیاز از ایران بود.
×یک شبه بزرگ شدم
پانزده سال بیش تر نداشتم که یک شبه متوجه شدم مسئولیت خانواده بر عهدهام است. طبیعتاً هر نوجوانی در آن سن برای خودش آرزوهایی دارد. این اتفاق برای من الزاماتی مثل رسیدگی به خواهرانم که هردو از من کوچکتر بودند، مادرم و مخصوصاً فرزندی که 7 ماه پس از شهادت پدر به دنیا میآمد و از لحظهٔ تولد خلأ پدر را احساس میکرد، ایجاد کرد و در روند ادامهٔ تحصیل، انتخاب شغل و حتی معیار انتخاب همسرم تعیین کننده بود. اولویت اول و همیشگی زندگیام رسیدگی به خانوادهام بوده و سعی کردم همیشه در زندگیام بهگونهای رفتار کنم و تصمیم بگیرم که پدر به من افتخار کند و خانوادهام جای خالی یک مرد را در زندگیشان احساس نکنند. امیدوارم که کوتاهی نکرده باشم و خدا میداند که چه اندازه موفق بودهام.
×یک پیمانه از وصیت نامه
پیام من به آنهایی که این وصیت نامه را میخوانند یا میشنوند این است که توکل به خدا کرده و از امام بزرگمان این نائب حضرت مهدی (عج) پیروی کرده و دستورات و رهنمودهای این حجت خدا را مو به مو عمل کنید. پیرو ولایت فقیه باشید زیرا ولایت فقیه ضامن تمام پیروزیهاست و رساله را در زندگی خود و جامعه پیاده کنید و حافظ احکام اسلام باشید.
چه بگویم که زبان قادر به گفتن نیست و دلم از نوشتن عاجز است من در طول زندگی آنقدر شما را آزردم که نمیتوانم پوزشی بطلبم فقط از خدای بزرگ برای شما اجر و پاداش خواهانم شما امانت داران خوبی بودید امانت خدای را خوب نگهداری و ترتیب کردید امروز روزی است که باید امانت را به صاحب امانت باز گردانید درود بر تو پدری که ابراهیم گونه فرزندت را به قربانگاه عشق میفرستی و درود بر تو مادری که فاطمه گونه فرزندت را تربیت نموده و روانه کربلا میکنی.
×سامیه امینی
ادامه مطلب

