نمی دانم چرا....

ولی دو روزی است دلم برای سقای حسین تنگ شده....

دلم برای عباس تنگ شده....

شاید روزی هم برسد که ارباب مرا هم مثل مردمان، اجازه ی دیدار و شرفیابی آن بارگاه دهد....

دلم گرفته بود و نوشتم چند خطی برای عباس.....

شاید نامه ی روسیاهی چون مرا نیز قبول فرماید.....

 

 

"عباس"

دلش پیش برادر جای مانده....

تنش در زیر دست و پای مانده....

دو دستانش عدو با خویش برده....

دو مشک پاره بر دریـــای مانده....

 

 

"رنگ خون"  

فرات از عشق او غرق جنون بود....

ز برگ نخل ها دشمن فزون بود....

صدای ناله ی عباس پیچید....

از آن پس رنگ دریا رنگ خون بود....

 

 

"روضه ی عباس"  

نپندارید بهر جرعه ای آب.....

دو دستانش ز آب رود پر کرد.....

گمانم روضه ی عباس را خواند...

که اشکِ آب، دریا غرق دُر کرد.....  

 

 

 " آب"

گل آلودست گویا آب اینجا....

غم آلودست گویا آب اینجا....

ز بعد رفتن خونین ســـقا...

نیاسودست گویا آب اینجا....

 


تاريخ : پنج شنبه 22 آبان 1393  | 5:35 PM | نویسنده : یحیی طاهرزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید