
آقا جون؛


|
سلام مولای مهربان من .. میدانستی تمام ثانیه های حضورم در هستی با حضورت در هستی - گره - خورده .. آنچنان با منی که گاهی خودم را هم فراموش می کنم .. نمی دانم من تو را بی نهایت دوستدارم یا تو من را .. اما فکر کنم - تو - بیشتر من را دوستداری چرا که اکثر اوقات فکرت را ، یادت را ، خیالت را ، صدای قدم هایت را ، شور جاریه حضورت را به سراغ دل من میفرستی که بدانم چقدر به یاد من هستی و مرا دوست داری .. جانم به قربان دل مهربانت مولای من .. می دانم این هزار سال را هم بهانه ی دوست داشتنم در پرده ماندی که انسان شوم و به نزدیکیه دروازه ی انتظارت برسم .. کاش من هم ترا همین اندازه دوست می داشتم تا لااقل یک سال نه یک ماه نه یک هفته نه یک روز نه یک ساعت را با یاد تو بگذرانم .. برایم دعا کن مولای من که تا آمدنت ، من ، هم به شکوه انسانیت برسم
آه می کشم تو را , با تمام انتظار
در رهت به انتظار , صف به صف نشسته اند
ای بهار مهربان , در مسیر کاروان
بر سرم نمی کشی , دست مهر اگر , مکش
دسته دسته گم شدند , مهره های بی نشان
می رسد بهار و من , بی شکوفه ام هنوز
آسمان را مي ستايم، كه ابرهايش را زير انداز گام هايت مي سازد. درختان را دوست دارم؛ كه شاخه هاشان نسيم محبت را به ياد تو معطر ومتبرك مي كنند. آب را مي پسندم كه روان مي شود، تا غبار از قدوم پاك تو برگيرد. باد را مي شنوم؛ كه ياد روح نواز كوي تو را، هديه مشامم مي سازد. …وانتظار را مقدس مي شمرم؛ از آن كه هر آدينه ، منتظرت مي نشينم. هر آدينه، چشم به راه و گام تو مي سپارم و هرآدينه، دلم را سفره محبت هاي تو مي كنم. نوازش نگاهت را از ما دريغ مدار، اي مولاي ما، يا صاحب الزمان (عج)
سلام.
ای بهانه ی تمام گریه هایم ! ای آقای ندیده ام! ستاره می شمارد و سراغت را از ماه می گیرد, اما گل های باغچه که بیقراری دلم را می بینند به جای ماه جواب می دهند: « ما عمریست هر بهار به امید آمدنش خود آرایی و عطر افشانی می کنیم ولی با آمدن پاییز عمر ما به سر می آید و او نمی آید.»
ماه را می نگرد, گلهای باغچه را می بوید و می پرسد: « چرا دردهایم را درمانی, چشمهایم را بارانی و
قلب شکسته ام را مهربانی نیست ؟
برای ما به ارمغان می آورد؟
نصیب دل شکسته ی ما می کند؟
جمال دلربایت گذارده ای؟ و آن روز تمام قناری ها آواز می خوانند، تمام غنچه ها می شکفند و تمام چشم ها
از شوق بارانی می شوند! ندیده عاشقت می شوم و نیامده دلتنگ نبودنت؟ »
تمام گریه های ندبه ی من و تمام دلتنگیه ای سَمات من هستی. و با آمدنت نور صفا و صداقت و صمیمیت بر دلهای تاریک عالمیان بتابان
اى محبوب دلها! تا شايد نظرى به جاده دلم بيندازى ، چرا كه تو آفتاب يقينى، كه اميد فرداها هستى، تو بهار رؤيايى كه مانند طراوت گل سرخ مي مانى و نرم و سبز و لطيفى ، تو معنى كلمات آسمانى هستي كه
دستهايش براى آمدنت به زمين دعا مي كند. و نفس آب تو رامعنى مي كند و نبض خورشيد تو را وصف مي كند. خوب مي دانم كه تو مي آيى؛ آرى تو مي آيى همانطور كه وعده كرده اى و آنگاه است
كه كلمه انتظار را از لغتنامه ها پاك خواهيم كرد.
ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی ای آنکه در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟ برعکس چشمهایم چشمی صبور داری
از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟
در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟
دلیل جدایی ازتو(امام زمان)
![]() فقط دلیل جدایی ز تو گناه من است ثمر از این همه غفلت دل سیاه من است همیشه ذكر تو را من به روی لب دارم كه نام تو گل زهرا دلیل راه من است ببین كه روز سپیدم ز هجر تو شام است بیا و نور فكن كه چهره تو ماه من است جدایی از تو بلایی عظیم و جانكاه است گواه قلب حزین سردی نگاه من است بگو به آن دو ملك در سیاهی قبرم كه این غلام قدیمی بارگاه من است
![]() آقا جون؛
شعبان گذشت...رمضان شد!
آقا انقدر حالم گرفته ست ازین فرصتهایی که از دست دادم که به مرز جنون رسیدم
آقا انقدر پروندمو سیاه کردم که از بردن اسمت خجالت میکشم
![]()
آقا...
کجایی؟
یه وقتایی مثل الان بدون بغض گریم میگیره...دلیل؟؟
از بدیهایی که در حق شما کردم
![]()
آقا شرمندم
آقا به هر دری زدی بیام سراغت...هرکاری کردی که از "صراط مستقیم" کج نشوم و جزء "انعمت علیهم" کنی منو ولی...
خودم هر چراغی از سمت شما دیدمو خاموش کردم و شدم"ضالـــــــــــین"
انقد سیاه شده نامه ی پروندم که میدونم وقتی تو هفته بدستتون میرسه اشک تو چشمای نازنینتون میندازم و باز با کمال وقاحت با تزویرو ریا جار میزنم که من"منتظر مهدیم"
آقا بدنامتون کردم؟
آقا آبروتونو بردم؟
آقا شیعه ی بدیم براتون نه؟
آقا جون ترو خدا میدونم بدم میدونم آبروتونو بردم ولی یه وقت دستامو ول نکنیدا!
این روزها دل ها حال و هوای دیگری دارد ؛ قلب ها جور دیگری می تپد ؛ چشم ها جور دیگری می بیند ؛ گوش ها جور دیگری می شنود ؛ لب ها جور دیگری سخن می گویند ؛ آری این روزها همه سر و دست و گوش و چشم ها جور دیگری هستند ؛ حالتی خوب که کمتر وقتی دیده می شود.کاش هر لحظه و هر روز و هر هفته و هرسال اینگونه بود.اینگونه که همه قلب ها پاک می شوند ؛ همه چشم ها بر روی گناه بسته می شوند ؛ همه گوش ها گناه را نمی شنوند و همه لب ها به دروغ و غیبت و تهمت گشوده نمی شنود ؛ آری کاش زندگی ما در همه حال اینگونه بود ...
این روزها دل ها حال و هوای دیگری دارد ؛ قلب ها جور دیگری می تپد ؛ چشم ها جور دیگری می بیند ؛ گوش ها جور دیگری می شنود ؛ لب ها جور دیگری سخن می گویند ؛ آری این روزها همه سر و دست و گوش و چشم ها جور دیگری هستند ؛ حالتی خوب که کمتر وقتی دیده می شود.کاش هر لحظه و هر روز و هر هفته و هرسال اینگونه بود.اینگونه که همه قلب ها پاک می شوند ؛ همه چشم ها بر روی گناه بسته می شوند ؛ همه گوش ها گناه را نمی شنوند و همه لب ها به دروغ و غیبت و تهمت گشوده نمی شنود ؛ آری کاش زندگی ما در همه حال اینگونه بود ... |