بی‌لطف چشم‌های تو بر باد می‌رویم

 

بی‌لطف چشم‌های تو بر باد می‌رویم

این جا خراب آمده، آباد می‌رویم

 

شاگردِ جزء بوده و از محضرت چنان

ما کسب فیض کرده که استاد می‌رویم

 

ما را اسیر کن که در این صورت است که

زنجیر  پاره  کرده  و  آزاد  می‌رویم

 

آسان بگیر بر همه، سختش نکن که ما

بی‌نسخه‌ی  تو  با  مرضِ حاد  می‌رویم

 

ما  آهوان  بیشه‌ی عشقیم  و از قدیم

با پای خود به خانه‌ی صیّاد می‌رویم

 

درها که قفل شد همگی از پِیِ کلید

با هم  کنار  پنجره  فولاد  می‌رویم

 

درس وفا گرفته دل ما، گمان مبر

حالا که یار حاجت ما داد می‌رویم

 

اکنون ببین به یاد تو هستیم پس بیا

آن موقعی که ما همه از یاد می‌رویم

 

آقا  مسیر  بعدی  ما  کربلا  شده

داریم از رواق گوهرشاد می‌رویم

 

محمّدحسین مهدی‌پناه



[ چهارشنبه 18 آذر 1394  ] [ 6:36 AM ] [ KuoroshSS ]

خوشا شهادت و آزادگی به شرط رسیدن

 

بگو به باد، بپوشد لباس نامه‌بران را

به گوش قُدس رساند سلام همسفران را

 

بگوید، این همه، آماده‌اند تا چو شهیدان

کنند سوی تو هموار، راه رهگذران را

 

به جوش آمده امروز، خون هرچه مسلمان

فراگرفته طنین اذان، کران به کران را

 

نسیم وحدت و بیداری از اشارتِ قرآن

فرارسیده و هشیار کرده بی‌خبران را

 

کسی که چشم دلش وا شود به عزّت ایمان

چگونه حمل کند بار ذلّت دگران را

 

صراط نور که ذاتش نه شرقی است و نه غربی

بشارتی‌ست به خورشید، منطقِ طَیَران را

 

خوشا شهادت و آزادگی به شرطِ رسیدن

برای حُسْنِ خِتام، این دو روزه‌ی گذران را

 

محمّدجواد شاه‌مرادی



[ سه شنبه 17 آذر 1394  ] [ 7:24 PM ] [ KuoroshSS ]

مسلمانیم امّا آه از اینگونه مسلمانی

 

مسلمانیم امّا آه از اینگونه مسلمانی

نصیب ما نشد غیر از پریشانی پریشانی

 

ندانستیم از اسلام جز نفرین و جز نفرت

نفهمیدیم از دین خدا غیر از رجزخوانی

 

چنان بیگانگان از هم جدا افتاده‌اند امروز

به  مکر  نابرادرها  برادرهای  ایمانی

 

برادرجان! بدان یوسف عزیز مصر خواهد شد

اگرچه چند روزی هم شود در چاه زندانی

 

مبادا تا برادر را درون چاه اندازیم

«یهودا» که ندارد سرنوشتی جز پشیمانی

 

قدم بردار با ما در صراط المستقیم اکنون

که از پایان این بیراهه‌ها چیزی نمی‌دانی

 

صدایی از حرا می‌آید اینک، گوش بسپارید:

«مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی! مسلمانی!»

 

محمّد میرزایی بازرگانی



[ سه شنبه 17 آذر 1394  ] [ 7:03 PM ] [ KuoroshSS ]

عشق محمّد بس است و آل محمّد (اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)

 

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

ماه فرومانَدْ از جمال محمّد

سرو نباشد به اعتدال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

وعده ی دیدار هر کسی به قیامت

لیله‌ی اَسْری شب وصال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظِلال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

عرصه‌ی گیتی مجال همّت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

وآنهمه پیرایه بسته جنّت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

شمس و قمر در زمین حشر نتابد

نور نتابد مگر جمال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمّد بس است و آل محمّد

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَّ آلِ مُحَمَّدٍ وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ

سعدی



[ سه شنبه 17 آذر 1394  ] [ 11:27 AM ] [ KuoroshSS ]

دلتنتگی

 

هر چند  که  دلتنگ‌تر از تُنگِ  بُلورم

با کوه غمت سنگ‌تر از سنگ صبورم

 

اندوه  من  انبوه‌تر از دامنِ الوند

بِشْکوه‌تر از کوهِ دماوند، غرورم

 

یک عمر پریشانی دل، بسته به مویی‌ست

تنها  سرِ مویی  ز سرِ موی  تو  دورم

 

ای عشق! به شوقِ تو گذر می‌کنم از خویش

تو  قاف قرارِ من  و  من  عینِ عبورم

 

بگذار به  بالای  بلند  تو  ببالم

کز تیره‌ی نیلوفرم و تشنه‌ی نورم

 

قیصر امین پور



[ دوشنبه 16 آذر 1394  ] [ 9:35 PM ] [ KuoroshSS ]

چشمه‌ی لطف

 

الهی، بی‌پناهان را پناهی!

به سوی خسته حالان کن نگاهی!

 

چه کم گردد ز سلطان گر نوازد

گدایی را ز رحمت  گاه‌گاهی؟

 

مرا شرح پریشانی چه حاجت

که بر حالِ پریشانم گواهی؟

 

الهی، تکیه بر لطف تو کردم

که جز لطفت ندارم تکیه‌گاهی

 

دل سرگشته‌ام را رهنما باش!

که دل بی‌رهنما افتد به چاهی

 

نهاده سر به خاک آستانت

گدایی، دردمندی، عذرخواهی

 

امید لطف و بخشش از تو دارد

اسیری، شرمساری، روسیاهی

 

تهی دستی که با اشکِ ندامت

ز پا افتاده از بارِ گناهی

 

گرفتم دامن بخشنده‌ای را

که بخشد از کرَم کوهی به کاهی

 

رحیمی، چاره سازی، بی‌نیازی

کریمی، دلنوازی، دادخواهی

 

خوشا آن کس که بندد با تو پیوند!

خوشا آن دل که دارد با تو راهی!

 

مران از آستانت بینوا را!

که دیگر در بساطم نیست آهی

 

مقام و عِزّ و جاهت چون ستایم

که برتر از مقام و عِزّ و جاهی

 

فنا  کی  دولت سَرْمَد  پذیرد

که  اقلیم  بقا  را  پادشاهی

 

ز نخل  رحمت  بی‌انتهایت

بیفکن سایه بر روی گیاهی!

 

به آب چشمه‌ی لطفت فرو شوی

اگر سرزد خطایی، اشتباهی!

 

مران یا رب ز درگاهت رسا را!

پناه  آورده  سویت  بی‌پناهی

 

قاسم رسا



[ دوشنبه 16 آذر 1394  ] [ 9:02 PM ] [ KuoroshSS ]

همیشه در میان

 

نامَدِگان و رفتگان از دو کرانه‌ی زمان

سوی تو می‌دوند هان، ای تو همیشه در میان

 

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان

گِردِ سر تو می‌پرد، بازِ سپیدِ کهکشان

 

هر چه به گِرد خویشتن می‌نگرم در این چمن

آینه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

 

ای گُلِ بوستان سرا، از پس پرده‌ها درآ

بوی تو می‌کِشد مرا وقتِ سحَر به بوستان

 

ای که نهان نشسته‌ای، باغ درون هسته‌ای

هسته فروشکسته‌ای، کاین همه باغ شد روان

 

مست نیاز من شدی، پرده‌ی ناز پس زدی

از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد جهان

 

آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

 

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم

کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

 

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم

آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

 

هوشنگ ابتهاج (سایه)



[ دوشنبه 16 آذر 1394  ] [ 6:05 PM ] [ KuoroshSS ]

اهلِ عالم! مذهبِ ما جعفری‌ست

 
 
 
نورِ دانش از چراغِ  علمِ تو
 
لاله می‌روید ز باغِ  حِلم تو
 
 
این شعار ما به هر بام و دری‌ست
 
اهلِ عالم!  مذهبِ ما  جعفری‌ست


[ دوشنبه 16 آذر 1394  ] [ 9:40 AM ] [ KuoroshSS ]

آقا بیا

 

با تو این عالم مُنوّر می‌شود آقا بیا

آتش دل شعله‌ورتر می‌شود آقا بیا

 

خسته شد پروانه‌ی این دل، ز بس شمعی ندید

عاقبت پروانه بی‌پر می شود آقا بیا

 

سال‌ها در حسرتم، دانم که عمر اندکم

عاقبت از دردْ آخر می‌شود آقا بیا

 

با تو دردی نیست، درمانش خم ابروی توست

بی‌تو امّا صد برابر می‌شود آقا بیا

 

بی‌تو این دل سرد و تاریک است همچون دَخْمِه‌ای

با تو امّا مُلْکِ اختر می‌شود آقا بیا

 

جمعه‌ها بر آسمان چشم انتظار مقدمت

انتظارِ سرخ کی سر می‌شود آقا بیا

 

جام صبرم گشته لبریز از غم هجران تو

ناله‌هایم شعر دیگر می‌شود آقا بیا

 

زهرا اجتهادی



[ دوشنبه 16 آذر 1394  ] [ 6:33 AM ] [ KuoroshSS ]

الحق که تویی امام صادق

 
 
 
ای روح صداقت از دم تو
 
ای  گوهر علم  از  یم  تو
 
 
زیبنده‌ی توست نام صادق
 
اَلْحَق که تویی امام صادق


[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 8:07 PM ] [ KuoroshSS ]