زهرا برای حضرت حق آفریده شد (سلام الله علیها)
زهرا برای حضرت حق آفریده شد
پیش از وجودِ خلقِ خداوند دیده شد
سیبِ بهشت، آمدنش را بهانه بود
روحش به احمد از نفَسِ حق دمیده شد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
زهرا که بود؟ نور جلالی تحت عرش
فوق تصور است آنچه که از قدس چیده شد
احمد که گفت اُمِّ ابیهاست فاطمه
یعنی فضائلش چو محمد حمیده شد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
چندی گذشت تا که نسیم وصال او
سمت علی عالی اعلا وزیده شد
طوبای فاطمه که ثمر داد ناگهان
باد خزان گرفت و وجودش تکیده شد
گل بود و حیف ساقهی او را لگد زدند
سیلی که خورد حوریه، رنگش پریده شد
وقتی هجوم بُرد سقیفه به خانهاش
در را شکست روی سرش، قد خمیده شد
شش ماهه داشت، میخ در او را شهید کرد
شش ماههای شهید برای شهیده شد
هرجا رسید روضه به محسن، بگو حسین
با تیر حرمله سر اصغر بریده شد
اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
امیر عظیمی
ادامه مطلب ندارد
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشا دردی که درمانش تو باشی
بباید ترک جان گفت و به سر رفت
به آن راهی که پایانش تو باشی
نه با ایمان بُوَد کارش نه با کفر
هر آن کس کفر و ایمانش تو باشی
خرد زنجیری و دیوانهای شد
که خود زنجیرْ جُنبانش تو باشی
بشویی پا و سر در عشق «اسرار»
که شاید گویِ چوگانش تو باشی
مُلّا هادی سبزواری (اسرار)
به جز از درس غم عشق نیاموختمی
آنچه در مدرسه عمریست که اندوختمی
به یکی عشوهی ساقی همه بفروختمی
در دبستان ازل روز نخست از استاد
به جز از درس غم عشق نیاموختمی
نقشت ای سرو قبا پوش نشستی بر دل
دیدهی دل به دو کون از همه بفروختمی
مستی و باده کشیها که شدی پیشهی ما
شیوههاییست که از چشم تو آموختمی
آخر ای ابر گهربار روا کی باشد
عالمی کام روا از تو وُ من سوختمی
تیره شد روز من «اسرار» چو شام دیجور
گرچه صد مشعله هر دم ز دل افروختمی
مُلّا هادی سبزواری (اسرار)
وی عقل خردمندان در عشق تو شیدایی
از غُصّه دلم خون است در گوشهی تنهایی
آخر نه مسلمانی ست تا چند شکیبایی
یک ره ز اسیر خویش احوال نمیپرسی
مُردم، به سر بالین یک بار نمیآیی
اندر خور ما آمد این خرقهی درویشی
بر قامت آن شد راست آن کسوتِ دارایی
ای دست هنرمندان کوتاه ز دامانت
وی عقل خردمندان در عشق تو شیدایی
ما از تو و تو با ما، دوریم و به نزدیکی
هر جا نَه و هر جایی، با ما نَه و با مایی
گر بخشی و گر سوزی سَرْ بر خطِ تسلیم است
اینک دل و جان بر کف تا آنکه چه فرمایی
«اسرار»، دلِ پاکان عرشِ شَهِ دادار است
اورنگ جو وارنگ است کو دیدهی بینایی
مُلّا هادی سبزواری (اسرار)
بگفتا آن زمان کز خود بِرَستی
تو چون پیمان عهدت میشکستی
چرا با ما نخستین عهد بستی
من از تو نگسلم پیوند و الفت
اگرچه رشتهی جانم گسستی
سحرگاهان برون شد مست و مخمور
به دستی ساغر و خنجر به دستی
هزاران رستخیز و فتنه برخواست
به هر جا کآن پری یک دم نشستی
بده ساقی دگر رطلِ گرانم
که من مستم ز چشم مِیْ پرستی
بدو گفتم دهی کی کام «اسرار»
بگفتا آن زمان کز خود بِرَستی
مُلّا هادی سبزواری (اسرار)
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که جان آفرید
زمین و زمان و مکان آفرید
خداوند دانا، خداوند هوش
خداوند روزی ده عیب پوش
خدایی که داراست، علم غیوب
توانایِ مُطلق بپوشد عیوب
خدایی که در خلقت این جهان
نبودست محتاج بر این و آن
خدایی که بخشید هستی به ما
دلیلِ وجودش ز هستیِّ ما
خداوند رحمان، خدای رحیم
که هم قهر و هم عفو او شد عظیم
امید همه بندگان، عفو اوست
نشاید که نومید گشتن ز دوست
«رئیسی» امیدش به بخشایش است
که از لطفِ یزدان در آسایش است
علی رئیسی
