**درسي که ماندلا،از مقام معظم رهبري گرفت!**

اين تجربه، بعد از ما تكرار شد؛ قبل از ما هيچ جاى ديگر نبود. انقلابهايى كه در جاهاى ديگر رخ مىداد، نتيجه كارهاى چريكى و پارتيزانى و پرتاب ترّقه و شليك گلوله بود؛ اما اين تجربه، تجربه ملت ايران بود كه به وسيله جوانان ايجاد شد.
«نلسون ماندلا» قبل از آنكه در آفريقاى جنوبى به پيروزى برسد - زمانى كه تازه از زندان آزاد شده بود - به ايران آمد و با من ملاقات كرد.
راجع به اوضاع آفريقاى جنوبى از او سؤال كردم، چيزهايى گفت. من به او گفتم، ما تجربهاى داريم كه گمان مىكنم در كشور شما هم قابل عمل باشد؛ و آن تجربه عبارت است از اينكه انسانهاى داوطلب - كه اكثريت جمعيت كشور ما را تشكيل مىدادند - زن و مرد، با جسمِ خودشان به خيابانها آمدند، نه با مشتشان، نه با سلاحشان، نه با نارنجكشان، نه با خانهى تيمىشان، بلكه با تنِ خودشان آمدند؛ روى خود را هم نبستند، با صورتِ باز آمدند؛ لذا نظام را منفعل كردند و او هم ديد نمىتواند بايستد.نلسون ماندلا
واقعاً بر چه كسى مىخواست حكومت كند؟ گفتم به نظر من اين الگو در آفريقاى جنوبى قابل عمل است. او سرى تكان داد.
بعد از رفتن او، يكى دو ماه طول نكشيد كه خبرهاى تظاهرات عظيم مردمى در آفريقاى جنوبى را در روزنامه ها خوانديم!
من فهميدم كه اين بذر، سبز شد؛ عين همان وضعيت ايران. تمام خيابانهاى شهرهاى بزرگ آفريقاى جنوبى از سياهان پُر شد و يك عدّه از سفيدپوستها هم آمدند و همراه با آنها راهپيمايى كردند و گفتند ما هم با حكومت تبعيض نژادى مخالفيم!
نتيجه نيز همان شد؛ يعنى كسى كه در رأس بود، ديد اصلاً نمىتواند كارى بكند. اوّل رفت و كس ديگرى را جاى خودش گذاشت؛ او هم ديد نمىتواند؛ لذا در يك انتقال قدرت آرام، حكومت را به دست سياهپوستان دادند و خود «ماندلا» هم رئيسجمهور شد! اين حادثه تقليدشدنى و اين الگوى ملتها براى آزاديخواهى، به وسيله جوان ايرانى در دهههاى پنجاه و شصت اتّفاق افتاد.
ادامه مطلب
روايتي از توجه و دلبستگي رهبر انقلاب به نگارش خاطرات دفاع مقدس

به گزارش سايت ساجد ، گلعلي بابايي و حسين بهزاد از نويسندگان و پژوهشگران عرصه دفاع مقدس هستند که آثار ماندگاري همچون «همپاي صاعقه»، «ضربت متقابل»، «از الوند تا قراويز»، «بهار 82» و «مهتاب خيّن» را در حوزههاي مستندنگاري تاريخ دفاع مقدس، اعم از نگارش کارنامه عملياتي يگانهاي رزم، نگارش کارنامه تاريخي استانها در جنگ و تاريخ شفاهي جنگ بر جاي گذاشتند.
کتاب «از الوند تا قراويز» يکي از کتابهايي است که رهبر معظم انقلاب از آن ياد کردند و پيگير وضعيت نويسندگان اين اثر و گزارشي از ادامه فعاليتها و عملکرد نويسندگان بودند.
گلعلي بابايي ضمن اشاره به ادامه پيگيريهاي رهبر معظم انقلاب پيرامون اين کتاب اظهار داشت: پس از انتشار کتاب «از الوند تا قراويز» که جلد يکم از مجموعه کتابهاي کارنامه عملياتي استان همدان در جنگ است، رهبر معظم انقلاب پيگير وضعيت ما بودند؛ بنابراين از بيت رهبري براي ارائه گزارش مکتوبي از عملکردمان با ما تماس گرفتند.
وي ادامه داد: در ديدار روز جانباز سال 1388، رهبر معظم انقلاب را از نزديک ملاقات کردم؛ بنده علاوه بر کتاب «از الوند تا قراويز»، گزارش مکتوبي از اهداف، عملکرد و برنامههاي آينده خود و حسين بهزاد به محضر ايشان دادم؛ حضرت آقا پس از اينکه احوال بهزاد را از بنده پرسيدند، گفتند «دوستتان نيامدهاند؟» بنده هم گفتم «اون بنده خدا خبر ندارد که من آمدهام؛ بنده هم فکرش را نميکردم بتوانم شما را از نزديک ملاقات کنم» پس از صحبتهايي با حضرت آقا از محل ملاقات جانبازان تا جلوي در منزلشان، ايشان را همراهي کردم.
حسين بهزاد نيز در ادامه سخنان بابايي يادآور شد: اواخر شهريور 88 بود که به همراه سردار همداني در حال تدوين نهايي کتاب «مهتاب خين» بودم؛ گلعلي بابايي با بنده تماس گرفت که از بيت رهبري با من تماس گرفتند و جملاتي که حضرت آقا در پاراف گزارش ما نوشتند را برايمان خواندند، حالا ميخواهند با شما هم تماس بگيرند و جملات را برايتان بخوانند.
بعد از دقايقي از بيت رهبري تماس گرفتند و نوشته ايشان را برايمان خواندند که در آن آمده بود «به اين دو برادر بلند همت آفرين ميگويم و از زحمات با ارزش ايشان تقدير ميکنم و به فتوحات آيندهشان دل ميبندم» البته متأسفانه تا امروز، رونوشت آن دست خط حضرت آقا به دست ما نرسيده است.
وي افزود: حضرت آقا طي سفرشان به شيراز در ديدار با فرماندهان سپاه در ارديبهشت 87 از کتابهاي «همپاي صاعقه» و «ضربت متقابل» به عنوان کارنامه عملياتي لشکر 27 محمد رسولالله (ص) نام برده و فرمودند لشکرهاي نصر، عاشورا، امام حسين (ع)، نجف، فجر و ساير لشکرهاي سپاه هم بايد نگارش کتابهاي کارنامه عملياتي خودشان را شروع کنند.
اين نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس اظهار داشت: در ملاقاتي که روز 4 مهر امسال با حضرت آقا داشتيم، بنده همين تأکيد مقام معظم رهبري نسبت به ضرورت نگارش کارنامه عملياتي ساير لشکرهاي سپاه را به معظمله يادآوري کردم و گفتم «آقاجان، دو سال و نيم از بيانات شما در آن مورد گذشت اما مشخص نيست لشکرهايي که از آنها نام برديد و ساير لشکرها، در جهت اجرايي کردن آن اوامر حضرت عالي چه کردند. ولي هنوز که هنوز است، آقاي بابايي و بنده داريم چوب نوشتن اين دو کتاب را ميخوريم؛ روز اول هفته دفاع مقدس امسال، يکي از روزنامههاي پرتيراژ مملکت، مطلبي درباره کتابهاي تاريخي دفاع مقدس نوشت و جملهاي را با تأکيد به حضرتعالي منتسب کرد که يقين دارم اِسنادِ خلاف واقع است».
وي افزود: حضرت آقا پرسيدند «چه جملهاي از قول من نوشته بودند؟» گفتم «نوشته بودند حضرت آقا از نحوه نگارش کتابهاي تاريخ جنگ گلايه دارند و فرمودهاند چرا بايد کتابهاي تاريخ جنگ طوري نوشته شوند که گويا بار هشت سال دفاع مقدس را فقط لشکر محمد رسولالله (ص) بر دوش داشته است».
در ادامه از حضرت آقا پرسيدم «اين جمله متعلق به شماست؟» حضرت آقا با لبخند فرمودند «قطعاً اين جمله همان طور که شما گفتيد اسناد خلاف واقع است و من هرگز چنين سخني نگفتهام».
بهزاد يادآور شد: بنده به آقا عرض کردم البته ما همه ميدانيم جملهاي که شما در قالب گلايه مطرح کردهايد چه بود. چراکه متن فرمايش شما هم منتشر شده و ما خودمان هم آن را داريم. شما مکتوب فرموده بوديد «آقايان تهرانيها بلند شدند و به جبهه رفتند و در لشکر خودشان مستقر شدند بعد هم برگشتند و همانها را نوشتند؛ در لشکرهاي اصفهان، لشکر امام حسين (ع) و 8 نجف، لشکر نصر مشهد، لشکر امام رضا (ع)، لشکر ثارالله، لشکر فجر و لشکرهاي گوناگوني که در همه جا هستند، يک عالم حماسه آفريدند، به چه دليل آنها نتوانند بنويسند».
در ادامه از آقا پرسيدم «اين جمله، متعلق به شما بوده است؟» آقا با لبخند پاسخ دادند «بله، اين دقيقاً حرف من است». بنده به ايشان گفتم «پس در اين صورت گناه آقاي بابايي و من چيست که از 8 جلد مجموعه کارنامه عملياتي لشکر 27 تا الان 2 جلدش را نوشتيم و منتشر شده است. اگر ساير لشکرها در اجراي اوامر شما تعلل کردهاند، گناه لشکر 27 چيست؟» آقا خنديدند و گفتند «شماها که گناهي نکردهايد» گفتم «پس چرا اينقدر به لشکر 27 سرکوفت ميزنند؟ ضمن اينکه ما ابا نداريم بگوييم ما دو نفر تا زندهايم بيست و هفتي هستيم. تا آن طرف قبرمان هم بيست و هفتمي هستيم و فرمانده ما هم، احمد متوسليان است». که آقا تبسمي کردند و سري تکان دادند.
ادامه مطلب
روستاي جانبازها

پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله العظمي خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي روايتي کوتاه از روستايي گمنام در غرب کرمانشاه و نزديک مرز عراق منتشر کرده است که تمام اهالي آن شيميايي شده اند.
"حامد هاديان" در اين گزارش نوشته است: ميکروفن را که دستمان ديد؛ گفت صحبت دارد. روشنش کرديم. گفت نامش «اسلام» است. زمان جنگ، روستايشان بمباران شيميايي شده و همه ساکنين شيميايي شدهاند. گفت در دوران جنگ، روستا را ترک نکردهاند تا آن روز که همه بيهوش شدند و با برانکارد از آنجا بردندشان. گفت حالا در همان روستا زندگي ميکنند. گفت نصف روستا را جانباز شيميايي حساب کردهاند و نيمي را نه. گفت و گفت و ما هم شنيديم. آخرش از ما خواست به روستايشان برويم و حال و هوايشان را ببينيم و شماره موبايلش را داد. البته فکر نميکرد اينقدر زود سراغشان برويم. به «نسار ديره»؛ روستايي در بيست کيلومتري گيلانغرب و پنجاه کيلومتري مرز عراق؛ در نزديکي ارتفاعات بازيدراز. ارتفاعاتي که صدام فتح آن را، کليد فتح خرمشهر ميدانست.
جنگ که شروع شد، مردان، زنان را به روستاهاي دورتر بردند و خودشان به روستا برگشتند. شغل اصلي مردم کشاورزي بود و از گندم و برنج گرفته تا ذرت و پنبه ميکاشتند. مردان در عين جنگيدن، کشاورزي را ادامه دادند. روستا با دشمن 3 کيلومتر بيشتر فاصله نداشت و در سالهاي جنگ مرتب زير حملهي توپخانهي دشمن بود. تعدادي از مردم هم شهيد و جانباز شدند. ولي چيزي که باعث تخليه چند ماهه روستا شد اتفاقي بود که در سال 1367 رخ داد. عراق که در انتهاي جنگ وضع خود را متزلزلتر از هميشه ميديد، از بمبهاي شيميايي استفاده کرد. حلبچه، سردشت، نسار ديره و چند جاي ديگر از اين حملات در امان نماندند. روستاي نسار ديره سهمش 27 بمب شيميايي در يک روز بود.
اسم روستا را نميتوانستيم خوب تلفظ کنيم. از عابرين ميپرسيديم «روستاي نسا و يا ديره داريم؟» تا اين که يادمان آمد موبايل آن جوان که نامش «اسلام» بود را گرفتهايم. زنگ زديم که ميخواهيم به روستايتان بياييم. انگار همه روستا براي ديدار رهبر به گيلان غرب رفته بودند. کمي در شهر مانديم تا برگردند به روستا.
همراه اسلام به روستا رفتيم. مسير روستا راه پر فراز و نشيب و در عين حال زيبايي بود. رانندهمان ميگفت در بهار ديدنيتر است. روستا در 20 کيلومتري گيلانغرب و جايي بين کوهها و دشتهاي کشاورزي بود. خانههاي روستا را هم اداره مسکن تبريز نوسازي کرده بود. ظاهرا تا چند سال پيش خشتي و گلي بودهاند. ولي در کل يک خيابان اصلي بيشتر نبود. خانهها بزرگ و تو در تو بودند. با اصرار «اسلام» به خانهشان رفتيم. از خانهي «اسلام» تا محل اصابت بمبهاي شيميايي 200 متر هم نميشد. پدر «اسلام» روي ايوان نشسته بود. او هم شيميايي بود. از حياط پشتي رد شديم. برادر «اسلام» با ويلچر به پيشوازمان آمد. او هم جانباز و شيميايي بود. به داخل خانهشان رفتيم. با روي باز ما را تحويل گرفتند. عکس «آقا» روي ديوار گچي خانهشان نصب شده بود. وقتي نشستيم براي همهمان پشتي آوردند و به رسم کرمانشاهيها پذيرايي مفصلي کردند. تازه از مراسم حضور رهبر در گيلانغرب برگشته بودند. برادر «اسلام» با اين که برادرش در گيلانغرب خانه داشته از ساعت 3 ديشب در ماشينشان با سه بچه خوابيده بوده تا رهبر را ببينند و مادرشان هم از شب قبل به شهر رفته بود تا با يکي ديگر از بچههايش، به مراسم بروند.
برادر «اسلام» درباره ماجراي جانبازي خودش گفت که بچه بوده و بمبهاي خوشهاي به نزديکش خورده و دوپايش را قطع کرده است. بعد، از شيميايي شدنش گفت که روي ويلچر توي جاده آسفالت بوده که عراق شيميايي زده و او خودش را از روي ويلچر به رودخانه انداخته و بعد از چند ثانيه دچار حال تهوع و بيهوش شده است. «اسلام» هم بمباران را يادش بود. ميگفت در صدمتري محل حمله، هندوانه ميخورده و چيزي از بمباران نميدانسته. اسلام آن موقع 4 سال بيشتر نداشته است.
با اسلام به محل يادمان بمبهاي شيميايي رفتيم که بچههاي بازيگوش محل تابلواش را کنده بودند. محل يادمان کنار مزارع کشاورزي بود. بعد به گلزار روستا رفتيم. بيشتر مردم، شهداي خود را به شهرهاي بزرگتر برده بودند ولي تعدادي از شهدا در آنجا بودند. مردم روستا هر کدام که ما را ميديدند از مشکلاتشان ميگفتند. از اينکه فراموش شدهاند؛ از اينکه در روستايشان که همه شيميايي هستند يک مرکز درماني مخصوص وجود ندارد؛ از اينکه براي درمان بايد هربار به بيمارستان ساسان تهران بيايند و هزينه هنگفتي پرداخت کنند؛ از اينکه نميدانند چرا بنياد بيشتر آنها را جانباز و شهيد محسوب نميکند! و...
در روز بمباران همهي 900 نفر جمعيت روستا شيميايي شده بودند. عواقب آن حملات تا امروز ادامه يافته و مردم مشکلات مختلفي پيدا کردهاند که از همه برايشان سختتر معضل بيکاري است. جوانان ميخوابند و صبح بيدليل ميميرند.
وقت رفتن يکي از اهالي را ديديم که برادرش به خاطر شيميايي بودن شهيد شده و خودش پيگير مشکلات مردم روستا بود. ميگفت اين روزها همه دنبال يافتن شهداي گمنام هستند ولي اينجا مردمي هستند که گمنام شهيد ميشوند.
ادامه مطلب
اقدام مهم آيت ا... العظمي خامنه اي در بسيج عشاير غرب

حضور آيت الله العظمي خامنه اي در مناطق عملياتي غرب كشور به اوايل جنگ تحميلي برمي گردد كه ايشان به عنوان نماينده ي امام رحمه الله و رئيس شوراي عالي دفاع به جبهه هاي غرب رفته تا با مشاهدات عيني، ضمن برآورد صحيح از وضعيت جنگ، گزارش هاي جامعي را به بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران ارائه دهند. در رابطه با حضور رهبر معظم انقلاب در مناطق عملياتي غرب كشور، گفت وگوي پايگاه اطلاع رساني رهبر معظم انقلاب اسلامي را با سردار سرتيپ محمدرضا نقدي، از فرماندهان عملياتي غرب كشور در زمان دفاع مقدس و رئيس سازمان بسيج مستضعفين مي خوانيد.
نكاتي از حضور حضرت آيت الله العظمي خامنه اي در دفاع مقدس ارائه نماييد.
- حضور حضرت آيت الله خامنه اي در اوايل دفاع مقدس، اثر تعيين كننده اي بر روحيه ي رزمندگان اين منطقه داشت، چرا كه آنان مي ديدند يك مسئول عالي رتبه و روحاني برجسته ي نزديك به حضرت امام رحمه الله تا مقدم ترين خطوط نبرد، شخصاً حضور پيدا مي كند و هم نشين رزمندگان است. سخنان روحيه بخش ايشان در جمع رزمندگان در سرپل ذهاب و اسلام آباد ماندگار و بسيار اثربخش بود. نقش مهم ديگري كه معظم له بر عهده داشتند، انتقال واقعيات جبهه به مسئولين و مردم بود. ايشان حقايق جنگ را به شوراي عالي دفاع، مسئولين نظام و شخص حضرت امام رحمه الله انتقال مي دادند و آنان را از مطالب دقيق مياني، روحيه ي رزمندگان و مشكلات جبهه ها باخبر مي ساختند و اين مسئله نقش بسيار تعيين كننده اي در تصميمات امام رحمه الله و مسئولين عالي كشور داشت.
گروه ديگر مخاطبان مشاهدات رهبر معظم انقلاب، مردم بودند. ايشان در مقام خطيب نماز جمعه و معتمد مردم، فرهنگ و اخبار جبهه را به جامعه انتقال مي دادند و اين مسئله در ارتقاي روحيه ي سلحشوري مردم بسيار موثر بود. مطالبي كه ايشان از مشاهدات خودشان در نماز جمعه ي تهران مي گفتند، در روحيات جوانان كشور بسيار مؤثر بود و آنها را به حضور در جبهه ها ترغيب مي كرد، همچنين عموم مردم را به پشتيباني هرچه بيشتر از جبهه ها سوق مي داد. اگر به آرشيوهاي نماز جمعه رجوع كنيد، مي توانيد قسمت هايي از سخنان ايشان را بيابيد كه مشاهدات شخصي شان از حالات و روحيات يك سرهنگ يا ستوان ارتش و يا يك برادر پاسدار يا بسيجي را بيان كرده اند يا دلاوري ها و سلحشوري ها و ايمان راسخ رزمندگان را براي مردم شرح داده اند. طبيعتاً مردمي هم كه اين سخنان را از زبان يك شاهد عيني مي شنيدند، براي كمك به جبهه ها سرشار از انگيزه مي شدند.
پس از انتخاب آقا به رياست جمهوري، حضرت امام رحمه الله به جهت نگراني كه از حفظ سلامت ايشان داشتند، با صدور حكم ولايي، ايشان را از حضور در جبهه منع كردند و به همين دليل ايشان اجازه ي حضور در جبهه ها را نداشتند. البته در روزهاي آخر جنگ كه وضعيت جبهه ها يك مقدار با مشكلاتي روبه رو شد، مجدداً امام رحمه الله اجازه دادند و حضرت آقا حضوري بسيار پربركت در جبهه ها داشتند. رزمندگان در مقطع آخر جنگ به دليل توقف ناگهاني جنگ و حوادثي كه در جبهه ها اتفاق افتاد، با شبهات و سؤالاتي روبه رو بودند كه با روشنگري هاي حضرت آقا اين ابهامات و شبهات ايشان برطرف شد و از نظر روحي بازسازي شدند. اين در شرايطي بود كه تهديدات در جبهه هاي جنوب و غرب، بسيار جدي بود و رزمندگان نياز به استحكام روحي داشتند.
¤ شما به عنوان يكي از فرماندهان عملياتي غرب كشور بوديد. كدام يك از اقدامات رييس شوراي عالي دفاع در مناطق عملياتي غرب و كرمانشاه براي شما جذاب و مهم بوده است؟
- ايشان در اوايل جنگ علاوه بر حضور در ميان رزمندگان سپاه تهران در غرب كشور و در مناطق سرپل ذهاب، قصر شيرين، گيلان غرب و بازي دراز، در ميان عشاير منطقه ي دالاهو هم حضور پيدا كردند. اين حضور براي عشاير آن منطقه كه روحيه شان به دليل پيشروي هاي اوليه ي دشمن در خاك كشور از دست رفته بود، بسيار روحيه بخش و اميدواركننده بود. عشاير به يمن همين حضور، جان تازه اي گرفتند و مجدداً اسلحه گرفتند و بسيج شدند. بسيج عشايري اساساً از آن جا شكل گرفت كه تا آخر جنگ هم در منطقه ي دالاهو و ك ر ند بسيار نقش آفرين بود. امروز نيز اين نقش آفريني ادامه دارد.
¤ مردم منطقه ي غرب در دوران دفاع مقدس در صف اول مقاومت قرار داشتند. خوب است كه به بعضي قله هاي برجسته ي مقاومت مردم اين منطقه و كرمانشاه اشاره كنيد.
- مردم كرمانشاه واقعاً دلاوري هاي بسيار زيادي را از خود بروز دادند كه شاخص ترين آنها يكي حماسه ي پاوه است كه مردم كرمانشاه با يك جمله پيام امام رحمه الله غوغا كردند. مورد ديگر، زمين گير كردن لشگر زرهي دشمن با دست هاي خالي و بعضاً با سنگ و اسلحه ي شكاري بود كه نگذاشتند دشمن شهر را تصرف كند. حماسه ي ديگر مردم اين خطه، عمليات غرورآفرين مرصاد بود. شهداي برجسته اي هم در غرب كشور داريم كه اين شهدا را مي توان به دو دسته ي مجاهدان و انصار تقسيم كرد. مجاهدين كساني بودند كه از ديگر استان ها به منطقه غرب آمده بودند و انصار مردم بومي كرمانشاه بودند كه براي مقابله با دشمن كافر، قيام كردند.
ادامه مطلب

