روستای مز ( مکتب )
 
مکتب و روش زندگی دینی
 

ایزدست و سینه و بازوی تو حیدر خجل

همغلاف تیغ ، هم مسمار در ، هم در خجل

باغروب آفتاب طلعت نورانیت

گشتهام سر تا قدم از روی پیغمبر خجل

همصدف بشکست ، هم دردانه ات از دست رفت

سوختمبهر صدف ، گردیدم از گوهر خجل

همسمرمرا پیش چشم دخترم زینب زدند

مردماز بس گشتم از آن نازنین دختر خجل

گاهگاهی مرد خجلت میکشد از همسرش

مثلمن ، هرگز نگردد مردی از همسر خجل

همسرمبا چادر خاکی به خانه بازگشت

ازحسن گردیده ام تا دامن محشر خجل

خواستزینب را بغل گیرد ولی ممکن نشد

مادراز دختر خجل شد ، دختر از مادر خجل

باغرا آتش زدند و مثل من هرگز نشد

باغباناز غنچه و از لاله ی پرپر خجل

بانگیا فضه خزینی تا به گوش خود شنید

ازکنیز خویش هم ، شد فاتح خبیر خجل

نظم"میثم" شعله زد بر جان اولاد علی

تالب کوثر بود از ساقی کوثر خج

غلامرضا سازگار

 





، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 12 اسفند 1395  توسط [ra:post_author_name]