پایگاه مجازی کبوتر حرم
 
اگر چه نامه سیاهم، اگر چه پرگنهم کبوتر حرمم، پای بند لطف توام
خجسته ميلاد هشتمين گوهر تابناک آسمان امامت ، حضرت امام رضا (ع) حضور يکايک شما دوستان تبريک عرض مي کنم

براي رفتن به ادامه ي مطالب ، روي عنوان پست کليک کنيد




در جلسه، هر كس سوالي داشت مي‌پرسيد و او با حوصله و متانت پاسخ را، به اندازه‌ي فهم و درك پرسشگر مي‌داد.
مامون هم خواست سوالي كند و از قافله عقب نماند؟ پرسيد: چرا جد تو، علي بن ابي‌طالب قسيم النار و الجنه (تقسيم كننده‌ي بهشت و جهنم) است؟ با آرنج به پهلوي دوستم كه كنارم نشسته بود زدم و گفتم:

بقیه در ادامه مطلب



نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

مدت زيادي بود كه باران نمي‌باريد. زمين از تشنگي دهان باز كرده بود و دايم مي‌گفت:
آه!
درخت‌ها از غم، شانه بر شانه هم گذاشته بودند. باغچه‌ها خالي از گل شده بود. مردم دنبال آب، گاه راهي طولاني را طي مي‌كردند تا از چاهي كم آب، سطلي آب بردارند.

بقیه در ادامه مطلب



نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 21 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

يكي از اهالي بلخ درباره ي غذا خوردن امام هشتم عليه السلام با غلامان و خدمتگزاران خود چنين مي‌گويد: روزي در خراسان در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام شرفياب بودم، غذا آوردند، به دستور امام عليه السلام تمام غلامان و خدمتگزاران دور يك سفره جمع گرديدند و خود آن حضرت هم مشغول غذا خوردن با آن‌ها شدند. من عرض كردم: فدايت گردم آيا بهتر نيست كه دستور فرماييد براي اين‌ها (غلامان و خدمتگزاران! سفره ي جداگانه اي بياندازند تا خودشان با هم غذا بخورند؟ امام عليه السلام در جواب من فرمودند: اين سخن را رها كن! خداي ما يكي، مادر ما يكي، پدر ما يكي. پاداش هر فردي نسبت به اعمال او مي‌باشد.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

موسي بن سيار مي‌گويد با حضرت امام عليه السلام رضا عليه السلام بوديم نزديك ديوارهاي طوس
رسيده بوديم ناله و گريه اي شنيدم جستجو كرديم چشمم به جنازه اي افتاد كه مي‌آوردند در همين موقع متوجه شدم حضرت رضا عليه السلام پاي از ركاب خالي كردند و پياده شدند. امام عليه السلام به طرف جنازه آمدند آن را بلند كردند چنان به جنازه چسبيده بودند مانند بچه اي كه به مادرش مي‌چسبد. آن گاه رو به من نمودند و چنين فرمودند: هر شخصي جنازه ي يكي از دوستان ما را تشييع كند چنان از گناه پاك مي‌شود مثل روزي كه از مادر متولد شده است. بالاخره جنازه را كنار قبر گذاشتند، به دستور امام عليه السلام مردم در يك طرف جمع شدند تا ميت را به طور واضح مشاهده نمايند. بس دست خود را بر سينه اش گذاشتند و فرمودند: فلاني تو را به بهشت بشارت مي‌دهم. ديگر بعد ازاين ناراحتي نخواهي ديد. عرض كردم مگر اين مرد را مي‌شناختيد؟ اين جا سرزميني است كه تاكنون به اين جا نيامده ايد. امام عليه السلام فرمودند: اي موسي! مگر نمي‌داني اعمال و كردار شيعيان ما هر صبح و شام بر ما عرضه مي‌شود؟ اگر در اعمال خود كوتاهي نموده باشند، از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش مي‌نماييم و چنانچه كار نيكي انجام داده باشند، براي آن‌ها در خواست پاداش مي‌نماييم.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

 

مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت :

«آقا! هديه‏اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت: «اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است. كه از اجدادم به من رسيده است». حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است».

مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

راوى: حسين بن موسى

از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(ع) نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدينه خارج شديم.

در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.

در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:

«حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»

فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى نديدم . با ترديد گفتم: «فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .

سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما، درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

راوى: ابو هاشم جعفرى

به سخنان امام گوش می‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بيش تر می‏كرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام، مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ «كمى آب بياوريد !»

خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام، براى اين كه من، بدون خجالت،آب بخورم، اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم.

نه! نمی‏شد. اصلا نمی‏توانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگی‏ام را از بين ببرد. تازه، بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهره‏ام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت: «كمى آرد و شكر و آب بياوريد.»

وقتى خادم براى امام رضا(ع) آرد و شكر و آب آورد، امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمیدانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا(ع) ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم.

شربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگی‏ات را از بين میبرد.



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

كى از دوستان ابن ابى كثير

بعد از شهادت امام موسى كاظم (ع)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.

يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(ع) را ديدم. با خود گفتم: «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (ع) اشاره‏اى كردند و گفتند: «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».

خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبوده‏ام و با صداى بلند چيزى گفته‏ام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لب‏هايم هم تكان نخورده‏اند. با شرمندگى به امام رضا(ع) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» .

حرف «ابن ابی‏كثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

آخرين طواف

راوى: موفق (يكى از خادمان امام(ع))

حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا (ع) به زيارت خانه خدا می‏رفتيم. خوب به ياد دارم...

حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در كنار «حجر الاسود» بايستيم. اول حرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم، در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد. به زحمت امام رضا(ع) را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود، گفتم. امام، خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم.



نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب

عظمت نزول باران به دعاي حضرت رضا عليه‌السلام موجب ذلت و خواري بدخواهان و حسودان شد از اين رو يكي از آنان كه «حميد بن مهران» نام داشت به قصد انتقام از حضرت رضا عليه‌السلام نزد مامون رفت و به او گفت: «حادثه نزول باران موجب شد تا افتخارات بني‌عباس از ميان برود و افتخارات فرزندان علي زنده شود و شما موجب شديد اين ساحر!! كه فراموش شده بود بار ديگر زنده شود و مردم به سوي او مايل شوند. صلاح در آن است كه مجلسي بزرگ داير كنيد تا من با جملاتي او را در ميان مردم رسوا و مفتضح كنم و آبروي از دست رفته را باز آورم. پس فورا مجلسي تشكيل شد و چون امام رضا عليه‌السلام داخل گرديد، حميد بن مهران خطاب به حضرت گفت:
«اي پسر موسي بن جعفر! تو از حد و مرز خود تجاوز كرده‌اي و باراني را كه خداوند در وقت تقدير شده‌اش فرو فرستاده از دعاي خود مي‌داني، و خويشتن را فردي با عظمت و داراي شكوه در نزد خداوند به مردم معرفي مي‌كني. چنان سخن مي‌گويي كه گويا همچون معجزه‌ي ابراهيم خليل را
آورده‌اي كه پرندگاني را به اذن خداوند زنده كرد. اگر راست مي‌گويي به اين دو صورت شير كه بر مسند مامون نقش بسته است فرمان بده تا زنده شوند و مرا پاره پاره كنند. اين معجزه خواهد بود نه باراني كه طبق معمول در وقتش مي‌بارد!»
امام رضا عليه‌السلام از سخنان ياوه‌ي او بر آشفت پس خطاب به عكس شيرها فرياد زد: «اين مرد پست و فاجر را بگيريد.»
ناگاه آن صورت‌ها به صورت واقعي درآمده و به جانب حميد بن مهران حمله كردند و پيش از آنكه او تكاني به خود بدهد او را پاره پاره كردند و هيچ اثري از او باقي نگذاشتند و حتي خون ناپاكش را كه بر زمين ريخته بود ليسيدند.
آنگاه آن دو شير، در برابر امام رضا عليه‌السلام آمده و عرض كردند: «اي ولي خدا! اگر فرمان دهيد اين شخص را نيز به رفيقش ملحق مي‌كنيم.» (و اشاره به مامون كردند). پس مامون از ترس بي‌هوش شد.
امام عليه‌السلام فرمود: «خداوند خود را در مورد او حكم خواهد كرد. اكنون شما به جايگاه و حالت اول خود برگرديد.»
چون مامون به هوش آمد، گفت: «سپاس خداوندي را كه ما را از شر حميد بن مهران حفظ كرد.» آنگاه گفت: «خلافت از آن شما خاندان است اگر مايل باشيد.»
حضرت فرمود: «اي مامون! اگر ميل خلافت داشتم با تو به مذاكره نمي‌نشستم چرا كه تمام مخلوقات الهي در اختيار من هستند ولي مامورم كه متعرض تو نشوم.»



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور 1392  توسط نوکر ارباب
تمامي حقوق مطالب براي پايگاه مجازي کبوتر حرم محفوظ مي باشد
تبديل کننده : وبلاگ قالب هاي راسخون