دجالواره

معمولاً به آدمی که آدم خوبی باشد می گویند چقدر تو ماهی یا نوزادی که خوش قیافه باشد می گویند مثل یه تیکه ماه می مونه . حالا چطور وسیله ای که افکار را سمی ، بنیان های خانواده را متزلزل و صُور قبیحه را منتشر می کند را می توان ماه نامید؟! یا باید شمر نامید یا دجال یا یک چیزی در همین حوالی . در این امر دجال را که جایگزین ماه کنیم ، ماهواره می شود دجالواره .


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393  | 6:58 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

شهیدی که می خواست سر به تنش نباشد
دریکی از شب های جمعه که شب زیارتی سید و سرور شهدای عالم ، امام حسین (علیه السلام ) است یادواره شهدای فکه در جوار مرقد نورانی شهدای گمنام واقع در ورامین ، شهر خون و قیام برگزار گردید.
مزار پنج تن از شهدای گمنام
مزار پنج تن ازپاره های تن انقلاب اسلامی در این مکان به زمین هدیه داده شده است و اسم مکان آن جا را به شهدای گمنام ورامین مبدل کرده است و چه زیباست “جمله شرف المکان بالمکین : ارزش و اعتبار هر مکان به کسی است که در آن است.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393  | 6:58 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

شهید صیاد شیرازی

بیست و یکم فروردین برای همه ما یادآور عروج مردی است آسمانی، مردی از جنس مردان خدا. مردی که شاید چند صباحی از مردان شهر آسمان جا مانده بود اما گریه های شبانه و مناجات های سحرگاهان دست او را نیز گرفت و به شهری در آسمان عروج داد.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان 1393  | 2:58 AM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

در حدود یک هفته است که مراسم حج پایان یافته و نبی‏ اکرم به همراهی کاروان هایی بزرگ، خانه خدا را ترک گفته است. این کاروانها - که رهسپار شهرهای خویشند - وادیه ایی را پشت ‏سر گذاشته و اینک به منطقه وسیعی به نام «جحفه‏» گام نهاده‏اند؛ به صحرای خشکی که جز چند درخت تنومند بیابانی و مقداری خاک و ریگهای سوزان، چشم‏ انداز دیگری ندارد. 

صدای یکنواخت‏ شتران قافله و آهنگ زنگها، کاروانیان را در رؤیایی دور و دراز فرور برده است. هنوز آهنگ جذاب و نوای ملکوتی پیامبر، صلی ‏الله‏ علیه‏ وآله، در فضای کعبه - که سفارشهای لازمی می‏ کرد و می‏گفت این آخرین سفر اوست - در گوش اصحاب و یارانش طنین ‏انداز است. 

 

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 27 آبان 1393  | 12:12 AM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0

"درب نیمه باز"

 

 

دستاش رو ویلچر میلرزید...

از بالا که نگاهش میکردم، انگار فقط یک مشت پوست بود و استخون ....

مواظب بودم ویلچر تو چاله چوله های کوچه نیفته....

سر کوچه از جمعیت قلقله بود....

اصلا دل تو دلم نبود...

دوباره اوس اسدالله رو نگاه کردم....

....

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 آبان 1393  | 6:07 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید