جوانی به خدمت یکی از صالحان رسید و از او خواست که اورا نصیحت کندعارف قبول کرد ،تا آنکه روزی جوان و عارف از جنگلی عبور می کردند .
عارف به جوان دستور داد که نهال نورسته ای از زمین بکند. جوان آن نهال را به آسانی از ریشه درآورد ،چند قدمی که رفتند ،عارف به درخت بزرگی که شاخه های زیادی داشت اشاره کرد و گفت : این درخت را نیز از جا بر کن . جوان هرچه سعی کرد نتوانست .
عارف گفت : ای جوان ! بدان تخم هوا و هوس ،شهوت ،بغض ، کینه ،حسد ،عداوت ،حرص ،نفاق و همه ی بدی ها همین که در دل اثر گذاشت ،مثل آن نهال نو رسته است ، می توانی به راحتی آن را ریشه کن کنی ؛ ولی اگر او را واگذاری تابزرگ شود ،ریشه ی خود را آن چنان محکم وقوی می کند که از کندن آن عاجز خواهی بود؛ همان گونه که این درخت بزرگ ریشه دوانیده و کندن آن مشکل است . پس همیشه سعی کن رذائل را تا ریشه ندوانیده ،از درون خود برکنی و گرنه گرفتاری بسیاری به بار می آورد و ریشه کن کردن آن محال یا مشکل خواهد بود.