زنی را دیدم... زنی را دیدم نامش آزاده بود اما محصور در حصار... نامش شیرین بود اما زندگی اش تلخ... نامش ندا بود اما فریادش سکوت... نامش شکوفه بود اما زندگی اش شوره زار... ادامه مطلب لینک ثابت ... نویسنده : مجتبی رحیمی تاریخ :دوشنبه 24 شهریور 1393 نظرات 0
من زیر خاک نیستم... همسرم... رها کن سنگِ گوشهی گورستان را! من آنجا نیستم! وقتی باران میبارد دستت را بر شیشههای خیسِ پنجره بگذار تا گونههای مرا نوازش کرده باشی! حتما برای دیدنم به تماشای دریا برو، من نیز قول میدهم پشتِ تمام بطریهای خالی در انتظارِ تو باشم... ادامه مطلب لینک ثابت ... نویسنده : مجتبی رحیمی تاریخ :دوشنبه 24 شهریور 1393 نظرات 0