شب، پرده سياه خود را روي تاقديس روز كشيده و غبارش را همه جا پاشيده بود. اتوبوس، جادهي آسفالت را ميشكافت و نور چراغ هايش مثل خنجري در دل شب فرو ميرفت. در آن دور دستها چراغهاي شهر سوسو ميزد.
بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
ناقل: آيه الله شيخ مجتبي قزويني قدس سره
اين سوال را خيليها از من ميپرسند كه؛ «اينهمه دقت و تبحر علمي را از كجا بدست آوردي؟! مگر تو چقدر مطالعه ميكني و گنجايش حافظه ات و دقت درْكت چقدر است؟!» راستش را بخواهيد، من هم مثل بقيه ي مردم هستم، مثل تو، مثل او، مثل اكثر مردم. نابغه نيستم و از فضا نيامده ام. در شبانه روز، پنجاه ساعت مطالعه هم ندارم. اما اينهمه دقت و بار علمي كه ميبينيد، همه مربوط است به يك نگاه! يك نگاه از يك كيمياگر آسماني! بدون شك آن روز بهترين روز عمر من بوده و هست. همان روزي كه وضو گرفتم و ذكر گويان راه خانه ي معشوق را پيمودم، راه حرم امام رضا عليه السلام را. حرم خيلي شلوغ نبود و من توانستم در مقابل ضريح، پيش روي مبارك آقا علي بن موسي الرضا عليه السلام جايي گير بياورم و...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
شفا يافته: مختار عزتي
43 ساله، ساكن هشتپر طالش
تاريخ شفا: اول مهرماه 1370
بيماري: فلج نيمه بدن
آهاي سيب! سيب گل شاهي! انار قند دارم! بدو!
ميوه فروش بود كه صدا ميزد و در طول كوچه پيش ميآمد.
زني چادر به سر، در آستانه در او را صدا زد:
هي، مشهدي مختار! ....
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
شفا يافته: كلثوم رضايي
23 ساله اهل و ساكن بهشهر
تاريخ شفا: اول خرداد 1372
نوع بيماري: غدهي بدخيم سرطاني در سينه
كلثوم آرام سرش را از روي بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختي ميفشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اي امانش نميداد، بي اختيار شروع به گريه كرد.
لحظه اي بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جويا شد او ناحيه اي را كه درد ميكرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بيش از 22 بهار از عمرش نميگذشت. براي مادر و پدرش كه مرد زحمت كشي بود، غير قابل تصور بود كه در اين سن او دچار بيماري مرموز و كشنده اي شود.
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
شفا يافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيماري: لال
آندره آندره!
شنيد كه كسي او را به نام صدا ميكند. صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود، آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيري كه كمي آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش ميكرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان روبه روي او ايستاد:....
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
مدتها بود كه اين سوال، ذهنم را به خود مشغول كرده بود كه اين عالم بزرگ و عارف خود ساخته «حاج شيخ حبيب الله گلپايگاني» چگونه به اين مقامات معنوي دست يافته است؟! چطور شده كه دست مسيحايي پيدا كرده است؟ در دست راست او چه سري نهفته است كه هرگاه به هر عضو دردمند و آزرده ي هر بيماري ميكشد، دردش را خاموش ميكند و نقصش را بر طرف؟! حتي بيماران سرطاني را با يك دست كشيدن، شفا ميدهد، بدون نياز به هيچ دارو و درماني! از اينها گذشته، چرا دست چپ او، چنين خاصيتي ندارد؟! بالاخره آن روز كه به خدمتش رسيدم و فرصتي دست داد، همين سيوال را مطرح كردم. پلك هايش را براي لحظاتي با رضايت بر هم نهاد، لبخندي بر لبان ميهمان كرد، آخرين قورت چايي را بالا كشيد و
در حالي كه داشت استكان را بر زمين ميگذاشت، شروع كرد به تعريف كردن: - چند روزي بود كه بد جوري مريض بودم و افتاده بودم روي تخت بيمارستان و روز به روز هم داشت حالم بدتر و وخيم تر ميشد. درد، همه ي وجودم را تسخير كرده و امانم را بريده بود. ديگر بي طاقت شده بودم، مخصوصا كه چند شب نتوانسته بودم قبل از اذان صبح در كنار ضريح آقايم امام رضا عليه السلام حاضر شوم و آقا را زيارت كنم. دلم شكست. همانطوركه بر روي تخت دراز كشيده بودم، به زحمت بلند شدم و رو به سمت حرم آقا نشستم و عرض كردم: «آقا جان! چهل سال است كه هر شب، قبل از اذان صبح ميآيم پشت در حرمت، در حالي كه هنوز درهاي حرمت بسته است و همان پشت درهاي بسته ميايستم و نماز شب ميخوانم. هيچ وقت هم اين برنامه را ترك نكرده ام حتي در سردترين و پر برف ترين شب هاي زمستان و گرم ترين و غيرقابل تحمل ترين شب هاي تابستان! هميشه اولين كسي بوده ام كه پا در درون حريم حرمت ميگذاشته است. اما حالا چند روز است كه اين توفيق از من سلب شده است. نه اين كه فكر كني دلم نميخواهد به پا بوست بيايم، نه، ولي با اين وضع مريضي كه نميتوانم. حالا ديگر نوبت شما است. ببينم برايم چه كار ميكنيد … » هنوز حرفهايم به آخر نرسيده بود كه ناگاه ديدم در داخل يك بستان زيبا، معطر و پر از گل و بلبلم! تختي زيبا، مرصع و مزين در درون باغ بود و دور تا دورش را گل هاي زيبا، رنگارنگ و متنوع احاطه كرده بودند.آقا، امام رضا عليه السلام هم نشسته بودند بر روي آن و من هم در كنارش بودم.آن وقت آقا دست بردند و از گل هاي اطراف خود، يك دسته گل چيدند و بي آن كه كلمه اي حرف بزنند،آن را همراه با نگاهي سرشار از لطف و محبت به من دادند. من هم كه مات و مبهوت جمال دل آراي آقا و فضاي بهشت گونه ي آن باغ شده بودم، بي آنكه بتوانم كلمه اي حرف بزنم و يا حتي تشكر كنم، دست راستم را دراز كردم و گلها را از دست مبارك آقا گرفتم و ناگاه همه چيز از نظرم ناپديد شد. ديدم دوباره بر روي تخت بيمارستان هستم و همه ي وجودم دارد درد ميكند. ناخودآگاه دستم را گذاشتم بر روي قسمتي كه بيشتر درد ميكرد، بلافاصله درد ساكت شد. دستم را بر روي بخش ديگري از بدنم كه گذاشتم متوجه شدم درد آنجا هم از بين رفت. بر هر كجاي بدنم كه دست ميگذاشتم خوب ميشد، خوب خوب. همه ي آثار بيماري هم از بين ميرفت. خوشحال شدم و در پوستم نميگنجيدم. رفتم دستم را بر روي بدن يك بيمار ديگر كه داشت از درد ميناليد، امتحان كردم. بلافاصله ناله اش متوقف شد و بيماري اش از بين رفت. دست به بدن هر بيماري ميكشيدم خوب ميشد، حتي بيماران سرطاني!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
طلبه ي جوان در كنار سقاخانه ايستاده است كه ناگهان چشمش به آيه الله شيخ مرتضي حايري ميافتد. گل لبخند بر گلخانه ي لبانش
ميهمان ميشود و بي اختيار به سويش ميدود. به نزديكش كه ميرسد سلام ميكند و با كمال ادب دستش را ميبوسد و همچنان كه دست ايشان را در دست دارد، ميگويد: -آقا! من خواهشي از شما دارم. - بگو پسرم، چه ميخواهي؟ در اين سفر كه به من افتخار نداديد ولي به من قول بدهيد سفر بعد كه به زيارت آقا مشرف ميشويد، يك وعده نهار يا شام در خدمتتان باشم. آيه الله حايري آهي ميكشد و ميگويد: - ولي سفر ديگري دركار نيست. - چي؟! سفر ديگري دركار نيست؟! - بله، سفر ديگري دركار نيست. -آخر از كجا اينقدر مطمين هستيد؟ اميدوارم كه صد سفر ديگر هم به زيارت آقا امام رضا عليه السلام مشرف شويد. - اما خود آقا به من فرمودند كه؛ «تو ديگر به زيارت من نيا! اكنون ديگر نوبت من است كه به ديدار تو بيايم.» گمان ميكنم كه زمان مرگ من نزديك است و ديگر توفيق زيارت آقا را پيدا نخواهم كرد.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور 1392 توسط نوکر ارباب
شکسته بالتر از من میان مرغان نیست/ دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است .................................................
این وبلاگ متعلق به سلطان ایران زمین آقا امام رضا می باشد.به این امید می نویسم که به معناي واقعي ضامن آهو ضامن زندگيم باشه.میخوام بگم آقا جون کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی؟