مشاعره،محفل پنجم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

مشکل خویش بَرِ پیرِ مُغان بردم دوش

کو به تأیید نظر حلِّ معما می کرد

دیدی ای دل که غمِ عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد

در خلوص مَنَت ار هست شکی تجربه کن

کس عیارِ زرِ خالص نشناسد چو مَحَک

کس به اُمیدِ وفا ترکِ دل و دین مکُناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چها کرد

دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته ی بد از یار ما بگردان

نااُمیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت

تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود



[ شنبه 26 مهر 1393  ] [ 8:17 PM ] [ KuoroshSS ]

به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی

 

به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی

طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی

 

چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن

به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی

 

ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم

سر کوی او مکان کن بنگر که در کجایی

 

بشناختم خدا را چو شناختم علی را

به خدا نبرده ای پی اگر از علی جدایی

 

علی ای حقیقت حق، علی ای ولی مطلق

تو جمال کبریایی، تو حقیقت خدایی

 

نظری ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن

تو که یار دردمندی، تو که یار بینوایی

 

همه عمر همچو «شهری» طلب مدد از او کن

که به جز علی نباشد به جهان گره گشایی

 

 

عباس شهری


ادامه مطلب ندارد
[ شنبه 26 مهر 1393  ] [ 6:35 PM ] [ KuoroshSS ]

غرق گنه ناامید مشو ز دربار ما

 

غرق  گنه  ناامید  مشو  ز  دربارِ ما

که عفو کردن بُوَد در همه دم کار ما

 

بنده‌ی شرمنده تو، خالق و بخشنده من

بیا بهشتت دهم مرو تو در نار ما

 

توبه شکستی بیا  هر آنچه هستی بیا

امیدواری  بجو   ز  نام  غفّارِ  ما

 

در دلِ شب خیز و ریز قطره‌ی اشکی ز چشم

که  دوست  دارم  کند  گریه  گنهکار  ما

 

خواهم  اگر بگذرم  از همه‌ی عاصیان

کیست که چون و چرا  کُنَد  ز کردار ما

 

وای بر آن کو نگشت نادم از عصیان خویش

هلاک گردد به حشر در یَمِ قهّارِ ما

 

اگر چه «تابع» شدی غرقِ معاصی بیا

دستِ توسّل بزن به آلِ اطهار ما

 

مرحوم محمّدعلی تابع



[ جمعه 25 مهر 1393  ] [ 9:49 PM ] [ KuoroshSS ]

کمی آقا نگاهم کن

 

بدون عشق دلسردم، کمی آقا نگاهم کن

سراپا غصّه و دردم، کمی آقا نگاهم کن

 

درختی بی ثمر هستم، برایت دردسر هستم

خزانم . . شاخه ای زردم، کمی آقا نگاهم کن

 

نشستم با دو چشم تر، خجالت می کشم دیگر

ازین طرز عملکردم، کمی آقا نگاهم کن

 

نکن قلب گدا را خون، نگو سائل برو بیرون

فقیرم . .  از همه طردم، کمی آقا نگاهم کن

 

ندارم بیم رسوایی، به امید تماشایی

دم میخانه می گردم، کمی آقا نگاهم کن

 

برای وصل جنّت نه، وفور ناز و نعمت نه

به عشقت نوکری کردم، کمی آقا نگاهم کن

 

ز هجرانت نمردم من، به دردت هم نخوردم من

فدای غربتت گردم، کمی آقا نگاهم کن

 

به سوز سینه ی زهرا، به آه زینب کبری

صدایت می زنم هر دم، کمی آقا نگاهم کن

 

امان از شام و ویرانه، عقیله بود و بیگانه

دو جمله روضه آوردم، کمی آقا نگاهم کن

 

من از ضرب لگد خواندم، دوباره روضه بد خواندم

صدایت را درآوردم، کمی آقا نگاهم کن

 

به یاد غربت زینب، خرابه می روم هر شب

شبیه جغد شبگردم، کمی آقا نگاهم کن

 

 

محمّدجواد شیرازی


ادامه مطلب ندارد
[ جمعه 25 مهر 1393  ] [ 4:48 PM ] [ KuoroshSS ]

مشاعره،محفل چهارم

دلم یکبار بویش را زیارت کرد...، این یعنی

نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

یا رب ز غمش تا چند، اشکم ز بصر آید

بنشسته سر راهش، شاید ز سفر آید

دست ها را همگی گر به دعا برداریم

یوسف خوش خبر از بهر امان می آید

در خواب دیده بودم یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم قصد ظهور داری ؟

یاد سرو چمن و قامت طوبی نکنم

به جهان غیر سر کوی تو مأوی نکنم

من با همين دعای فرج عشق می کنم

من مست می شوم ز همين وعده ی ظهور

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

نوايت نغمه ی داوود، حُسنَت سوره ی يوسف

مرا ذوقِ شنيدن می کُشد، شوقِ تماشا هم

من هم نوای حافظ خوانم سرودی از دل:

« بازآ که توبه کردیم از گفته و شنيده »

هر فصلِ دلم بی تو ببين رنگِ خزان است

آغاز کن ای گل ! سفرِ سبزِ رهايی

من منتظرم !  مرحمتی، لطف و نگاهی

حيف است رسد مرگ من آقا ! تو نيايی



[ جمعه 25 مهر 1393  ] [ 8:53 AM ] [ KuoroshSS ]

یا ربّ نوشته‌ی بد از یار ما بگردان

 

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

 

مه جلوه می‌نماید بر سبز خِنگ گردون

تا او به سر در آید بر رَخْش پا بگردان

 

مَرْغُول را برافشان یعنی به رغم سنبل

گِرد چمن بُخُوری همچون صبا بگردان

 

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در  سر  کلاه  بشکن  در  بر  قبا  بگردان

 

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

 

دوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش

یا  ربّ  نوشته‌ی  بد  از  یار ما  بگردان

 

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حُکم قضا بگردان

 

حافظ



[ پنج شنبه 24 مهر 1393  ] [ 11:18 PM ] [ KuoroshSS ]

در نکوهش بدی!

 

صد بار  بدی کردی  و  دیدی  ثمرش  را

نیکی چه بدی داشت ...! که دیدی ثمرش را!

 

هر کس به تو بد کرد، نیاوَر تو به رویش

در  فرصت  مطلوب  درآور  پدرش  را

 

آنگاه  اگر  کینه‌ی  تو  کم  نشد از او

بعد از پدرش‌، گیر سراغِ پسرش را

 

خوب است که آدم به کسی بد ننماید

خوب است بپاید همه ‌ی دور برش را

 

یا  اینکه  اگر کار بدی کرد،  بداند

باید به طریقی بکند پاک اثرش را

 

گفتند که خوب است ببخشیم بدی را

بخشیدم  و هر مرتبه دیدم بَتَرش را

 

مهران حسینی قزوین



[ پنج شنبه 24 مهر 1393  ] [ 9:03 PM ] [ KuoroshSS ]

جور خویشان

 
 
 
پیوسته  دلم  ز جور خویشان، ریش است
 
وین جور و جفای خلق، از حد  بیش است
 
بیگانه  به  بیگانه،  ندارد  کاری
 
خویش است که در پیِ شکستِ خویش است
 
 
شیخ بهائی


[ پنج شنبه 24 مهر 1393  ] [ 5:20 PM ] [ KuoroshSS ]

ای شام هجر! کی سپری می‌شوی؟

 

عمری به آرزوی وصال تو سوختیم

با  یادِ  آفتابِ  جمالِ  تو  سوختیم

 

ما  را  اگرچه  چشم  تماشا  نداده‌اند

ای غایب از نظر! به خیالِ تو سوختیم

 

ای شام هجر! کی سپری می‌شوی؟ که ما

در  آرزوی  صبح  زوال  تو  سوختیم

 

ما را چو مرغکان هوس آب و دانه نیست

امّا  ز حسرت  لب  و  خال  تو  سوختیم

 

چندی به  گفتگوی  فراق تو،  ساختیم

عمری  به آرزوی  وصال تو سوختیم

 

عبّاس خوش‌عمل



[ پنج شنبه 24 مهر 1393  ] [ 5:03 PM ] [ KuoroshSS ]

محمّد رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِین است

 

یکی گوید سراپا عیب دارم

یکی گوید زبان از غیب دارم

 

نمی دانم که هستم هرچه هستم

قلم چون تیغ می‌رقصد به دستم

 

نه دِعْبـِل نه فَرَزْدَق نه کُمِیْتَم

و لیکن خاک پای اهل بیتم

 

اَلا ساقی مستان ولایت

بهار بی‌زمستان ولایت

 

از آن جامی که دادی کربلا را

بنوشان این خراب مبتلا را

 

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد مُلْکِ هستی

 

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

 

زِ احمد تا اَحَد یک میم فرق است

جهانی اندر این یک میم غرق است

 

یقیناً  میم  احمد  میم  مستی‌ست

که سرمست ازجمالش چشم هستی‌ست

 

ز احمد هر دو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

 

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه‌ای محکم کجا بود

 

چه می‌پرسند کین احمد کدام است

که ذکرش لذّت شُرب مدام است

 

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقتِ لَیْل و نَهار است

 

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکن‌ها را دلیل است

 

همان احمد که ستّارُالْعُیُوب است

دلیل راه و عَلّامُ الْغُیُوب است

 

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالْفقار امر و نهی است

 

همان احمد که ختم الْانبیاء شد

جناب کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیا شد

 

همان  اوّل  که  اینجا  آخر آمد

همان  باطن  که  بر ما ظاهر آمد

 

همان احمد که سرمستان سَرْمَد

بخوانندش  ابوالقاسم  محمّد

 

محمّد میم و حاء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

 

محمّد رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِین است

شرافت بخش صد روحُ الْاَمِین است

 

محمّد پاک و شفاف و زلال است

که مِرْآت جمال ذوالْجلال است

 

محمّد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

 

ولایت باده‌ی غیب و شهود است

کلید مخزن سرّ وجود است

 

محمّد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

 

محمّد را علی آیینه دار است

نخستین جلوه‌اش در ذوالفقار است

 

به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلید کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیا کیست

 

کسی دیگر توانایی ندارد

که زخم شیعه را مرهم گذارد

 

غدیر ای باده گردان ولایت

رسولان الهی مبتلایت

 

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه گیران خرابات

 

رسولی کز غدیر خم ننوشد

ردای سبز بعثت را نپوشد

 

تمام انبیاء ساغر گرفتند

شراب از ساقی کوثر گرفتند

 

علی ساقی رندان بلاکش

بده جامی که می‌سوزم در آتش

 

مرا آیینه‌ی صدق و صفا کن

تجلّی گاه نور مصطفی کن

 

محمّدرضا آغاسی



[ پنج شنبه 24 مهر 1393  ] [ 4:27 PM ] [ KuoroshSS ]