شايد كه غبار چادر زهرا كني مرا...
من گريه مي كنم كه مصفا كني مرا
شايد كه غبار چادر زهرا كني مرا
ابن الكريم بر در تو سائل آمده..
دور از كرامت است ز سرواكني مرا
اين عيد هم بدون تو ما گريه مي كنيم
بي تو ميان خوف و رجاءگريه مي كنيم
چشمان جاده از غم هجرت پر آب شد
قلب قلم به دست دل من كباب شد
آنقدر كه نيامدي و من نديدمت
اين چند خط بدل به هزاران كتاب شد
باشد تمام مي كنم اين اشك و آه را
باشد تمام مي كنم عمر تباه را
بي چاره من كه اين همه از عشق خوانده ام
اما به پاي عشق غريبت نمانده ام
تنها دلم خوش است در اين فاطميه هم
دل را به خاك خيمه ي سبزت رسانده ام
با حال گريه روضه نوشتم خودت بخوان
گرچه بدم نرو تو كنارم بمان
اين روضه را به نام تو آغاز مي كنم
اين صفحه را براي تو من باز مي كنم
اينجا نوشته مادر تو سينه اش شكست
گريه ز ميخ خوني لجباز مي كنم
اين چند سطر روضه براي همه بس است
آقا ببخش ميوه ي باغي كه نارس است
آقا ببخش روضه ي مادر شروع شد
باران اشك هاي مكرر شروع شد
آقا اجازه هست بخوانم برايتان
اين اتفاق از دم يك در شروع شد
تا ريشه هاي چادر خاكي مادرت
آتش گرفت و روضه ي معجر شروع شد
فرياد هاي مادر پهلو شكسته ات
تا شد فشار در دو برابر شروع شد
اين ماجرا رسيد به آنجا كه نيمه شب
بي اختيار گريه ي حيدر شروع شد
وقتي رسيد به اينجا ي قصه شعر من
ايام خانه داري دختر شروع شد
دفتر رسيد تا خود آن لحظه كه ظهر
يك ماجرا به قافيه ي سر شروع شد