آقا جون؛
شعبان گذشت...رمضان شد!
آقا انقدر حالم گرفته ست ازین فرصتهایی که از دست دادم که به مرز جنون رسیدم
آقا انقدر پروندمو سیاه کردم که از بردن اسمت خجالت میکشم
آقا...
کجایی؟
یه وقتایی مثل الان بدون بغض گریم میگیره...دلیل؟؟
از بدیهایی که در حق شما کردم
آقا شرمندم
آقا به هر دری زدی بیام سراغت...هرکاری کردی که از "صراط مستقیم" کج نشوم و جزء "انعمت علیهم" کنی منو ولی...
خودم هر چراغی از سمت شما دیدمو خاموش کردم و شدم"ضالـــــــــــین"
انقد سیاه شده نامه ی پروندم که میدونم وقتی تو هفته بدستتون میرسه اشک تو چشمای نازنینتون میندازم و باز با کمال وقاحت با تزویرو ریا جار میزنم که من"منتظر مهدیم"
آقا بدنامتون کردم؟
آقا آبروتونو بردم؟
آقا شیعه ی بدیم براتون نه؟
آقا جون ترو خدا میدونم بدم میدونم آبروتونو بردم ولی یه وقت دستامو ول نکنیدا!

 

 



 نگاشته شده توسط مهدی محمدی در جمعه 11 مرداد 1392  ساعت 12:41 PM
| نظرات 0 | لینک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET